هنگامه قاضیانی آرامش خاصی دارد. این آرامش در حرف ها و رفتارش اینقدر عجیب رخنه کرده که ناخودآگاه وقتی روبرویش مینشینید آرامش به شما هم منتقل میشود. مدام لابلای حرف هایش آرزوهای خوب میکند و اینقدر معتقد و مومن است که مرگ برایش ساده ترین مفهوم شده. انگار هر روز با آن ملاقات میکند!
نخواستیم از او سوال های سینمایی بپرسیم. از او درباره مرگ پرسیدیم. درباره خدا و درباره این روزهای متبرک. پاسخ های عجیبی گرفتیم. عجیب و امیدوارکننده. از این جهت که هنوز میان بازیگران کسانی هستند که هیچ تعلقی به شهرت و اسباب آن نداشته باشند.
این عیادت بهانه ای شد که از شما بپرسم خانم قاضیانی چرا اینقدر قشر شما به بازیگران بی محبت شده اند و حتی سری به همکارانشان نمیزنند؟
- قشر ما جمله درستی بود که شما گفتید. شما به عنوان یک خبرنگار این را میگویید که چرا قشر بازیگران نامهربان شدند، پس معتقدید که ما بی محبت شده ایم و خوشحالم این جمله را کسی غیر از من میگوید و دو روز دیگر نمیگویند هنگام قاضیانی ما را متهم کرد که نامهربان هستیم.
من برای پیدا کردن دلایل این نامهربانی به خودم رجوع میکنم و تصور میکنم این نامهربانی وقتی رخ میدهد که دنیا برایت خیلی جدی شده باشد و مرگ را اصلا به خودت نزدیک نمیبینی. بیماری را به خودت نزدیک نمیبینی. فکر میکنی همیشه در اوج میمانی. همیشه حالت خوب است و همیشه خوب خواهی ماند اما زمانی که واقعیت را میپذیری دیگر این اتفاق نمیافتد.
به نقطه ای میرسی که مرگ هم عین تولد همیشه وجود دارد. این جمله را شاید بارها در عمرمان تکرار کنیم اما هیچ وقت به آن فکر نمیکنیم. متاسفانه ما الان شدیم فقط راننده یکسری جملات و عبارات قشنگ؛ فقط در حد حرف میگوییم مرگ به ما نزدیک است. مرگ وقتی به تو نزدیک است که تو هر روز و هر شب به آن فکر کنی و وقتی که آن اتفاق بیفتد آن را دور از خودت نبینی.
این حرف ها که شعاری نیست؛ نه؟
- من وصیت نامه ام را در سن 28 سالگی نوشتم و دائم تغییرش میدهم. نه تغییرات تفکری که تغییرات جزئی که فکر میکنم لازم است، روی آن اعمال میکنم. مثلا من اصلا برای خودم از مراسم خوشم نمیآید. دوست دارم خیلی ساده از جهان بروم و این را مکتوب کردم و لای قرآنم است. فقط یک وارث دارم و فقط میتوانم برای او چیزهایی را تغییر دهم. من در سن کم این افکار را داشتم. شاید باورتان نشود اما در سن 29 سالگی اعضایم را هدیه کردم؛ قلبم، کلیه ام، پانکراسم و تمام بدنم را اهدا کردم.
وقتی من 2 کار اصلی ام را در سنین کم انجام داده ام نشان میدهد که به این مقوله فکر میکنم و دیگر برایم زدن این حرف ها جنبه شعاری ندارد. همیشه این دعا را میکنم که خدایا اگر سعادت مرگ به من نزدیک شود، من آماده باشم، یعنی نگاه هیجان زده ای به این دنیا ندارم که از خدا بخواهم مرگ من را به تاخیر بیندازد. فقط میگویم که خدایا مرگ با عزت به من بده. این را از استاد انتظامییادگرفته ام.
سر صحنه فیلم «سایه روشن» که اولین کار سینمایی من بود یادم هست که دعای روزانه آقای انتظامی این بود که همیشه لابلای حرف هایش میگفت: «خدایا مرگ با عزت به من بده». من این را یاد گرفته ام و از آن زمان به بعد این دعا را در ذهن خود دارم و برای همه میخوانم.
یعنی شما هم با وجود همه اتفاقات و توجهاتی که به عنوان بازیگر دارید، به مرگ فکر میکنید؟
- اگر آرزوی مرگ را بکنی و شهامت روبرو شدن با آن را نداشته باشی که به کار نمیآید. آماده شدن مثل آمادگی برای سفر است. باید به این فکر کنی که موقعیتی پیش نیاید که به بهانه آن دل کسی را بشکنی و کار زشتی بکنی. اینها مواردی دینی و مذهبی نیست. تمام تعاریف یک انسان به این چیزهاست که انگار وسایل راهش است و جزو کوله بار سفرش.
اینکه آرزوی مرگ را به عنوان اجرای یک نقش بکنی و انگار داری شعار میدهی و بازی میکنی، درست نیست. اینکه زیرآب همکارت را بزنی و نقشی را از چنگ کسی به ناحق بکشی، یعنی هنوز آمادگی مقابله با مرگ را نداری. در قرآن آمده که بخل، کینه و حسد عین زنگار روی آینه قلب میماند.
شما خودت بهترین قاضی برای خودت هستی. صبح که از خواب بلند میشوی میبینی که این سه تا هنوز روی قلبت هستند یا نه؟ در آماده بودن برای مرگ به هیچ وجه پوچی و سیاهی نیست. به قول آلبر کامو یک پوچ خوشبخت است. آن وقت است که به مرگ نگاه دیگری داری.
یک فیلسوف بزرگ میگوید که تولد آغاز مرگ است و با هر نفست انگار مرگ را میبلعی. ما شعار محبت را زیاد داده ایم اما حقیقتی از آن را نمیبینیم. الان این بی محبتی را در جای جای جهان میبینید. الان عصر بی محبتی شده. در این عصر بی محبت باید چکار کرد؟ من اگر بتوانم وظیفه شخصی خودم را انجام بدهم شاهکار کرده ام.
پررنگ ترین احساساتی که از عیادت خانم گلچین نصیبتان شد؟
- از ایشان آموختم ضعف های روزانه ام را کم کنم. با دیدن ایشان با خودم فکر کردم من که امروز از خواب بلندشدم تا همین ظهر آدم بدی نبودم اما ناشکیبایی های کوچکی داشته ام، غرهایی زدم که به خاطر آن غرها باید ابتدا از خودم عذرخواهی کنم. چون آمدم دیدم بانویی که جای جای دستش کبود است، روی تختش مینشیند و دلش میخواهد آهنگی را برای من زمزمه کند.
شله زردی را که دوست دارد دستور نمیدهد که برایش بیاوریم. زعفران در شله زرد نشان شادی است واین برای من هنگام قاضیانی نشانه است. من آمدم به دیدن بانویی که الان دارد دیالیز میشود اما امید در چشمانش هویدا بود. نبات متبرک خورد و از ما خواست کنار سفره افطار و شله زرد برای او دعا کنیم. من وقتی تازه برای ملاقات با ایشان وارد اتاقشان شدم با دیدن حالشان احساس کردم دارم خفه میشوم، از غصه اینکه با تمام این ضعف های بشری باید چکار کرد.
درباره این موضوع در میان حرف های تان در اتاق خانم گلچین جمله جالبی گفتید.
- 15 روز پیش بودکه روی آینه اتاقم نوشتم عجیب است که من از ثروتمندترین انسان های شهرم درس تهیدستی میگیرم. آگاهی باید وجود داشته باشد و بعد ثروت بیاید و متاسفانه وقتی این آگاهی وجود نداشته باشد و ثروت بیاید آن وقت است که این جمله هنگامه قاضیانی معنا پیدا میکند.
