یه حبه قند
بهانه در «یه حبه قند» عروسی «پسند»، آخرین دختر خانواده است که باعث شده همه اعضای خانواده دور هم جمع شوند. با اینکه پسند از نظر کمیت به اندازه بقیه شخصیت‌ها در فیلم دیده می‌شود اما....

من خیلی با نظر دوستانی كه فكر می‌كنند «یه حبه‌قند» فیلمنامه ندارد یا بیشتر متكی بر اجراست موافق نیستم. البته آدم‌هایی كه دست‌اندركارند، كسانی كه كارگردانی كرده‌اند و سینما را خوب می‌شناسند هرگز چنین حرفی نمی‌زنند چون متوجه می‌شوند كه این میزان از جزئیات را كنار هم قرار دادن و در واقع در تار و پود قصه آنها را به هم بافتن و سر جای خودشان قرار دادن، كار بسیار دشواری است و به‌نظرم اصولا نگارش فیلمنامه‌ای مثل «یه حبه قند» بسیار دشوارتر از فیلمنامه‌های فیلم‌هایی است كه الگو گفت‌وگو را از اینجا شروع کنیم که خیلی‌ها «یه حبه قند» را در کارنامه‌تان با فیلم «به همین سادگی» مقایسه می‌کنند. شاید به دلیل نوع روایت و اینکه در آن فیلم هم قصه به شیوه کلاسیک نداشتیم. اما من بالشخصه معتقدم که «یه حبه قند» در امتداد ایپزودی است که در فیلم «فرش ایرانی» ساخته بودید و اصلا انگار همان اپیزود را بسط و گسترش داده‌اید و نتیجه‌اش «یه‌حبه قند» شده است.
من هم با نظر شما موافقم. در واقع تجربه‌‍‌ای که ما در ایپزود «فرش ایرانی» کردیم که بیشتر درباره فضا و اتمسفری بود که یک خانواده سنتی در آن دور هم جمع شده بودند و دیداری تازه می‌کردند و احساسات‌شان را نسبت به یکدیگر می‌گفتند و ما به بهانه دوربینی که در دست دختر بچه‌ای بود و خیلی هم ناشیانه از آن استفاده می‌کرد، فرش‌ها و اتاق‌ها و معماری را می‌دیدیم و بعضی وقت‌ها هم تماشاگر روابط محبت‌‌آمیز بین اعضای خانواده بودیم. همان موقع که آن اپیزود را می‌ساختیم این ایده در ذهن من و شادمهر راستین ایجاد شد که اصلا چرا این فضا تبدیل به یک فیلم سینمایی نشود؟ بعد البته نشستیم و فکر کردیم که چه کنیم که فیلم فقط یک مجموعه تصاویر خاطره‌انگیز و نوستالژیک نباشد بلکه دغدغه‌های امروزی را هم در آنجا بدهیم. هم فرم و هم تم فیلم به تدریج شکل گرفت و همپای هم رشد کرد و درنهایت شد «یه حبه قند». ولی به‌هر حال «یه حبه قند» به نوعی بی‌ارتباط با «به همین سادگی» هم نیست. بخصوص از جهت فرم روایی که بیشتر متکی بر جزئیات است و کمتر از حادثه در آنها استفاده می‌شود و با بها دادن به موقعیت‌های ریز داستانی و چیدمانی که این موقعیت‌ها کنار هم قرار می‌گیرند، یک فضای داستانی ساخته می‌شود. مقدمه چنین فرمی‌در ابتدا در «به همین سادگی» اتفاق افتاد و بعد با حذف شخصیت اصلی و تکثر در شخصیت‌های اصلی در «یه حبه قند» شکل دیگری گرفت. اما من با نظر شما موافقم که «یه حبه قند» خیلی با آن اپیزود «فرش ایرانی» نزدیک است.

در «فرش ایرانی» محور یا بهانه آن ماجراها فرش ایرانی است. در «یه حبه قند» قرار است محوریت داستان با چه باشد؟
بهانه در «یه حبه قند» عروسی «پسند»، آخرین دختر خانواده است که باعث شده همه اعضای خانواده دور هم جمع شوند. با اینکه پسند از نظر کمیت به اندازه بقیه شخصیت‌ها در فیلم دیده می‌شود اما می‌شود گفت که محوری‌تر از بقیه است. هر جا هم که حضور ندارد حداقل درباره‌اش حرف زده می‌شود.

