شعرهایی درباره برف. برف می بارید و ما آرام، گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم/ چه شكایت های غمگینی كه می كردیم/ یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم/ هیچكس از ما نمی دانست/ كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز....
برف
احمد شاملو

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.
پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!
همه آلوده‌گی‌ست این ایام.
راه ِ شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام
اشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خند
ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.
مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموارْجای ِ دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشست
کآتش از آب می‌کند پیغام!
کام ِ ما حاصل ِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ایم از کام...
خام‌سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
**********************
برف (مهدی اخوان ثالث)

یك
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،
چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

برف می بارید و ما خاموش،
فارغ از تشویش،
نرم نرمك راه می رفتیم.
كوچه باغ ساكتی در پیش.
هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،
زاد سروی را به پیشانی.
با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

برف می بارید و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.
چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،
یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.
هیچكس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.
هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم
بكجامان می كشاند باز.

برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،
زیر این كجبار خامشبار، از این راه
رفته بودند و نشان پای هایشان بود.

دو
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا،
گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،
جای پا جویان،
زیر این غمبار، درهمبار،
سر بزیر افكنده و خاموش،
راه می رفتند.
وز قدم هائی كه پیش از این
رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.

من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر،
می فرستادم درودی شاد،
این نثار شاهوار آسمانی را،
كه بهر سو بود و بر هر سر.

راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.
برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛
و سكوت ساكت آرام،
كه غم آور بود و بی فرجام.

راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:
«كو ببینم، لولی ای لولی!
این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،
سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»
و من بودم
كه بدینسان خستگی نشناس،
چشم و دل هشیار،
گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.

سه
اینك از زیر چراغی می گذشتیم، آبگون نورش.
مرده دل نزدیكش و دورش.
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف،
همنشین و غمگسارش برف،
مانده دور از كاروان كوچ،
لك لك اندوهگین با خویش می زد حرف:

«بی كران وحشت انگیزی ست.
خامش خاكستری هم بارد و بارد.
وین سكوت پیر ساكت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد.
پشت ناپیدائی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد؛
بال گرم آشنا باشد؛
لیك من، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.
ناتوانی هام چون زنجیر بر پایم.
ور بدشواری و شوق آغوش بگشایم بروی باد،
همچو پروانه ی شكسته ی آسبادی كهنه و متروك،
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم.
آسمان تنگ ست و بی روزن،
بر زمین هم برف پوشانده ست
رد پای كاروان هار را.
عرصه سردرگمی ها مانده و بی دركجائی ها.
باد چون باران سوزن، آب چون آهن.
بی نشانی ها فرو برده نشان ها را.
یاد باد ایام سرشار برومندی،
و نشاط یكه پروازی،
كه چه بشكوه و چه شیرین بود.
كس نه جائی جسته پیش از من؛
من نه راهی رفته بعد از كس،
بی نیاز از خفت آیین و ره جستن،
آن كه من در می نوشتم، راه
وآن كه من می كردم، آیین بود.
اینك اما، آه
ای شب سنگین دل نامرد . . .»
لك لك اندوهگین با خلوت خود درد دل می كرد.

باز می رفتیم و می بارید.
جای پا جویان
هر كه پیش پای خود می دید.
من ولی دیگر،
شنگی و شنگولیم مرده،
چابكی هام از درنگی سرد آزرده،
شرمگین از رد پاهائی
كه بر آن ها می نهادم پای،
گاهگه با خویش می گفتم:
«كی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز؟
كی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تاگذارد جای پای از خویش؟»

چهار
همچنان غمبار در همبار می بارید.
من ولیكن باز
شادمان بودم.
دیگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت،
خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم.
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار؛
تك و تنها بادرفش خویش، خوش خوش پیش می رفتم.
زیر پایم برف های پاك و دوشیزه
قژقژی خوش داشت.
پام بذر نقش بكرش را
هر قدم در برف ها می كاشت.
مهر بكری بر گرفتن از گل گنجینه های راز،
هر قدم از خویش نقش تازه ئی هشتن،
چه خدایانه غروری در دلم می كشت و می انباشت.

پنج
خوب یادم نیست
تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست
این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.
پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.
پهندشت برف پوشی راه من بوده.
گام های من بر آن نقش من افزوده.
چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.

باز می گشتم.
برف می بارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف می بارید.

باز می گشتم،
برف می بارید.
جای پاها دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.

جای پاها باز هم گوئی
دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
برف می بارید. می بارید. می بارید . . .

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.
****************************

شعری از مهدی اخوان ثالث
مناظره سگ ها و گرگها:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساكت و خاكستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود كلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
كه شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان

آواز سگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریك و توفان خشمناك است
كشد -مانند گرگان- باد، زوزه
ولی ما نیكبختان را چه باك است؟

كنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاك اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل كرد باید
درست است اینكه الحق دردناك است
ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مركب

آواز گرگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریك و توفان خشمگین است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به كین است

شب و كولاك رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناك و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حكومت می كند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم كنامی
شكاف كوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در كمین ماست دایم
دو دشمن می دهد ما را شكنجه
برون: سرما، درون: این آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه

دو اینك سومین دشمن كه ناگاه
برون جست از كمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین، بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
كه این خون، خون ما بی خانمانهاست
كه این خون، خون گرگان گرسنه ست
كه این خون، خون فرزندان صحراست

درین سرما ، گرسنه، زخم خورده
دَویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیكن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم... آزاد
اخوان - "زمستان است"
******************



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ



مطالب پیشنهادی:
حرکت زشت و عجیب شبکه سه تلویزیون!
میترا حجار، هانیه توسلی و پریناز ایزدیار در کاج جشنواره فیلم فجر + تصاویر
حاشیه های شب سوم جشنواره فیلم فجر 92 در برج میلاد
مریلا زارعی و بابک حمیدیان در جشنواره فیلم فجر 92 + تصاویر
محسن تنابنده با گریمی جدید در سریال شاهگوش
 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تازه ترین اخبار فرهنگ و هنر
عکس هایی دیدنی از همایون و رایان شجریان در اکران رگ خواب
فیلم «رگ خواب» حمید نعمت‌الله روزهای آخر خرداد روی پرده‌ی سینماها رفت و مراسم اکران خصوصی فیلم، چهارشنبه شب در سالن مرکز همایش برگزار شد.

 

X