درماه رمضانیم و در این ماه آدم ها به خدا نزدیک هستند و خدا هم نزدیکتر از قبل، هنگامه قاضیانی در این روزها چگونه به خدا نزدیکتر میشود؟
- ماه رمضان فقط به روزه نیست که شما از صبح تا شب چیزی نخورید و بعد افطار که میشود همینطور تا شب زولبیا و غذا و خورش و ... بخورید. روزه داری در دیانت اسلام یک آدابی دارد که مهار کردن کسری از خصوصیات اخلاقی است. نفس مطمئنه شامل چیست؟ فقط شامل این است که غذا نخوریم؟ من میگویم که رعایت غذا نخوردن بخشی از آن است.
بخش دیگرش این است که عزیز جان حسادت نکن. از یکسری از کارهایت بگذر و به خانم گلچین یک سری بزن، اصلا مهم نیست که او را میشناسی یا نه؟ چون اصلا بحث شناخت مطرح نیست. موضوع این است که ما از یک قبیله هستیم و چون هم قبیله ایم باید پشت هم باشیم.
ما امروز با چهار تفکر متفاوت به عیادت خانم گلچین آمدیم اما دیدیم که ایشان چقدر روحیه شان عوض و حالشان خوب شد. از آن حال بد اولیه در عرض یکساعت به چه اتفاقاتی رسید؟ نشست روی تخت، خندید، شعر خواند، جان گرفت، عشق گرفت. دیالیزی را که از آن ناامید بود با جان و دل پذیرفت. به کمک آقای میرعلایی امیدوار ماند و من از آقای میرعلایی ممنونم که به ایشان امید دادند. حافظ از مردمک های چشم به عنوان مردم چشم نام برده، وقتی با این مردم چشم میتوانیم کسی را به زندگی امیدوار کنیم چرا این کمترین کار را انجام ندهیم.
نخواستیم از او سوال های سینمایی بپرسیم. از او درباره مرگ پرسیدیم. درباره خدا و درباره این روزهای متبرک. پاسخ های عجیبی گرفتیم. عجیب و امیدوارکننده. از این جهت که هنوز میان بازیگران کسانی هستند که هیچ تعلقی به شهرت و اسباب آن نداشته باشند.
این عیادت بهانه ای شد که از شما بپرسم خانم قاضیانی چرا اینقدر قشر شما به بازیگران بی محبت شده اند و حتی سری به همکارانشان نمیزنند؟
- قشر ما جمله درستی بود که شما گفتید. شما به عنوان یک خبرنگار این را میگویید که چرا قشر بازیگران نامهربان شدند، پس معتقدید که ما بی محبت شده ایم و خوشحالم این جمله را کسی غیر از من میگوید و دو روز دیگر نمیگویند هنگام قاضیانی ما را متهم کرد که نامهربان هستیم.
من برای پیدا کردن دلایل این نامهربانی به خودم رجوع میکنم و تصور میکنم این نامهربانی وقتی رخ میدهد که دنیا برایت خیلی جدی شده باشد و مرگ را اصلا به خودت نزدیک نمیبینی. بیماری را به خودت نزدیک نمیبینی. فکر میکنی همیشه در اوج میمانی. همیشه حالت خوب است و همیشه خوب خواهی ماند اما زمانی که واقعیت را میپذیری دیگر این اتفاق نمیافتد.
به نقطه ای میرسی که مرگ هم عین تولد همیشه وجود دارد. این جمله را شاید بارها در عمرمان تکرار کنیم اما هیچ وقت به آن فکر نمیکنیم. متاسفانه ما الان شدیم فقط راننده یکسری جملات و عبارات قشنگ؛ فقط در حد حرف میگوییم مرگ به ما نزدیک است. مرگ وقتی به تو نزدیک است که تو هر روز و هر شب به آن فکر کنی و وقتی که آن اتفاق بیفتد آن را دور از خودت نبینی.