پس در واقع می‌شود گفت که هدف فیلم «یه حبه قند» نشان دادن دور هم جمع شدن یک خانواده است؟
هدف كه نمی‌توانم اسمش را بگذارم. ولی ظرفی كه در واقع فیلم در آن شكل می‌گیرد همین است. هدف كه می‌گویید شامل تم و لایه‌های پنها‌ن‌تر فیلم می‌شود كه می‌خواهد معنایی را با مخاطب فیلم به مشاركت بگذارد كه من اصلا راجع به آن معانی حرف نخواهم زد. ظرف قصه ما جمع شدن یك خانواده با مایه‌های سنتی دور هم و به بهانه عروسی پسند است.

بعضی‌ها چون ساختار فیلنامه‌ای مانند «یه حبه قند» را درك نمی‌كنند، این تصور برایشان پیش می‌آید كه این فیلم بیشتر متكی بر اجراست تا فیلمنامه و شاید حتی دیالوگ‌ها و یكسری جزئیات را فی‌البداهه بدانند. در حالی كه به‌نظرم «یه حبه قند» فیلمنامه خیلی دقیقی دارد فقط فیلمنامه‌اش با ساختارهای كلاسیك قابل تحلیل نیست. فیلمنامه «یه حبه قند» دقیقا مانند فرشی است كه تار و پودش به تدریج در هم بافته می‌شوند تا درنهایت از در هم تنیده‌شدن آنها فرش شكل بگیرد. برایمان بگویید كه نقشه این فرش از كجا آمده است؟و گره اصلی فیلمنامه فیلم برایتان چه بوده است؟
من خیلی با نظر دوستانی كه فكر می‌كنند «یه حبه قند» فیلمنامه ندارد یا بیشتر متكی بر اجراست موافق نیستم. البته آدم‌هایی كه دست‌اندركارند، كسانی كه كارگردانی كرده‌اند و سینما را خوب می‌شناسند هرگز چنین حرفی نمی‌زنند چون متوجه می‌شوند كه این میزان از جزئیات را كنار هم قرار دادن و در واقع در تار و پود قصه آنها را به هم بافتن و سر جای خودشان قرار دادن، كار بسیار دشواری است و به‌نظرم اصولا نگارش فیلمنامه‌ای مثل «یه حبه قند» بسیار دشوارتر از فیلمنامه‌های فیلم‌هایی است كه الگوهای پیش ساخته دارند و ما آشنایی بیشتری با آنها داریم. این دشوار بودن به چند دلیل است: یكی اینكه به هر حال عرصه ناپیموده‌تری است درحالی كه وقتی شما الگوهای پیش ساخته دارید یعنی الگوهایی كه یك درجه‌ای از جذابیت را به شما تضمین‌می‌دهند یعنی می‌گویند كه اگر شما این نكته را رعایت كنید، این مقدار از رضایت تماشاگر را به دست خواهید آورد. وقتی شما آن الگوها را كنار می‌گذارید و الگوی جدیدی برای خودتان بنا می‌كنید و پیرنگ قصه را جدی نمی‌گیرید، دست به ریسكی در مقابل مخاطب می‌زنید و ممكن است مخاطب‌تان را از دست بدهید. یكی از دلایل دیگرش این است كه دیگر چیزی كه بتوانید ضعف‌های خودتان را پشتش پنهان كنید، وجود ندارد. یعنی وقتی شما از الگوی پیش ساخته نقطه عطف اول و دوم و نقطه اوج و غیره پیروی‌ می‌كنید، حوادث و لحظاتی در فیلم هست كه بیننده را جذب خودش می‌كند و اجازه آنالیز فیلم را از او می‌گیرد و بعضی از ضعف‌ها و كاستی‌های فیلم در پس آن تعلیق پوشیده می‌شود. وقتی شما آن لحظات و حوادث را ندارید، طبعا همه جزئیات به چشم می‌آیند. ضمن اینكه طبعا وقتی فیلمی ادعا می‌كند كه من فقط جزئیات هستم و به موقعیت‌های ریز و معمولی می‌پردازم، هر ضعفی در باورپذیركردن این لحظات به چشم خواهد آمد و كار بسیار دشوار می‌شود. این هم در مرحله نگارش صدق می‌كند و هم در مرحله اجرا.

