مثلا خسته و خواب آلود به خانه برسی دلت از شلوغیِ دم عیدِ خیابان ها بگیرد. بی‌هوا ،هوای آغوشِ آشنایی به سرت بزند.

 برای یکبار هم شده قلم به دست بگیری و برایم از بی‌تابی روزهایت بنویسی...

مثلا خسته و خواب آلود به خانه برسی دلت از شلوغیِ دم عیدِ خیابان ها بگیرد. بی‌هوا ،هوای آغوشِ آشنایی به سرت بزند.
هوای عطر تنِ زنانه‌ای که گاه در کوچه بازار مرا به خاطرت می‌آورد. سر بچرخانی.. نگاه کنی، هر چه جستجو میکنی من نباشم..
هیچ‌کجای دنیای تو جز چند عکسِ پنهان شده در حافظه‌ات..چند پیامِ کجایی‌..آمدم..نبودیِ تاریخ گذشته!..
مثلا دلت برایم بگیرد برای یکبار هم شده قلم به دست بگیری و برایم از بی‌تابی روزهایت بنویسی.. بنویسی همه چیز خوب است..اینجا باران کمتر می‌بارد اما چند روزی‌ست آفتاب هم چهره‌ی تو را منعکس میکند..
بنویسی از خودت برایم بگو..
مثلا بخواهی برایت بنویسم خوبم..بخواهی لحظاتی را برایت مادری کنم.. دلت هوای مواظبت هایم را کند.. بخواهی بگویم: هوا سرد است ،بارانی‌ات را بپوش بخواهی بگویم آرام‌تر بران،جاده خیس و لغزنده است.. بگویم دور خستگی‌ات بگردم بنشین برایت چای بریزم.. از شانه‌هایت برف بتکانم..باران بو کنم.. آغوش بخواهم.. مثلا ورق برگردد برایم شعر بنویسی، من نخوانم
نبودنم آزارت دهد.. بخواهی باشم و من دور باشم..
مثلا چشم‌هایم را ببندم خیال کنم دوست داری‌ام.. نگران باشم ابرها اگر نبارند..آفتاب اگر نتابد.. آخ که دنیا بدون تو چقدر شب است..

نویسنده : زهرا مهدوی


تهیه و تدوین: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ



 
 
 

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
X