نمونه خون و معصومیت محض و ساعت مچی صفحه بزرگ و هزار چیز دیگر آمد.

داستان کوتاه: مصطفی مستور

منصور توی اتاق دراز کشیده بود و سیگار می کشید. گفت:
به گمون من تهِ تهِ تهِ همه عشقها فقط یه چیزه و مردها به عنوان شعبده بازترین و حقه بازترین موجودات روی زمین می تونند اون یه چیز رو تو میلیونها شکل بسته بندی کنند و باهاش میلیونها زن رو خر کنند.
سیگارش را تکاند روی جلد تذکرةالشعرا و دود غلیظی از بینیاش بیرون داد. چیزی از موضوع سوفیا به او نگفته بودم؛ اما طوری به من نگاه می کرد انگار من نماینده همه آن حقه بازترین موجودات روی زمین هستم.

گفتم:
منظورت از فقط یه چیز چیه؟

روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت:
می کشی؟

ـ دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟

چیزی را از روی زبانش پاک کرد و گفت:
تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو دنیا اینکه که عادتهات رو ترک کنی چون تبدیل می شی به کسی که دیگه نمی شناسیش. واسه چی ترک کردی؟

پنجره بسته بود اما احساس کردم باد سردی توی اتاق کوران می کند. باز گفتم:
از شاعر سمرقند چه خبر؟

ـ اونم یکی از همین حقه بازها. با سیگارش به تذکرةالشعرا اشاره کرد و گفت:
توی این کتاب میتونی صدتا دیگه از اونا پیدا کنی. یکی از یکی شعبده بازتر. خوب البته این روزها وضع کمی عوض شده. منظورم اینه که شعبده ها کمی با گذشته فرق کرده اند.

چیزی از حرفهای منصور نمی فهمیدم برای همین حرفی نزدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. سعی کردم کمی بیشتر به دکتر فضلی فکر کنم.

منصور گفت:
یکی از اون شعبده های قدیمی اینه که به طرف بگی دوستش داری. این روزها شکلش کمی فرق کرده اما ذاتش همون دو کلمه اس؛ دوستت دارم. شرط می بندم از صدتا زن فقط یکی پیدا بشه که گول این حقه رو نخوره.

هنوز از پنجره بیرون را نگاه می کردم. نگهبان خوابگاه داشت شاخه بزرگ درختی را که از بارش برف شکسته بود روی زمین می کشید. بعد از خوابگاه زدم بیرون و مستقیم رفتم مطب دکتر فضلی.

توی دو هفته پنج بار رفتم مطبش تا برایم آزمایش بنویسد بار آخر گفت:
این همه خون میدی از پا میافتی پدر جان، چیزی شده؟

بعد چیزهایی پرسید درباره میگرن مزمن مادرم و لکه های روی پوست مینو ـ خواهرم ـ که هفته پیش ناگهان روی صورتش پیدا شده بودند و آخر سر باز سراغ مفاصل پدربزرگم را گرفت. تقریباً بیست دقیقه با صدای بلند فریاد می کشیدم تا جواب سؤالهایش را بدهم.

اگر قرار باشد در زندگی هر کس فقط یک معجزه رخ دهد، این معجزه برای من درست در صبح یکی از روزهای سرد بهمن ماه اتفاق افتاد؛ وقتی که برای پنجمین بار روی صندلی آزمایشگاه نشستم منتظر ماندم تا زنی که دستبند نقره ای نازکی روی مچش می بست و خال کوچکی در بهترین جای صورتش داشت، بیاید و سرنگ را در رگ دستم فروکند. نیامد. نیامد و به جای او سوفیا با ظرفی از پنبه های آغشته به الکل و سرنگ ده سیسی و درختهای بلند و سایه ای خنک و لوله شفافی برای نمونه خون و معصومیت محض و ساعت مچی صفحه بزرگ و هزار چیز دیگر آمد و من ناگهان از روی صندلی بلند شدم و بی اختیار یک قدم عقب رفتم.

گفت:
بنشینید رو صندلی.

ظرف پنبه را گذاشت روی میز سفید کوچکی که کنار صندلی بود و به ساعتش نگاه کرد.

گفتم:
من ... من نمی خوام آزمایش بدم.

به ته سالن نگاه کردم. میکروسکوپ سوفیا مثل ماشینی که با عجله کنار خیابانی پارک شده باشد، گوشه سالن رها شده بود.

گفت:
نمیخوای آزمایش بدی؟

در سؤالش ذره ای تعجب یا کنجکاوی نبود. ظرف پنبه های الکلی را از روی میز برداشت و رفت سمت انتهای سالن. همان لحظه بود که مریضی را با سر و صدای زیاد روی برانکارد آوردند توی سالن و بردند طرف رادیولوژی، چند نفر دنبال برانکارد می دویدند و جیغ می کشیدند.

برای این که توی آن هیاهو صدایم را بشنود تقریباً فریاد زدم:
من براتون یه شعر گفته ام.

سوفیا چند قدم دیگر جلو رفت اما ناگهان برگشت و زل زد توی چشمهایم. لحظه ای همانجا ایستاد اما بعد آنقدر جلو آمد که توانستم اسمش را روی پلاک آبی رنگی که به روپوش سفیدش چسبانده بود بخوانم؛ "سوفیا سرمدی".

گفت:
با من بودی؟

کسی را توی بلندگوی سالن صدا میزدند؛ من به سختی صدای خودم را می شنیدم. صدایم بی خودی خشدار شده بود. گفتم:
اون روز که شما رفتید تو کتابفروشی من براتون یه شعر گفتم. منظورم اینه یه شعر برای خودتون و ساعت مچیتون.

لحظه ای، شاید کسر کوچکی از ثانیه، سرش را پایین آورد و به ساعتش نگاه کرد؛ اما فوراً سرش را بلند کرد و زل زد به من. شعری را که جلوی کتابفروشی نوشته بودم با عجله از توی جیب پیراهنم بیرون آوردم و گذاشتم روی میز سفید کوچک آزمایشگاه و از سالن زدم بیرون.

 روز بعد به جای دانشگاه با سه شعر تازه رفتم آزمایشگاه. سوفیا پشت میکروسکوپش نبود. شعرها را کنار نمونه های خون گذاشتم روی میز میکروسکوپ و با عجله آمدم بیرون. بعد به فاصله یک هفته دو نامه برایش نوشتم و به نشانی آزمایشگاه پست کردم. بعد یادداشتی به همراه نشانی خوابگاه و شماره تلفنم گذاشتم لای کتاب "صد هایکو مدرن" و برایش فرستادم. یادداشت را جایی گذاشته بودم که این هایکو چاپ شده بود:
مرد جذامی حاشیه خیابان
زل زده بود به زیباترین دختر شهر.

 

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر
seemorgh.com/culture
منبع: adinehbook.com

 

 

 
 
 

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
X