چیزی داشتند به اسم نفت که شفا دهنده زخم‌ها بود و برای روشنایی از آن استفاده می‌شد؛ مردمی ‌که غریبه ها را می‌خوردند تا خانوده‌شان از شر بلایا محفوظ بمانند و...
آق جهانگرد
خیلی مهم‌تر از پدرش نبود یا حتی عمویش؛ تنها این بود که او نوشت و پدر و عمویش نه؛ که اگر او هم مثل آن یکی فرمانده کشتی، بعد جنگ با جنوا سرش را می‌گذاشت زیر دکل و خودش را می‌کشت، دیگر اثری از او هم نمی‌ماند. قبل از او پدر و عمویش سفر را شروع کرده بودند. برگشته بودند و نیز تا به دستور قوبلای خان _ خان بزرگ چین _ مبلغ مسیحی ببرند آن جا. آن موقع مارکو 15 ساله بود. مادرش مرده بود. شانسی بود که قیافه پدر و عمویش را شناخت. تا دوباره راهی سفر بشوند 2 سالی زمان برد و مارکو شد 17 ساله و با خودش فکر کرد برای چه بماند؛ آن جا که کسی را نداشت. آن قدر هم از سفر شنیده بود که دلش لک زده بود برای این سفرهای پرماجرا.

*
 سفر شروع شد و برای مارکوی جوان همه چیز جور عجیبی بود. شرق خیلی اسرار آمیزتر از آن جایی بود که او آمده بود؛ چیزی داشتند به اسم نفت که شفا دهنده زخم‌ها بود و برای روشنایی از آن استفاده می‌شد؛ مردمی ‌که غریبه ها را می‌خوردند تا خانوده‌شان از شر بلایا محفوظ بمانند و ... مارکو و بقیه 3 سال سفر کردند تا بالأخره رسیدند به دربار قوبلای خان و قوبلای خان از مارکو خوشش آمد. مارکو از آن جوان های خوش سر و زبان و باهوش بود که ماجراها را پر آب و تاب و جذاب تعریف می‌کنند؛ از آن ها که بتوانی همین طور بنشینی و گوش بدهی و هی چشم‌هایت گرد شوند و هی از خنده ریسه بروی. قوبلای خان هم هی مارکو را فرستاد به سفرهای سیاسی تا برود و ببیند و بیاید او را با ماجراهای سفر سرگرم کند و البته مارکو پسر باهوشی هم بود. سفرهای زیادی می‌کرد و گزارش مفصلی از سفر می‌داد. خانواده مارکو آن قدر محبوب شده بودند که کم کم یک جورهایی مشاوران قوبلای خان محسوب می‌شدند. خود مارکو چند سالی فرماندار یکی از شهرهای چین بود.
همان جا بود که شروع کرد به داد و ستد با اسکناس های چینی. آن موقع هنوز اروپایی‌ها اسکناس نداشتند. یک ایتالیایی وسط آن همه چینی چشم باریک شده بود همه کاره. طبیعی بود که خیلی‌ها چشم دیدن خانواده پولدار نداشتند. این شد که با مریض و پیر شدن قوبلای خان تصمیم گرفتند، برگردند. قبلش هم چند بار خواسته بودند برگردند ولی خان مغول آن قدر محبت می‌کرد به شان و آن قدر دوستشان داشت که نمی‌گذاشت برگردند. شانس ولی با پولوها یار بود و همسر شاه ایران مرد و نامه نوشت به خان مغول که برایش همسر دیگری بفرستد و خوب چه کسی بهتر و مطمئن تر از پولوها که همسر شاه مغول ایران را به او برسانند. بعد از انجام مأموریت هم که قوبلای خان مرده بود و پولوها فرار را بر قرار ترجیح دادند. مارکو بعد از 17 سال برگشته بود به ونیز و باز کسی را نداشت. خانه شان را هم ملت صاحب شده بودند. وقتی صاحبخانه 17 سال نباشد و خبری هم از او نباشد، هر که جای ونیزی ها هم بود، فکر می‌کرد که مرده اند. تا بیایند ثابت کنند که نمرده‌اند، خودش کلی زمان برد. بعد هم دیگر آب پولو با ونیزی ها توی یک جوی نمی‌رفت. مارکو توی فرهنگ چین و شرق بزرگ شده بود و حالا این جا را نمی‌فهمید. برای همین چون با فنون دریایی آشنا بود، رفت به نیروی دریایی و در جنگ ونیز با جنوا شکست خورد.

