قصه اینجاست که شب بودو هوا ریخت بهم من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم... صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

قصه اینجاست که شب بود سیمین بهبهانی


قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت بهم

من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...


صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید

که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم

عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...


وای مردرویاهایم ببخشید مرا

عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم...


فاصله بین من و تو نفسی بود ولی

رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...


قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه

عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...


نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار

لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...


باز اقبالی و آهنگ شقایق اما

چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم...


بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت

خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...


کلماتم همه در بغض گلو درد شدند

بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...


خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما

به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...

شاعر: سیمین بهبانی


تهیه و تدوین: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ


 


loading...
loading...


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تازه ترین اخبار فرهنگ و هنر
وقتی علیرضا قربانی انصراف میدهد و حامد همایون جایگزین می شود
علیرضا قربانی از طی نامه ایی خواندن سرود اعزام تیم ملی فوتبال به جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه انصراف داد و در پی آن بنیاد رودکی برای وی جانشینی انتخاب می کند.

loading...

 

X