برخی از مخاطبان فیلم اما نتوانسته‌اند با این فیلمنامه ارتباط برقرار كنند. شنیده‌ایم كه مخاطبان فیلم می‌گویند: فیلم خوبی بود، جزئیات خوبی داشت، بازی‌های فوق‌العاده‌ای داشت اما قصه نداشت و فیلمی كه قصه نداشته باشد كه فیلم نیست.
البته من اظهارنظرهایی به این صراحت ندیدم. یادم می‌آید روزی كه فیلمنامه را نوشته بودیم، بعضی از همكاران من كه فیلمنامه را خوانده بودند می‌گفتند كه فیلمنامه خوب، فیلمنامه‌ای است كه بعد از تمام شدن فیلم، تماشاگر بتواند قصه‌اش را در دو خط تعریف كند. خب ما با یك پیش‌آگاهی این مسیر را نرفتیم و فیلمنامه‌ای را بنا نهادیم كه از اول می‌دانستیم تماشاگر قادر به تعریف آن در دو خط نخواهد بود ولی احساس خوبی از آن خواهد داشت و خوشبختانه همین اتفاق هم افتاده. یعنی تماشاگران تا انتهای فیلم در در سالن می‌نشینند و می‌شود ابراز احساسات‌شان را در سالن دید و نهایتا هم احساس خوبی دارند و حتی بعضی‌ها برای بار دوم و سوم می‌روند و فیلم را می‌بینند. به‌نظر من این یك موفقیت برای فیلم است و آنچه در یك اثر هنری اهمیت دارد، این است كه نقطه تماس خوبی با مخاطب داشته باشد. حالا اینكه از چه الگویی استفاده می‌كند تا به این نقطه تماس برسد، به‌نظرم در درجه دوم اولویت قرار دارد. اینكه الگویی كه ما انتخاب می‌كنیم، الگوی تكراری و كلیشه‌ای نیست نمی‌تواند برای فیلم بار منفی داشته باشد. مهم این است كه مخاطب با آن ارتباط برقرار كند. اینكه تماشاگر برخی از روابط را بین شخصیت‌ها درك نمی‌كند یا چیزی از جزئیات را نمی‌گیرد، باز هم از نكاتی بود كه ما از قبل به آن فكر كرده بودیم. تعدد شخصیت‌ها، ریتم تند حرف‌های كاراكترها كه داخل حرف هم می‌پرند، لهجه و تعداد زیاد جزئیاتی كه گاهی در لایه‌های مختلف روی هم قرار می‌گیرند، باعث شد فكر كنیم كه آیا تماشاگری كه عادت به این حجم از اطلاعات در یك پلان ندارد، جا نمی‌ماند؟ همان موقع هم می‌دانستیم كه خیلی از این اطلاعات ممكن است انتقال پیدا نكند. ولی فضا و اتمسفری كه قرار است تماشاگر در آن قرار بگیرد، كه باور كند این‌ها یك خانواده هستند، كه با هم صمیمی‌اند و با هم سرخوشانه یك تصمیمی می‌گیرند و بعد به دلایلی مسیر این تصمیم‌شان عوض می‌شود؛ به مخاطب انتقال پیدا می‌كند. اینكه از برخی جزئیات جا می‌ماند، خاصیتی است كه پیش‌بینی می‌كردیم و در همان اپیزود «فرش ایرانی» هم بود كه شما همه جزئیات فرش را كه با هم نگاه نمی‌كنید بلكه یك كلیتی را می‌بینید.

حرفی كه می‌زنم به معنای ارزشگذاری نیست ولی به هر حال تفاوتی كه در «یه حبه قند» با «خیلی دور، خیلی نزدیك» یا حتی «به همین سادگی» می‌بینیم این است كه در آن فیلم‌ها ما یك قهرمان داشتیم، شخصیتی كه روی آن مانور می‌دادیم. اینجا اما ما تعداد زیادی شخصیت داریم كه روی هیچ‌كدام از آنها خیلی مانور نمی‌دهیم و به همین دلیل هم از یك حدی بیشتر نمی‌شود به آنها نزدیك شد. چون هیچ‌كدام قهرمان‌مان نمی‌شوند.
دقیقا حرف‌تان درست است. «یه حبه قند» خیلی فیلم شخصیت‌محوری نیست و همین هم تفاوت آن با كارهای قبلی من است. قرار است همه شخصیت‌های این فیلم بار قصه را به دوش بكشند اما به هر حال این خطر وجود دارد كه از یك حدی بیشتر نمی‌توانیم به شخصیت‌ها نزدیك شویم اما یك دستاورد هم دارد كه به‌نظرم این دستاورد هم تفاوت این فیلمم با فیلم‌های قبلی است یعنی ما به جای كند و كاو در یك شخصیت، یك اجتماع كوچك را با هم می‌بینیم. مثل اینكه بخواهیم خیلی بزرگ‌تر و از زاویه بازتر به این داستان نگاه كنیم...

