یك خواهر من 9 سالش بود كه ازدواج كرد و یك خواهرم هم 12 سالش. من آخری بودم. توی یك ماه كلی خواستگار داشتم اما خواهر بزرگم نمی‌گذاشت ازدواج كنم و...
 
مادر شهیدی كه بازیگر شد
 وقتی از گوشه و كنار خبر شدیم كه بازیگر نقش «خاله قزی» در سریال پرطرفدار «خوش نشین‌ها» مادر شهید است، به فكر افتادیم كه برای مصاحبه برویم سر وقتش. شب جمعه، سوم محرم مطابق قرار قبلی به منزل خانم سعیدی، واقع در یكی از محلات جنوب شهر تهران رفتیم.
 
اشاره:
وقتی از گوشه و كنار باخبر شدیم كه بازیگر نقش "خاله قزی " در سریال پرطرفدار "خوش نشین‌ها " مادر شهید است، به فكر افتادیم كه برای مصاحبه برویم سر وقتش. بچه‌های حماسه و مقاومت چون سر و كاری با هنرپیشه جماعت ندارند، دسترسی‎شان هم به آنها سخت است.
به رفیقی قدیمی ‌تلفن زدم كه اصلا ربطی به سینما و تلویزیون نداشت اما خیلی تیز بود. گفت برایت پیدایش می‌كنم اما در عوض باید نوار صوتی پیام امام خمینی را كه داشتی به من هم بدهی. گفتم شما ما را راه بینداز، بنده تقدیم می‌كنم. به 12 ساعت نكشید كه زنگ زد و گفت: یادداشت كن... از اینجا به بعد ترس داشتیم كه این بنده خدا یا جواب درستی به ما ندهد، یا اصلا قضیه شهید شدن پسرش درست نباشد. راستش خیلی با عزت و احترام هم برخورد كردند و وقتی فهمیدند كار ما به شهیدشان مربوط است، بیشتر هم تحویلمان گرفتند.
شب جمعه، سوم محرم مطابق قرار قبلی به منزل خانم سعیدی، واقع در یكی از محلات جنوب شهر تهران رفتیم. خانم سعیدی، همان خاله قزی بود كه در فیلم ها می‌دیدیم. او اصلا بازی نمی‌كرد بلكه خود خودش بود. انرژی خارق العاده این زن 76 ساله انسان را به حیرت می‌انداخت. باقی آنچه را ما شاهد بودیم، شما نیز با خواندن این گفت‎وگو خواهید دانست. سعی زیادی كرده ایم كه ادبیات و گویش ایشان را به هم نزنیم اما بعضی مواقع به دلیل تفاوت های فراوان گویش تركی و فارسی، مجبور بودیم دست به ویرایش بزنیم كه البته چشمگیر نیست.
 
حاجيه خانم حليمه سعيدي مادر بسيجي شهيد رضا لشكري(دهه شصت)
حاجیه خانم حلیمه سعیدی مادر بسیجی شهید رضا لشكری (دهه شصت)

 صحبت را با معرفی خودتان آغاز كنید.
 "حلیمه سعیدی " مادر شهید "رضا لشكری" هستم. تاریخ تولدم را هم به شما نمی‌گم اگر هم اصرار كنید دروغ می‌گویم. (باخنده). سال 1313در شهر "ضیاءآباد " قزوین به دنیا آمدم. این شهر 9 فرسخ بعد از شهر "قزوین" كنار تاكستان قرار گرفته. پدرم "حاج فتح‌الله" كشاورز بود و گندم می‌كاشت و باغ انگور و گوسفند هم داشتیم. پدرم خیلی كار داشت و برای این كه بتواند به همه كارهایش رسیدگی كند كارگر می‌گرفت. مادرم اسمش "طاووس" بود، پدرم سواد قرآنی داشت اما مادرم سواد نداشت. خودم هم 6 كلاس اكابر رفتم. (با خنده) شش سال را تو بیست سال تمام كردم، یك سال می‌رفتم، ده سال نمی‌رفتم.
 
حاجيه خانم حليمه سعيدي مادر بسيجي شهيد رضا لشكري (دهه شصت)
 
*از خانواده‎تان بیشتر بگویید!
خانم سعیدی: مادرم 7 پسر و 7 دختر به دنیا آورد اما پسرها همه‌شان در همان كودكی نظر خوردند و مردند. از 7 دختر هم فقط 5 نفر زنده ماندند. من خودم هم 7 پسر و 2 دختر به دنیا آوردم كه الان فقط دو پسر و یك دختر دارم. تا می‌گفتند چقدر پسرت قشنگ است به دكتر نمی‌رسید و می‌مرد. مثلا یكی از آنها را كه اسمش "حسن" بود تا دو سال و نیمش شد، مردم گفتند: چقدر قشنگ است. بچه نظر خورد، غروب مریض شد و تا صبح مرد.
 