همان جا بود که آن یکی فرمانده سر خودش را گذاشت زیر دکل و با یک فشار کار خود را ساخت. ولی مارکو این کار را نکرد و اسیر شد و توی زندان آن قدر ماجرا و خاطره تعریف کرد که دوستش اصرار کرد خاطراتش را بنویسد. این طوری کتاب «شرحی درباره جهان» نوشته شد؛ سفرهای مارکوپولو. به هر حال مارکو آن زمان خیلی معروف نبود. خیلی ها هم حرف هایش را باور نمی‌کردند؛ طوری که یک بار مجبور شد اهالی ونیز را دعوت کند خانه و لباس دهاتی‌های چین را بپوشد و به شان جواهرات و چیزهایی را که به دست آورده بود، نشان دهد. ملت هم اگرچه تحت تأثیر قرار گرفتند ولی باور نکردند؛ خیلی‌ها باور نکردند. سال ها و قرن ها بعد بود که کتاب مارکو شد راهنمای سفر کریستف کلمب و بقیه. مارکو بعد از گذراندن دوره اسارت، مثل هر آدم معمولی دیگری ازدواج کرد و صاحب 3 فرزند شد. همان موقع یک نسخه دیگر از کتابش را نوشت؛ در واقع نسخه جدیدش را که البته در دست نیست. او در سال 1324 میلادی در سن 70 سالگی درگذشت.

دور دنیا در 25 سال

پولوها از تبریز و کرمان هم رد شدند.
پولوها از طریق دریای مدیترانه به شهر «عکا» و سپس «ایاس» در ارمنستان رسیدند و سپس خود را به بغداد و از آن جا به شمال غرب ایران رسانیدند. تبریز شهری است که مارکوپولو به آن وارد می‌شود.
1. مدیترانه: از دریای مدیترانه گذشتند و به «اکرا» رسیده اند. این جا کشیش هایی که حاضر باشند با آن ها به چین بروند را پیدا می‌کنند و با خودشان همراه می‌کنند. مارکو به نئوبالد _ کشیش آن جا _ ماجرای درخواست قوبلای خان را می‌گوید و او هم 2 نفر از کشیش ها را با آن ها همراه می‌کند. آخر امپراتور چین با مسیحیت آشنا شده بود و می‌خواست که مسیحیت در چین هم رواج پیدا کند.
2. باکو: از بیت المقدس رد شده اند و به سوی سواحل خزر آمده اند. اولین بار است همچین چیزی می‌بینند؛ ماده سیاه سیال بدبویی که برای روشنایی استفاده می‌شود؛ نفت. فوران چشمه های نفت را می‌بیند. مردم از آن برای درمان زخم هاشان استفاده می‌کنند.
3. تبریز: شهر پررونق تبریز برای مارکو دیدنی است. این جا ابریشم و مروارید زیاد پیدا می‌شود و تجارت اصلی مردم است. مردم 2 دسته اند؛ پولدارها و فقرا. به جز آن ها که تجارت می‌کنند، بقیه فقیرند.
4. بغداد: کشیش ها برگشته اند. راه پر پیچ و خم و سفر خسته کننده زمینی، آنها را از ادامه دادن سفر منصرف کرد. چند ماهی طول می‌کشد تا از کوهستان های سرزمین پهناورایران بگذرند و برسند به بغداد. به نظر مارکو، بغداد زیباترین شهر مشرق زمین است؛ شهری افسانه ای و بسیار زیبا.
5. بندر هرمز: از کرمان هم گذشته اند و راه هرمز را آمده اند که از دریا ادامه مسیر بدهند. راه زمینی خسته کننده است و خطرناک؛ گر چه ایران پراست از شگفتی که مارکو را به هیجان می‌آورد. کشتی‌های بندر ساخت عجیب و غریبی دارند؛ انگار همان راه زمینی مطمئن تر از سفر با این کشتی‌هاست. راهشان را کج می‌کنند. مارکو می‌گوید دریانوردان ایرانی دل شیر دارند. ونیزی ها حتی حاظر نیستند یک کیلومتر با این کشتی ها سفر کنند.
6. بلخ: از هرات گذشته اند. این جا راه چند شاخه می‌شود؛ شمال به سمرقند می‌رسد، جنوب به کابل. آن ها از کاشغر می‌روند؛ از بام دنیا؛ تبت. مسیر کوتاهتر است ولی دشوارتر. تبت کوهستانی و برف خیز است. مارکو می‌گوید این بخش سخت‌ترین قسمت سفر بود.
7. بدخشان: یک سال این جا ماندند. مارکو مریض شده بود و باید می‌ماندند تا بهبودی مارکو.
8. صحرای گبی: دیگر جانی برایشان نمانده. یک ماهی هست که در این صحرا می‌روند؛ وسیع ترین صحرای جهان است . داغ؛ جایی که مارکو را به شدت ترسانده بود: «صحرای بزرگی که یک سال طول می‌کشد تا انتهایش بروی و هیچ چیز هم برای خوردن پیدا نمی‌شود» .
9. دیوار چین: یکی از عجایب هفت گانه را می‌بینند؛ بزرگ ترین دیوار جهان؛ با قدمت 2 هزار سال. با شکوه ترین بنایی که تا به حال مارکو در سفر دیده. امپراطور، پیک مخصوصش را فرستاده پیشان.
10. پکن: شهر زیبایی که دور تا دورش را دیوار کشیده اند و دروازه ها، ورودی ها و خروجی های شهرند. بعد از 3 سال سفر پر دردسر بالاخره به پکن رسیده اند. حالا مارکو 20 ساله است.

   
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع: مجله همشهری جوان/ شماره 197
بازنشر اختصاصی سیمرغ
 
 
 
 

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
X