ما نمی‌خواهیم تك‌تك این شخصیت‌ها را بشناسیم بلكه می‌خواهیم نگاهی از دورتر داشته باشیم برای اینكه نتیجه‌ای كه فیلم می‌خواهد بگیرد و حرفی كه می‌خواهد بزند، به كل اجتماع این آدم‌ها و به سرنوشت مجموعه‌شان مربوط می‌شود. در «یه حبه قند» به‌نظر می‌رسد كه تصمیم برای پسند گرفته می‌شود اما واقعیت این است كه این تصمیم برای همه اعضای خانواده گرفته می‌شود و در طول قصه هم می‌بینیم كه خیلی‌ از اعضای خانواده كه از این وصلت خوشحالند، گویا به آرزویی كه برای زندگی خودشان داشته‌اند و محقق نشده بوده، رسیده‌اند. پس این یك تصمیم جمعی است. با اینكه یك نفر قرار است از این خانه برود اما كل خانه تحت‌تاثیر قرار می‌گیرند.

این سوال برای خودم خیلی مهم است. به عنوان فیلمساز و نویسنده و كارگردان اثر نسبت به شخصیت دایی چه احساسی دارید؟ او را از آن پیرهای فرزانه‌ای می‌بینید كه مسائلی را می‌بینند كه دیگران قادر به درك آن نیستند؟نسبت به او حس یك دانای كل دارید؟
همیشه وقتی یك پیرمرد را در فیلم داریم كه با جمع مخالف است یا به هرحال نظر متفاوتی دارد، این احساس به وجود می‌آید كه او مثلا یك پیر دانا یا پیر فرزانه است. من تمام كلیشه‌ای را كه می‌توانست دایی را تبدیل به چنین شخصیتی كند، از او گرفتم. اتفاقا پیرترین و جوانترین افراد خانواده، یعنی پسند و دایی، به‌نظرم یك دیدگاه دارند و خیلی هم شبیه هم هستند. هر دویشان هم سكوت ویژه‌ای دارند. سكوتی توام با وقار انگار آینده‌ای را پیش‌بینی می‌كنند و یا حتی چیزهایی را بیشتر از دیگران می‌فهمند. این دو منتظرند كه همه چیز سیر طبیعی و واقعی خودش را طی كند و اگر قرار است زایمانی اتفاق بیفتد در بستر طبیعی خودش صورت بگیرد. به همین دلیل اعتراضات‌شان را در كلام نمی‌آورند. رفتارهایشان قطعا با یكدیگر متفاوت است. دایی چون دوره‌های مختلفی در زندگی‌اش طی كرده، دیگر حوصله ندارد و حداقل در رفتارهای بیرونی خودش یك سختگیری و غرولندی دارد كه این مربوط به سن و سالش است و پسند درست برعكس دایی در رفتارهای بیرونی‌اش لبخند و مهر و عطوفت نسبت به دیگران را دارد ولی در تنهایی‌اش این غم را دارد. این اختلاف هم مربوط به سن‌شان می‌شود اما انگار جفت‌شان بیشتر از بقیه می‌فهمند. یك‌جور نارضایتی در عمق نگاهشان هست.

پس یعنی شما این دو شخصیت و تصمیم‌شان را تایید می‌كنید؟
من دوست‌شان دارم. آنها را تایید نمی‌كنم ولی دوست‌شان دارم. این رازداری و این تسلیم زمان حال بودن، این سكوتی كه پر از معناست، این لحظات و كنش‌هایشان را دوست دارم.