 حمله روس ها در 1320 یادتان هست؟
 دوران "رضا قلدر" وقتی روس‌ها به ایران حمله كردند من بچه بودم و عقلم نمی‌رسید اما مادرم برایم تعریف می‌كرد كه آنها چادر و چارقد را از سر زن‌ها می‌كشیدند.
 
 از ازدواجتان بگویید.
خواهر حاج آقا آمد خواستگاری و خواهر بزرگ من هم قبول كرد. قدیم ها كه با هم حرف نمی‌زدند. یك هفته قبل از عروسی عقد بود و بعد هم ازدواج می‌كردیم.
 
 چند سالتان بود كه ازدواج كردید؟
 18 سالم بود
 
 در آن زمان این سن برای ازدواج دخترها دیر نبود؟
چرا بابا ! (با جدیت) من ترشیده بودم! خواهرم خواستگار ها را رد می‌كرد.
 
مزاح می‌كنید؟
نه بابا! یك خواهر من 9 سالش بود كه ازدواج كرد و یك خواهرم هم 12 سالش. من آخری بودم. توی یك ماه كلی خواستگار داشتم اما خواهر بزرگم نمی‌گذاشت ازدواج كنم و هركدام را به نوعی رد می‌كرد. من آن موقع كه نفهمیدم، بعدا متوجه شدم كه خواهرم كلی خواستگار را جواب كرده. البته من هم 18 ساله نبودم. قدیم ها شناسنامه پسر را 2 سال دیرتر می‌گرفتند كه دیرتر برود سربازی و دخترها را هم دو سال زودتر می‌گرفتند تا زودتر بتوانند عقدش كند. یعنی من 16 ساله بودم كه ازدواج كردم.
 
 باعث آشنایی و ازدواجتان چی بود؟ قبلا حاجی را دیده بودید؟
حاجی را هم قبل از ازدواج اصلا ندیده بودم چون زیاد از خانه بیرون نمی‌رفتم، وقتی هم می‌رفتم با آقام می‌رفتم. حاجی هم تهران كار می‌كرد.
حاج عباس لشكری: من ایشان را دیده بودم و كاملا می‌شناختم. با هم همسایه بودیم. آن موقع برای كارم می‌آمدم تهران و برمی‌گشتم و گاهی می‌دیدمش. اصلا خودم رفتم به خواهرم پیشنهاد دادم كه برویم خواستگاری ایشان. آن موقع پدرم مرحوم شده بود و من با خواهرم زندگی می‌كردم.
 
 مهریه‌تان چقدر است؟
 700 تومان گفتیم، اما چونه زدند كردند 400 تومان. شیربها را هم ندادند.
 
 از فرزندانتان بگویید!
*خانم سعیدی: فرزند اولمان سال 1335 به دنیا آمد. اسمش حسن بود كه در 2 سالگی فوت كرد. بعد ناصر به دنیا آمد كه او هم در ?ماهگی فوت كرد. بعد علی به دنیا آمد كه او هم در چند ماهگی مرد. یك بچه دیگر هم به دنیا آمد كه این یكی به اسم گذاشتن هم نرسید. بعدش جواد آقا به دنیا آمد. اسم بچه ها را خودم می‌گذاشتم. اسم ناصر را كه گذاشتم ننه ام گفت: چرا گذاشتی ناصر؟ اسم برادرم بود. اسم حسن را هم كه گذاشتم، زن عمویم گفت: اسم بچه های من را چرا گذاشتی؟ وقتی هم آن دو تا مردند به دلم بد آمد. تا این كه یكی از همسایه هایمان گفت این‎دفعه كه زاییدی اسم پسرهای من را بذار و این طوری شد كه اسم پسرهایم را گذاشتم جواد و جلال و رضا. اسم رضا را هم عمه اش گذاشت. یك دختر هم داریم به نام زهرا.
 
