در مورد ريشه و علت تسميه ضرب‌المثل «لقمه گلوگير» حوادث عديده رخ داده كه سه مورد آن قابل ذكر است ....

 ريشه‌های تاريخی امثال و حكم
 لقمه گلوگير
 
 
  
 سابقاً در ميان اهل طريقت اين اعتقاد وجود داشت كه مال حرام از گلوی مردان خاص خدا پائين نميرود و ايجاد و ايجاد زحمت و دشواری ميكند. امروزه از اين عبارت كه به صورت ضرب‌المثل درآمده است غالباً معانی مجازی و مفاهيم ملی و سياسی آن مورد نظر و استشهاد است چنانكه فی المثل می‌گويند: ايران لقمه گلوگيريست كه هيچ هاضمه‌ای نمی‌تواند آنرا هضم و بلع كند. خلاصه اينگونه لقمه‌ها را از باب تمثيل «لقمه گلوگير» گويند كه ريشه تاريخی آن به اين شرح آمده است:
***
 در مورد ريشه و علت تسميه ضرب‌المثل «لقمه گلوگير» حوادث عديده رخ داده كه سه مورد آن قابل ذكر است و از اين سه مورد البته مورد اول را بيشتر قابل اعتناء و توجه ميدانند:
1-   حارث محاسبی «وفات 243 ه ق در بغداد» از بزرگان متصوفه و علمای مشايخ و پيشواي طريقت محاسبيان از صوفيه  است. در شرح حال و كرامات و رياضتهايش مطالب بسيار نوشته شده است كه از جمله چهل سال روز و شب پشت بديوار و جز بدوزانو ننشست. پرسيدند كه قبول و تحمل اينهمه رنج و تعب برای چيست؟ جواب داد: شرم دارم كه به هنگام مشاهده در پيشگاه حضرت رب‌الارباب بنده‌نواز بنشينم. چون در محاسبه مبالغتی تمام داشت بلقب «محاسبی» ملقب گرديد.
 روزی حارث نزد قطب اعظم و سيدالطايفه جنيد بغدادی رفت. جنيد در ناحيه حارث آثار گرسنگی ديد. تقاضا كرد طعامی برايش حاضر كنند، حارث پذيرفت و جنيد به خانه رفت و غذای مأكولی كه شبانه از مجلس عروسی يكی از بستگان و نزديكان آورده بودند مختصری پيش حارث نهاد. چون حارث دست به طعام برد رگ انگشت دست راستش كشيده شد و بزحمت لقمه‌ای در دهان نهاد ولی هرچه تلاش كرد لقمه در گلو فرو نمی‌رفت. ناگزير لقمه را از دهان بيرون افكند و خواست از خانه بيرون رود كه جنيد بغدادی جلويش را گرفت و علت را جويا شد. حارث گفت: آن طعام از كجا بود؟ جنيد گفت: از خانه خويشاوندی. حارث گفت: مرا با خدای عز و جل نشانی است كه لقمه مشكوك و شبهه‌آميز در گلويم گير ميكند و پائين نميرود. جنيد گويد: خواهش كردم روز بعد به خانه‌ام آمد پاره‌ای نان خشك آوردم، بخورد و لذت فراوان برد. آنگاه گفت: «چيزيكه پيش درويشان آری چنين آر»(1).
2-   عارف عاليقدر قرن چهارم هجری ابوسعيد ابوالخير در بدايت حال منكران و مخالفان سرسختی داشت كه در صدر آنان  «ابوبكر اسحق» از بزرگان و منتفذان شهر نيشابور قرار داشتند. قاضی ساعد شنيده بود شيخ گفته اگر تمام جهان را مال حرام فراگيرد وی جز نان حلال نخورد و لقمه حرام از گلويش پائين نرود. قاضي ساعد يكروز از باب امتحان به چند نفراز غلامانش فرمان داد دو رأس بره، هردو يكسان و يك وزن، يكی از مال حرام و ديگری از وجه حلال بريان كردند و پيش شيخ فرستادند. قاضی ساعد خود پيش رفت تا شاهد قضايا باشد و در موقع مناسب سكاكی را بجنابت گيرد. قضا را چند ترك مست در بين راه بر غلامان تاختند و طبقی را كه بره حرام «نه حلال» در آن قرار داشت به زور گرفتند و بخوردند. غلامان آن ديگر بره بريان را كه از وجه حلال تهيه شده بود به خانه شيخ ابوسعيد ابوالخير بردند و شيخ بدون دغدغه خاطر بخوردن طعام و بره بريان مشغول شد. قاضي ساعد با نگاه متجسس در شيخ بنگريست و قصد داشت پس از آنكه شيخ از طعام دست كشيد بر بطلان ادعايش رقم زند كه شيخ در عالم معني به قصد و نيتش پی برد و گفت «ايقاضی؛ فارغ باش كه مردار به سگان رسيد و حلال به حلال‌خوران. قاضی شرم‌زده شده و از انكار برآمد»(2).
3-   شاه نعمت‌الله ولی شاعر معروف و عارف ربانی را همه كس مي‌شناسند. مدفن اين صوفی وارسته در ماهان كرمان است. شاه نعمت‌الله معاصر شاهرخ ميرزا دومين امير گوركانی بود ولی در محضر ارباب مال و قدرت كمتر حاضر ميشد. روزی شاهرخ از او پرسيد: سبب چيست كه به ضيافت اغنياء نميروی و از خوان بيدريغ آنان تناول نميكنی؟(3)  سيد به مضمون حديث:
 ولو  كانت الدنيا دماً  عبيطاً  لايكون  قوت المؤمنين  الاحلالاً
 اشاره و اضافه كرد كه جز لقمه حلال از گلويش پائين نميرود. شاهرخ را اين سخن خوش نيامد و در نهان به خوانسالار خويش فرمان داد از ممر حرام غذائی برای سيد تدارك نمايد(4). خوانسالار به دروازه شهر هرات رفت و بره پيرزنی را بعنف ستاند و از آن طعام مأكولی تدارك ديد. شاهرخ چون مقصود را حاصل ديد شاه نعمت‌الله را بر سر سفره طلبيد و متفقاً به تناول پرداختند. در اثناء صرف غذا شاهرخ پرسيد: اين طعام حلال است يا حرام؟ سيد گفت «بر من حلال است و بر شما حرام». امير در غضب شد و شاه نعمت‌الله همچنانكه به غذا خوردن مشغول بود ادامه داد كه اگر امير باور ندارد بهتر است در اين باره تحقيق كنند تا حقيقت مطلب روشن گردد. مقارن اين احوال پيرزن موصوفه به شكايت و داوری پيش شاهرخ آمد و عرض كرد: پسر من به سرخس رفته بود، مدتها از تاريخ مراجعتش گذشت و خبری از او نداشتم. غمناك و مشوش بودم، شنيدم سيد نعمت‌الله به هرات آمده است. نذر كردم كه اگر فرزندم به سلامت بازگردد بره‌ای هديه سيد كنم. همان روز پسر من باز آمد و من برای ادای نذر خود بره‌ای را به خانه‌اش ميبردم كه غلامان عمال خوانسالار آن را از من به زور بستاندند. شاهرخ را حال ندامت و انفعال دست داد و شاه نعمت‌الله ولی را بيشتر از پيشتر مورد تفقد و نوازش قرار داد.
 
پاورقی‌ها:
     1-    تذكره‌الاولياء صفحه 272.
       2-    تذكره‌الاولياء صفحه 813.
       3-    دولتشاه سمرقندی و رضاقلی هدايت اميرتيمور را بجای شاهرخ نام می برد
       4-    تخلص شعری شاه نعمت‌الله ولی «سيد» بود و در مكاتبات و محاورات نيز به اين نام شهرت داشت.  

منبع :مهدی پرتوی - مجله فرهنگ ومردم  شماره 163