خودتان هم این حس را دارید كه «یه حبه قند» اوج قدرت كارگردانی شما در كارنامه كاری‌تان است؟اینكه در میزانسن‌های شلوغ، در دكوپاژ، در ریتم به پختگی رسیده‌اید؟
شاید بخاطر اینكه من بیشتر از بقیه فیلم‌هایم از «یه حبه قند» می‌ترسیدم كه بتوانم مهارش كنم و فیلم خوبی از آن دربیاورم، بیشتر رویش وقت گذاشتم و وسواس به خرج دادم. به همین دلیل الان وقتی فیلم را می‌بینم، لحظات كمی‌در فیلم وجود دارد كه چشمانم را می‌بندم یا فكر می‌كنم كه می‌شد بهتر از این باشد. در حالی كه در فیلم‌های قبلی خیلی سكانس‌ها بودند كه حتی ترجیح می‌دادم برای آن چند لحظه از سالن بیرون بروم و فكر می‌كردم ای كاش یك چیزهایی را در این سكانس‌ها رعایت می‌كردم تا نتیجه بهتر از كار دربیاید اما در «یه حبه قند» پلان‌های این‌‌چنینی خیلی كم هستند. در این فیلم تا جایی كه می‌توانستم و دانشم به من اجازه می‌داد و همكارانم به من انرژی می‌دادند و كارشان را انجام می‌دادند، به پختگی لازم رسیده‌ایم. طبیعی است كه البته دنبال این هستم كه در كار بعدی و در مسیر كمال‌گرایی كه هر هنرمندی دارد، ایرادات را بیشتر رفع كنم.

تیم «یه حبه قند» كلا گروه حرفه‌ای و خوبی بوده‌اند. اما یكی از تاثیرگذارترین دست‌اندركاران فیلم كه حضورش كاملا روی پرده چشمگیر است حمید خضوعی ابیانه است كه «یه حبه قند» پنجمین همكاری‌اش با شما محسوب می‌شود. البته موسیقی آقای علیقلی هم بسیار گوش‌نواز بود. اما نور و قاب و كار خضوعی‌ابیانه آنقدر ویژه است كه حتی مخاطبان عامی‌كه در سالن نشسته‌اند هم از قدرتش حیرت می‌كنند. احساس می‌كنم با خضوعی ابیانه به یك بیان مشترك رسیده‌اید كه كاملا می‌توانید ذهنیات یكدیگر را به عینیت درآورید.
البته طراحی صحنه و لباس محسن شاه‌ابراهیمی ‌را هم باید اضافه كنید. در مورد خضوعی ابیانه دقیقا همین‌طور است كه می‌گویید. همكاری من و خضوعی‌ابیانه فقط به این 5 كار محدود نمی‌شود بلكه سال 66 در اولین فیلم كوتاهی كه من ساختم، با هم همكاری داشتیم. فكر كنم اولین كار ایشان هم بود. و بعد از آن هم یكی، دو تا كار كوتاه و یك مجموعه مستند ورزشی با هم كار كردیم. سابقه آشنایی كلا یك ادبیات مشتركی را بین ما به وجود آورده است كه دیگر با كد با هم حرف می‌زنیم. ویژگی دیگری كه حمید خضوعی دارد و باعث می‌شود به هم نزدیك‌تر شویم، این است كه ما هر كاری را شروع می‌كنیم احساس می‌كنیم كار اول‌مان است و دنبال یادگیری هستیم. هرگز از موضعی كه چیزی بلدم و حالا باید خودم را تكرار كنم، وارد نمی‌شویم. بلكه دنبال كشف یك كار جدید و یك تجربه جدید هستیم. حمید خضوعی دائم در حال مطالعه است. از چند ماه قبل از فیلمبرداری و چند ماه بعد از فیلمبرداری درگیر كار است. هیچ كپی‌ای از فیلم بدون نظارت حمید خضوعی چاپ نمی‌شود. و وقتی كه برای لابراتوار و اتالوناژ می‌گذرد، فوق‌العاده است. حتی من گاهی در مراحل مونتاژ هم از وی درخواست می‌كنم كه بیاید و روی كار نظارت داشته باشد. چند ماه قبل از فیلمبرداری همیشه كارمان این است كه یكسری فیلم را كه حس می‌كنیم فضای تصویری‌اش به كار نزدیك است، با هم ببینیم و آنالیز كنیم و درباره جنس فیلمبرداری و نورش با هم حرف بزنیم. در واقع اول لحن تصویری فیلم را با هم پیدا می‌كنیم و بعد دیگر در طول فیلم به هم تذكر می‌دهیم كه از آن قاعده و چارچوبی كه با هم تعیین كردیم خارج نشویم. به همین دلیل هم یكدستی خوبی بین ما هست. او می‌داند كه من چطور می‌خواهم با فیلم برخورد كنم و برخی اوقات حتی ممكن است مرا كنترل كند. من هم می‌دانم كه از حمید خضوعی چه چیزی باید بخواهم و از این جهت خیلی به او اعتماد دارم. در مورد «یه حبه قند» من تجربه بسیار شیرینی با محسن شاه ابراهیمی‌داشتم. او توانست اعتماد مرا جلب كند برای اینكه فیلم را در دكور كار كنیم. دكوری كه محسن ساخت، فوق‌العاده زیباست. من تقریبا هرجا، چه در ایران و چه در ژاپن و كره جنوبی كه نمایش داشته‌ایم، گفته‌ام این دكور است، همه تعجب كرده‌اند و در چیدمان آكسسوار و طراحی لباس و كلا فضاسازی و رفتن به سمت یك رنگ مناسب در فیلم، هم حمید و هم محسن شاه‌ابراهیمی‌كمك‌های بزرگی بودند.