بسيجي شهيد رضا لشكري در كنار مادرش حليمه سعيدي و پدرش حاج عباس لشكري
بسیجی شهید رضا لشكری در كنار مادرش حلیمه سعیدی و پدرش حاج عباس لشكری
 
 چه زمانی آمدید به تهران؟
حاج عباس لشكری: سال 1338بود.
خانم سعیدی: حاجی در تهران كار می‌كرد و من از این كه بچه هایم پشت سر هم می‌مردند ناراحت بودم. برایش پیغام دادم: یا بیا من را ببر آنجا یا خودت بیا اینجا بمان، یا طلاقم بده!
حاج عباس لشكری: من در تهران كارگری می‌كردم. كارهای مختلف... مدتی در خیاطی بود و مدتی در شهرداری آسفالت می‌ریختم و از این جور كارها. چند وقت به چند وقت هم می‌رفتم به ضیاءآباد.
خانم سعیدی: آن زمان كه آرد آماده نبود. باید گندم را برای آسیاب می‌بردیم و این كار از عهده من برنمی‎آمد. برادر هم نداشتم و پدر هم خیلی كار داشت و دایی حاجی هم وقتی ازش كمك می‌خواستم نمی‌آمد. من خیلی معذب بودم. به خاطر همین حاجی را مجبور كردم من را هم ببرد تهران.
حاج عباس لشكری: وقتی خانواده هم آمدند تهران، درسلسبیل یك اتاق 3 در 4 اجاره كردیم با ماهی 25 تومان. یك همشهری آنجا داشتم و به خاطر همین آمدیم سلسبیل. جواد در ضیاء آباد به دنیا آمد.
خانم سعیدی: جواد را كه باردار بودم آمدیم تهران و اینجا به دنیا آمد. رضا را هم باردار بودم كه رفتیم ضیاءآباد و آنجا به دنیا آمد.
 
حاجيه خانم حليمه سعيدي در كنار همسرش حاج عباس لشكري
حاجیه خانم حلیمه سعیدی در كنار همسرش حاج عباس لشكری
 
 پس این بچه‎ها قوی بودند كه زنده ماندند؟
همه بچه هایم قوی بودند. خودم قوی بودم برای همین بچه‌هایم هم به خصوص رضا موقع به دنیا آمدن بنیه خوبی داشتند. اما آن بچه ها را نظر زدند كه مردند.
 
 بچه را فرستادید مدرسه؟
همه بچه‌هایم را فرستادم مدرسه. در همان مدرسه هم بود كه معلم‌هایشان آنها را راهنمایی می‌كردند كه در انقلاب شركت كنند و بعد هم راهی جبهه شوند. همین پسرم جلال 5 سال جبهه بود.
 
رضا فعالیت های انقلابی هم داشت؟
 رضا سال 1346 به دنیا آمد به همین دلیل در دوران انقلاب 11 ساله بود و نمی‌توانست در مبارزات شركت كند. وقتی جنگ شروع شد چون سنش برای جبهه رفتن هم كم بود شناسنامه‌اش را دست‎كاری كرد.
 
حاجيه خانم حليمه سعيدي و همسرش حاج عباس لشكري ، پدر و مادر بسيجي شهيد رضا لشكري
 
خود شما در تظاهرات شركت نمی‎كردید؟
خانم سعیدی: به محض اعلام مسجد محلمان، "علی‏بن ابی‌طالب(ع) " برای رفتن به تظاهرات آماده می‌شدم و تنهایی در تمام تظاهرات قبل از انقلاب شركت می‌كردم و یكی را رد نمی‌دادم، گاهی بچه‌هایم را هم همراهم می‌بردم اما حاجی چون سركار می‌رفت نمی‌توانست همیشه در راهپیمایی‌ها شركت كند. با رفتن ما هم مخالفتی نداشت.
حاج عباس لشكری: یك بار در یكی از تظاهرات‌های نزدیك دانشگاه تهران شركت كردم اما وقتی دیدم گاردی‌ها با تفنگ مردم را می‌زنند، از كوچه‌ پس‎كوچه‌ها فرار كردم و رفتم خانه.
خانم سعیدی: من كشته شدن كسی را ندیدم. موقع انقلاب، در محلمان هم كسی شهید نشد.
 
 زمان انقلاب در همین خزانه زندگی می‌كردید؟
 بله. ما 40 یا 45 سال است كه همین جا هستیم.
 
 آمدن امام را یادتان هست؟ 12 بهمن 57؟
خانم سعیدی: بعله. وقتی امام آمد، از فرودگاه پیاده رفتم تا بهشت زهرا. وقتی هم كه امام به رحمت خدا رفت، من رفتم خانه امام در جماران و از آنجا تا مصلی پیاده رفتم.
حاج عباس لشكری: امام كه آمد من هم به بهشت زهرا رفتم اما امام را آنجا ندیدم. داشتم برمی‌گشتم كه در راه ایشان را دیدم كه می‌رفت به سمت بهشت زهرا.
 