این حرف ها که شعاری نیست؛ نه؟
- من وصیت نامه ام را در سن 28 سالگی نوشتم و دائم تغییرش میدهم. نه تغییرات تفکری که تغییرات جزئی که فکر میکنم لازم است، روی آن اعمال میکنم. مثلا من اصلا برای خودم از مراسم خوشم نمیآید. دوست دارم خیلی ساده از جهان بروم و این را مکتوب کردم و لای قرآنم است. فقط یک وارث دارم و فقط میتوانم برای او چیزهایی را تغییر دهم. من در سن کم این افکار را داشتم. شاید باورتان نشود اما در سن 29 سالگی اعضایم را هدیه کردم؛ قلبم، کلیه ام، پانکراسم و تمام بدنم را اهدا کردم.
وقتی من 2 کار اصلی ام را در سنین کم انجام داده ام نشان میدهد که به این مقوله فکر میکنم و دیگر برایم زدن این حرف ها جنبه شعاری ندارد. همیشه این دعا را میکنم که خدایا اگر سعادت مرگ به من نزدیک شود، من آماده باشم، یعنی نگاه هیجان زده ای به این دنیا ندارم که از خدا بخواهم مرگ من را به تاخیر بیندازد. فقط میگویم که خدایا مرگ با عزت به من بده. این را از استاد انتظامییادگرفته ام.
سر صحنه فیلم «سایه روشن» که اولین کار سینمایی من بود یادم هست که دعای روزانه آقای انتظامی این بود که همیشه لابلای حرف هایش میگفت: «خدایا مرگ با عزت به من بده». من این را یاد گرفته ام و از آن زمان به بعد این دعا را در ذهن خود دارم و برای همه میخوانم.
یعنی شما هم با وجود همه اتفاقات و توجهاتی که به عنوان بازیگر دارید، به مرگ فکر میکنید؟
- اگر آرزوی مرگ را بکنی و شهامت روبرو شدن با آن را نداشته باشی که به کار نمیآید. آماده شدن مثل آمادگی برای سفر است. باید به این فکر کنی که موقعیتی پیش نیاید که به بهانه آن دل کسی را بشکنی و کار زشتی بکنی. اینها مواردی دینی و مذهبی نیست. تمام تعاریف یک انسان به این چیزهاست که انگار وسایل راهش است و جزو کوله بار سفرش.
اینکه آرزوی مرگ را به عنوان اجرای یک نقش بکنی و انگار داری شعار میدهی و بازی میکنی، درست نیست. اینکه زیرآب همکارت را بزنی و نقشی را از چنگ کسی به ناحق بکشی، یعنی هنوز آمادگی مقابله با مرگ را نداری. در قرآن آمده که بخل، کینه و حسد عین زنگار روی آینه قلب میماند.
شما خودت بهترین قاضی برای خودت هستی. صبح که از خواب بلند میشوی میبینی که این سه تا هنوز روی قلبت هستند یا نه؟ در آماده بودن برای مرگ به هیچ وجه پوچی و سیاهی نیست. به قول آلبر کامو یک پوچ خوشبخت است. آن وقت است که به مرگ نگاه دیگری داری.
یک فیلسوف بزرگ میگوید که تولد آغاز مرگ است و با هر نفست انگار مرگ را میبلعی. ما شعار محبت را زیاد داده ایم اما حقیقتی از آن را نمیبینیم. الان این بی محبتی را در جای جای جهان میبینید. الان عصر بی محبتی شده. در این عصر بی محبت باید چکار کرد؟ من اگر بتوانم وظیفه شخصی خودم را انجام بدهم شاهکار کرده ام.
پررنگ ترین احساساتی که از عیادت خانم گلچین نصیبتان شد؟
- از ایشان آموختم ضعف های روزانه ام را کم کنم. با دیدن ایشان با خودم فکر کردم من که امروز از خواب بلندشدم تا همین ظهر آدم بدی نبودم اما ناشکیبایی های کوچکی داشته ام، غرهایی زدم که به خاطر آن غرها باید ابتدا از خودم عذرخواهی کنم. چون آمدم دیدم بانویی که جای جای دستش کبود است، روی تختش مینشیند و دلش میخواهد آهنگی را برای من زمزمه کند.
شله زردی را که دوست دارد دستور نمیدهد که برایش بیاوریم. زعفران در شله زرد نشان شادی است واین برای من هنگام قاضیانی نشانه است. من آمدم به دیدن بانویی که الان دارد دیالیز میشود اما امید در چشمانش هویدا بود. نبات متبرک خورد و از ما خواست کنار سفره افطار و شله زرد برای او دعا کنیم. من وقتی تازه برای ملاقات با ایشان وارد اتاقشان شدم با دیدن حالشان احساس کردم دارم خفه میشوم، از غصه اینکه با تمام این ضعف های بشری باید چکار کرد.
درباره این موضوع در میان حرف های تان در اتاق خانم گلچین جمله جالبی گفتید.
- 15 روز پیش بودکه روی آینه اتاقم نوشتم عجیب است که من از ثروتمندترین انسان های شهرم درس تهیدستی میگیرم. آگاهی باید وجود داشته باشد و بعد ثروت بیاید و متاسفانه وقتی این آگاهی وجود نداشته باشد و ثروت بیاید آن وقت است که این جمله هنگامه قاضیانی معنا پیدا میکند.
درماه رمضانیم و در این ماه آدم ها به خدا نزدیک هستند و خدا هم نزدیکتر از قبل، هنگامه قاضیانی در این روزها چگونه به خدا نزدیکتر میشود؟
- ماه رمضان فقط به روزه نیست که شما از صبح تا شب چیزی نخورید و بعد افطار که میشود همینطور تا شب زولبیا و غذا و خورش و ... بخورید. روزه داری در دیانت اسلام یک آدابی دارد که مهار کردن کسری از خصوصیات اخلاقی است. نفس مطمئنه شامل چیست؟ فقط شامل این است که غذا نخوریم؟ من میگویم که رعایت غذا نخوردن بخشی از آن است.
بخش دیگرش این است که عزیز جان حسادت نکن. از یکسری از کارهایت بگذر و به خانم گلچین یک سری بزن، اصلا مهم نیست که او را میشناسی یا نه؟ چون اصلا بحث شناخت مطرح نیست. موضوع این است که ما از یک قبیله هستیم و چون هم قبیله ایم باید پشت هم باشیم.
ما امروز با چهار تفکر متفاوت به عیادت خانم گلچین آمدیم اما دیدیم که ایشان چقدر روحیه شان عوض و حالشان خوب شد. از آن حال بد اولیه در عرض یکساعت به چه اتفاقاتی رسید؟ نشست روی تخت، خندید، شعر خواند، جان گرفت، عشق گرفت. دیالیزی را که از آن ناامید بود با جان و دل پذیرفت. به کمک آقای میرعلایی امیدوار ماند و من از آقای میرعلایی ممنونم که به ایشان امید دادند. حافظ از مردمک های چشم به عنوان مردم چشم نام برده، وقتی با این مردم چشم میتوانیم کسی را به زندگی امیدوار کنیم چرا این کمترین کار را انجام ندهیم.
www.seemorgh.com/culture
منبع: روزنامه تماشا
گفتوگو با الهام حمیدی بازیگر سینما و تلویزیون
حرفهای جالب اکبر عبدی در مورد خودش، سینما و دیگران!
7 درس از زندگی رویا نونهالی به بهانه تولد 49 سالگیاش
فریبا كوثری، از مهمانداری هواپیما تا بازیگری!
7 درس از زندگی رویا نونهالی به بهانه تولد 49 سالگیاش
فریبا كوثری، از مهمانداری هواپیما تا بازیگری!
وقتی مهناز افشار 2 ركعت نماز شكر خواند!!