شما كارگردانی هستید كه سوژه‌های خیلی متنوعی كار كرده‌اید، در ژانرهای مختلف. خیلی تجربه‌گرا هستید. دوست ندارید كه یك سبك خاص داشته باشید كه آثارتان را از روی مضمون و فرم مشترك بشود شناخت و تبدیل به یك كارگردان به اصطلاح مولف شوید؟
هر ویژگی مشتركی كه قرار است در آثار من باشد، باید به صورت ناخودآگاه اتفاق بیفتد. اینكه تصمیم بگیرم كه فیلمساز خاصی بشوم یا مثلا چیزی را كه در فیلم‌هایم قبلی‌ام بوده حالا در فیلم‌های جدیدم بگذارم تا امضای خودم را داشته باشم، من از این اداها خوشم نمی‌آید. یعنی فكر می‌كنم آنجا با یك عدم صداقتی مواجه می‌شویم كه از فیلم هم بیرون می‌زند و من آن نكته مثبت فیلم‌هایم را كه شاید همان دوری از تكلف باشد، از دست می‌دهم. فكر می‌كنم اگر دقت كنید یك چیزهای مشتركی در فیلم‌هایم هست. یك ویژگی‌هایی كه وقتی فیلم‌ها را نگاه می‌كنیم متوجه بشویم كه خب، این‌ها متعلق به یك فیلمساز است. اما من آنها را نكاشتم. بلكه ناخواسته و غیرارادی خودشان را نشان داده‌اند. من فقط كار خودم را انجام داده‌ام. بعضی وقت‌ها كاملا با غرور و خودخواهی احساس می‌كنم كه زمان كمی‌دارم و حیف است كه اسیر توقع مخاطبان بشوم و دوست دارم كه تجربیات جدیدی بكنم و به هر كار خوبی غبطه می‌خورم. هر كار خوبی كه باشد نه فقط سینما، بلكه تئاتر، موسیقی و همیشه دوست دارم كه این كارهای خوب مال من باشد و این خودخواهی باعث می‌شود كه به خودم اجازه ندهم كه هر كاری را انجام دهم. من خیلی فیلم‌ها را در ذهن خودم می‌سازم و بعد كنارشان می‌گذارم. چون احساس می‌كنم كه تجربه جدیدی برایم نیست و قبلا كه این كار را در فیلم‌های قبلی‌ام انجام داده‌ام.

آقای میركریمی‌ به‌نظرم در وجودتان یك بلندپروازی هم دارید. دوست دارید كه فیلم‌های BIG PRODUCTION با هزینه‌های تولید زیاد هم كار كنید؟
بله من چند سال است كه دنبال یك كار جدی در مورد شاهنامه هستم و دوست داشتم كه آن را بسازم و بعد «یه حبه قند»را. خیلی هم روی این موضوع كار كردم. یعنی از روش‌های مهندسی معكوس استفاده كردم و نشستم فیلم‌های تاریخی اینچنینی را دیدم و آنالیز كردم. جزء به جزء پلان‌هایش را بررسی كردم و مقالاتی در ارتباط با تولید فیلم‌های پرهزینه و بزرگ خواندم. یك سفر مقدماتی به هند رفتم چون دوست داشتم این فیلم به صورت یك تولید مشترك با آنها باشد. هند در خیلی از زمینه‌های تخصصی ظرفیت‌های بالایی دارد و قرارهایی هم گذاشتیم آنجا ولی متاسفانه حمایتی از داخل كشور صورت نگرفت. خیلی صریح بگویم كه در ایران مسئولان فرهنگی دوست ندارند كه درباره شاهنامه كاری انجام شود. نمی‌دانم كه این تفكر غلط از كجا می‌آید؟و چرا هنوز به این عقلانیت نرسیده‌ایم كه داشتن یك اسطوره قوی كه هویت ما را قوام ببخشد و بسیاری از مشكلات امروزی ما را می‌تواند مرتفع كند. متاسفم كه ما همیشه در حوزه فرهنگ تدافعی عمل می‌كنیم. یعنی صبر می‌كنیم تا ببینیم دیگران چه می‌كنند بعد ما دنبال كار آنها می‌رویم. و احتمالا به زودی شاهد خواهیم بود كه شاهنامه را‌هالیوود‌ی‌ها با تفسیر و تعبیر خودشان می‌سازند و ما همچنان دستمان خالی باشد.

