داستانی کوتاه و بسیار جذاب و خواندنی با فضایی سورئالیستی-جنایی در ادامه آورده شده است.

مشمباهای مشکی

مردِ سی و چند ساله ای که زودتر به میانسالی رسیده در طبقه نهم ِ ساختمانی در مرکز شهر با ظاهری پریشان روی مبلی به فکری عمیق شده . . . پس از چندی به خود می آید و از جای اش بر می خیزد و جسد ِ زنی جوان را از کنار شومینه ی ِ نزدیک ِ بالکن به سمت اتاق پذیرایی می کِشد،از کِشوی یک میز مشمبای ِ مشکی ِ بزرگی را که از سر تا نصف ِ بدن ِ او را می پوشاند برمی دارد ؛ و مشمبایی دیگر، و مشمباهایی دیگر، با همان اندازه...
حالا به نسبت ِ چند دقیقه قبل خونسرد است _ بسیار خونسردتر از قبل!
طنابی را، با دقت ، برای بستن مشمباها با کارد می برد ، در حالی که گره زدن ها را ادامه می دهد سیگاری روشن می کند ، دوباره روی مبل می نشیند و بلا فاصله بلند می شود ، جسد را تا جلوی درِ ورودی تا آن جا که صدای مشمباها ، به رنگ ِ سیاهشان ، غالب می شوند روی زمین می کشد.
صدای موتورِ ماشین خیال ِ مرد را آسوده تر می کند ، ماشین با سرعتی غیرمعمول پارکینگِ تاریک را به سوی دری رو به روشنایی ترک می کند. مرد،پشتِ چراغ قرمز در آینه به موهایش دست می کشد ، آینه را بالا می زند و با نوعی تمنا به چراغ قرمز می نگرد اما نه آنقدرها که امیدی نداشته باشد ؛ چون او خونسردی ِ همیشگی اش را کلید حل و فصل و به پایان رسیدن این کار می داند...
حالا دیگر به نزدیکی های ورامین رسیده بیابان ِ بیکار ِ بیش از ساختمان ها و ماشین ها بیش از آدم ها جلوه می کنند ؛ در اتوبان کمی آن سو تر پسر جوانی که از دیداری عاشقانه باز می گردد ، شاخه ی گلی که روی صندلیِ عقبِ ماشین اش گذاشته را بر می دارد ، از پنجره بیرون می اندازد و از کنار ماشین مرد ِ میانسال می گذرد ، مرد ِ میانسال پس از نگاهی کوتاه دوباره سیگاری روشن می کند تا به جایی برسد که باید می رسید:
روشنایی ِ بی پروای ِ روز ، خورشید ، و بیابانی دور . . . جایی که برگزیده از سایه ی جاده ی اصلی خبری نیست ، در چاله ای که آن را پُر می کند تصویر آینده ای آرام را می بیند ؛ نفسی عمیق می کشد ، نفسی بسیار عمیق و رستگارانه _ وقتی حکمفرمایی ِ مشمباهای مشکی به آخر می رسد و شلیکِ تیری،که او را از پای در می آورد:از دور!

تهیه و تدوین: گروه فرهنگ و هنر
نویسنده: بابک شاه ویسی
اختصاصی سیمرغ

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تازه ترین اخبار فرهنگ و هنر
سجاد افشاریان یک دهه شصتی را به شیراز می برد...
سجاد افشاریان با کپشن «راهی به شیرازِ جان نمانده» از اجرای «اسکارلت دهه شصت» در این شهر خبر داد.

 

X