داستان های تک خطی درمورد قضاوت کردن که زیبا و پر معنا می باشند.

دانشجویان به استاد خود كه ساعت زنانه ای در مچ داشت میخندیدند غافل از اینكه ساعت متعلق به دختر فوت شده اش بود...

كلاه گیس دانشجوئی از سرش افتاد وهمه به او خندیدند غافل از اینكه دوست شان شیمی درمانی میكرده...

طفلی سر قبر مادرش رفت و او را صدا كرد. مادر . معلمم  مرا میزند و بمن میگوید تو تنبلی چون مادرت زنی است مهمل...

 

باشد كه مواظب حركاتمان وحرفهایمان باشیم..


گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ
seemorgh.com/entertainment
منبع: ارسالی کاربران


 
 
 

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
X