راستی اینكه دایی با یه حبه قند بمیرد بخشی از قصه است یا نمادپردازی؟
البته من جور دیگری به این ماجرا نگاه می‌كنم. من معتقدم كه هر اتفاق كوچكی حتی نشانه‌ای پشتش دارد. یعنی هیچ چیز بی‌معنایی وجود ندارد. اگر حتی بخشی از آن را هم من كشف نكرده‌ باشم و ناخودآگاه در فیلم قرار گرفته، بیننده باید كشف كند. نه تنها هر جزئی خودش می‌تواند یك معنای خاص داشته باشد بلكه چیدمان اجزا هم كنار هم می‌تواند مفاهیم جدیدی را شكل بدهد. من به این دوپارگی اعتقاد ندارم یا حداقل دوست نداشتم كه این اتفاق بیفتد. ولی فكر می‌كنم بخش آشنایی یعنی همان بخش اول به دلیل تعداد پرسوناژ و لحن غیرمتعارفی كه نسبت به الگوهای مشخص قصه‌گویی دارد، تماشاگر به تدریج در جهان قصه قرار می‌گیرد و از زمانی كه با آن خانواده احساس خویشی می‌كند دیگر روابط و جزئیات برایش بامعنا می‌شود. اگر برای بار دوم فیلم را ببینید متوجه می‌شوید كه همه آن چیزهایی كه به شكل نماد در قسمت دوم هست، در بخش اول هم نشانه‌هایش آمده.

اینكه در نهایت قاسم می‌آید و دامادی كه خارج از كشور است به نوعی طرد می‌شود، این تفكر شما نسبت به این قضیه است كه آدم خارجی ممكن است تهدیدی برای خانواده محسوب شود و اگر یكی از خودمان باشد همیشه بهتر است؟
من كه نظر خودم را دقیق نخواهم گفت. اما چیزی كه در فیلم به دنبال آن هستیم این است كه 40 روز صبر كنیم. در این 40 روز چند معنا نهفته است: یكی اینكه عجله نكنیم. زود تصمیم نگیریم. اول ظرفیت‌های خودمان را بسنجیم. كسی كه خودش را نشناخته نمی‌تواند نسبت درستی با جهان پیرامون خودش برقرار كند. این خودشناسی گام اول است. حالا این خودشناسی زمانی فردی است و زمانی هم جمعی. ما وقتی هویت جمعی خودمان را كاملا نشناخته‌ایم و هنوز نمی‌دانیم كی هستیم، در حدی كه از آمدن آن همه جمعیت به تشییع جنازه دایی متعجب می‌شوند، یعنی حتی نمی‌دانند كه چقدر مقبولیت دارند و بعد از آن تازه فكر می‌كنند كه كسی هستند و می‌گویند: «ما دهانمان باز ماند،‌حتی وزیری‌ها هم تعجب كرده بودند»، پس تازه به یك جور خودشناسی می‌رسند. تازه متوجه می‌شوند كه داشته‌هایی دارند كه با آن می‌شود به یك خودباوری رسید. من می‌گویم كه قبل از اینكه خودمان را بشناسیم، حق نداریم انتخاب كنیم. یعنی هر انتخابی در آن صورت می‌تواند غلط باشد.



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع:  tehrooz.com


مطالب پیشنهادی:
تلاش برای نگاهی منصفانه و بی‌طرف به «یه حبه قند» رضا میركریمی
درباره فیلمی با همایش رنگ و نور
نگار جواهریان و شیرینی «یه حبه قند»
عکس‌های افتتاحیه فیلم «یه حبه قند»
درباره بازی‌ بازیگران «سعادت آباد»