اینجا زلزله نیست. اما من پسرم را همانطور كه خواب است تنگ در آغوش مى گیرم. چرا كه باور دارم مهر ورزیدن و امنیت بخشیدن مسری است.

داستان کوتاه: اینجا زلزله نیست ...

اینجا زلزله نیست. اما من پسرم را همانطور كه خواب است تنگ در آغوش مى گیرم. چرا كه باور دارم مهر ورزیدن و امنیت بخشیدن مسری است. باور دارم حتى از این فاصله مى توانم انرژی های خوب و آرامش و بردبارى برای هموطنانم آرزو كنم. چرا كه مى دانم امشب همه با هم مهربان ترند و برای یكدیگر بردبارى آرزو مى كنند. باور مى كنم امشب، امنیت در چشمها و دست ها و آغوش ها رنگ دیگرى دارد.

شب این سرزمین هیچ شباهتى با شب شهر من ندارد، آرام است و خواب را ساعت ها پیش به چشم خستگان هدیه داده. فرسنگها دور تر اما شهر من بیدار است و هر گوشه آش از ترس نفس نفس مى زند. پسرم را در آغوش مى فشارم و دعا مى كنم به جای زمین زیر پای عزیزانم، قلب من بلرزد. دارم با خدایی كه امشب باید بیش از همیشه بالای سر شهرم باشد حرف مى زنم و شاهدش مى گیرم به شبی كه هنوز بیدار است . به شبی كه مى لرزد. به شبی كه حق كودكانش این بود كه در آغوش آرام مادرى بخوابند كه از مرگ نمى ترسد. قسمش مى دهم به امنیت، به مهربانى، به آرامش، به آبادانى. به خواب .... به یك خواب راحت


نیکی فیروزکوهی


تهیه و تدوین: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ


 
 
 

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
X