جلال لشكري ، در كنار پدرش حاج عباس لشكري و مادرش حليمه سعيدي
جلال لشكری ، در كنار پدرش حاج عباس لشكری و مادرش حلیمه سعیدی
 
بچه‎هایتان شر و شور بودند؟
 نه! من اصلا بچه شر نداشتم. چون كارم زیاد بود و دائم در خانه بودم هوای بچه‌هایم را هم داشتم كه شر نشوند. اما مدرسه و تظاهرات و بعد هم جبهه را می‌گذاشتم بروند اما برای بازی اجازه نداشتند بروند بیرون. بچه‌های كوچه كه می‌آمدند دنبالشان می‌گفتم پسرها كار دارند. آن موقع خانه مان دو تا اتاق داشت كه یكی از آن را مستأجر می‌نشست. در یك اتاق یك گوشه چراغ بود گوشه دیگر خیاطی می‌كردم كنار من بچه ها هم درس می‌خواندند. من خیلی كار می‌كردم. خودم خیاط بودم، آمپول‎زن بودم، آرایشگر بودم. ناف بچه را می‌انداختم، قابله بودم، نظر می‌گرفتم، گوش سوراخ می‌كردم، باد كمر می‌كشیدم، خلاصه خیلی كار می‌كردم. بافتنی هم می‌كردم.
 
 اینها را مثل فیلم هایی كه بازی كرده اید شوخی می‌كنید یا همه این كارها را می‌كردید؟
شوخی چیه آقا؟! من همه لباس‌هایم را خودم می‌دوختم. بافتنی هم می‌بافتم. سلمانی هم بودم.حتی چند تا عروس هم آرایش كردم. من 700 تا بچه را به دنیا آوردم.
 
این‎قدر دقیق حسابش را دارید؟
 بله! شمرده ام همه را. آن زمان مردم نمی‌رفتند دكتر. نصف شب یك مرد و یك زن می‌آمدند دنبالم و می‌بردنم بالای سر زائو. بچه هایی كه من به دنیا آورده ام الآن هم سن شما و این پسرهای خودم هستند. 3 تا از نوه‌های خودم را هم خودم آوردم به دنیا. طراحی این خانه را هم خودم كردم كه الآن سه اتاقه شده است.
 
خانه مال خودتان است؟
بله. طبقه پایین هم دخترمان زندگی می‌كند.
 
بچه ها بعد از انقلاب جذب كمیته و سپاه نشدند؟
 بچه ها در بسیج بودند و من خودم هم الآن بسیجی هستم. اول انقلاب هم در مسجد جامع علی آباد بسیجی بودم.
 
 از كی اینجا كه الآن می‌نشینید ساكن شدید؟ انقلاب شده بود؟
 نه بابا. وقتی ما آمدیم این محل، آب نبود. یك منبع بود كه الآن هم هست توی خزانه كه الكی گفتند آن آب منطقه شما است ولی نبود و زمین را فروختند. آن زمان آقای باقری كه خدا شهیدش را بیامرزد پیش‎نماز مسجد بود، گفت هركسی ظرفی بردارد و برویم سازمان آب. همه رفتیم آنجا و گفتیم ما تشنه هستیم و مجبور شدند آب بیاورند به آین منطقه. این مربوط به قبل انقلاب است. آن موقع زمین ها همه خاكی بود. تا اینجا (اشاره به زانویش می‌كند) توی خاك راه می‌رفتیم. آقاجان! سلسبیل زمین متری 15 تومان بود كه فروختیم و اینجا را متری 27 تومان خریدیم. زمین‌های اینجا مال مادر شاه بود كه می‌فروخت.
 
 زمانش یادتان نیست؟
یادم نیست چه سالی اینجا را خریدیم. من یادم نمی‌ماند از بس كار دارم. خیلی كار می‌كردم. اصلا یك بلای ناگهانی بودم. كاری نیست كه نكنم. پشت بام بنایی داشتیم كه خودم انجام دادم، می‌برم نشانت می‌دهم. یك پیراهن بافته ام كه وقتی می‌پوشم همه فكر می‌كنند ماشینی بافته شده و باور نمی‌كنند كار خودم هست.
 
 اولین پسرتان كی به جبهه رفت؟
 همین پسر (اشاره می‌كند به جواد لشكری) چند ماه بعد از انقلاب رفت كردستان برای سربازی. خبر آوردند جواد شهید شده. حاجی را فرستادم پی او كه خیالم راحت شد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید