غمهای پایان ناپذیر یك مادر
در فیلمهایی كه درباره یك بچه مرده یا در معرض خطر است، مشاهده هرگونه كنش جدی و انتقام خشون تبار و رفتارهای خشن توجیه ناپذیر است. این مسئله در ادبیات كلاسیك اروپا یعنی زمانی كه پدران و مادران بچههایشان را به میزان بیشتری نسبت به امروز از دست میدادند، بیشتر وجود داشت. نمونه آن را میتوان در آثار چارلز دیكنز دید. مشهورترین تصویری كه دیكنز از چنین موقعیتی ارائه میدهد، تصویر «نل» در كتاب «The old curiosity shop» است. در آثار مدرن، اما امید به زندگانی در بشر بیشتر شده و بچههای كمتری جان خود را از دست میدهند و به همین سبب نیز تحمل این درد در پدران و مادران كمتر شده است.
در فیلمهایی كه درباره یك بچه مرده یا در معرض خطر است، مشاهده هرگونه كنش جدی و انتقام خشون تبار و رفتارهای خشن توجیه ناپذیر است. این مسئله در ادبیات كلاسیك اروپا یعنی زمانی كه پدران و مادران بچههایشان را به میزان بیشتری نسبت به امروز از دست میدادند، بیشتر وجود داشت. نمونه آن را میتوان در آثار چارلز دیكنز دید. مشهورترین تصویری كه دیكنز از چنین موقعیتی ارائه میدهد، تصویر «نل» در كتاب «The old curiosity shop» است. در آثار مدرن، اما امید به زندگانی در بشر بیشتر شده و بچههای كمتری جان خود را از دست میدهند و به همین سبب نیز تحمل این درد در پدران و مادران كمتر شده است.
«حفره خرگوش» اقتباسی است از كتاب دیوید لیندسی آبایر برنده جایزه نوبل كه جان كامرون میچل چنین تجربه پیچیده و دشواری را برای مخاطب خود به تصویر میكشد و آن را از دریچه احساسات كاراكترهای خود به آنان انتقال میدهد. این كاراكترها بكا و هاوی هستند كه در تئاتر نقشهای آنان را سینتیا نیكسون و جان اسلانری بازی میكنند و در فیلم میچل ایفای این نقشها برعهده نیكول كیدمن و آرون اكهارت بوده است. این زوج كه زوجی خوشبخت هستند، هشت ماه قبل پسرك چهار سالهشان را در تصادفی كه درست در خیابان مقابل خانه شان روی داده، از دست دادهاند.
غمگین اما بدون آزار
فیلم از زمانی شروع میشود كه مدتها از زمان این واقعه شوم گذشته است و بنابراین مخاطب در خلال فیلم است كه باید دریابند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. این باعث به وجود آمدن نوعی تناقضات ذهنی در بیننده میشود كه برای چنین داستانهایی عادی است. در طول این فیلم مخاطب هرگز آزار نمیبیند و دچار شوك روحی نمیشود. كیدمن و اكهارت از بیننده میخواهند همچون آنها خود را در چنین موقعیت رها سازند. آنها در ملودرامی كمرنگ این درد را تحملپذیر نشان میدهند.
ممانعت از پررنگ شدن جو ملودرام در فیلم چیزی بود كه نه تنها میچل به عنوان كارگردان به آن اصرار داشت كه بازیگران فیلم هم نسبت به آن حساس بودند. بكا و هاوی هشت ماه پس از آن واقعه تلخ هر یك در تلاش هستند كه به شیوه خود به زندگی عادی برگردند و فشارهای این غم را از دوش خود بردارند. آنها گاه به شكست دادن این غم فكر میكنند، گاه به نقل مكان به جایی دیگر كه آنها را كمتر به یاد كودك از دست رفتهشان بیندازد. آنها برای این كار به هر چیز پیش پا افتادهای كه به ذهنشان برسد، متوسل میشوند. همسایگان و دوستان آنها همه قصد كمك به آنها را دارند و با اظهار همدردیهای متفاوت سعی در كاستن دردهایشان دارند، اما گاه خود باعث افزایش برخی رنجها در آنان میشوند، اما خود آنان نمیدانند چگونه باید با این درد كنار آیند. آیا به جلسات گروهی بروند؟ آیا باید اتاق فرزندشان را خالی كنند؟ آیا باید آن را به همان شكلی كه بوده است، حفظ كنند؟ آیا باید بگذارند كاردستیهای پسرشان همچنان چسبیده به یخچال بماند و از این طریق به ارتباطشان با او ادامه دهند؟ آیا حفظ این آثار بیشتر غیبت او را برای آنان محسوس نخواهد ساخت؟
عروسك چینی ترك برداشته
درمانهای كلامی كه به شدت بر كل مكالمات فیلم سایه افكنده است، آن طور كه گمان میرود، جواب نمیدهد. آنها حتی گاه اوضاع را بدتر هم میكنند. به ویژه برای بكا كه به نظر میرسد كنترل موقعیتهای غیرممكن را با فكر كردن به مسایل جادویی و خیالی امكان پذیر نمیداند و معتقد است این نوع تفكرات نمیتواند زندگی نابوده شده او را به او بازگرداند.
كیدمن كه همواره در ایفای نقش كاراكترهای خونسرد، آراسته و منظم مهارت خود را نشان داده، در اینجا نیز در نقش بكا یك زن در آستانه ویرانی روحی كه مثل یك عروسك چینی ترك برداشته است، خوش درخشیده است. او هر لحظه تغییری ناگهانی دارد و در این تلاشهای دیوانه وار میخواهد كار درست را انجام دهد. او یك بار لباس رسمی میپوشد و به محل كار سابق اش در منهتن میرود و سپس لحظه ای دیگر ساعتی پرتنش را با مادرش (دایان ویس) سپری میكند. او سعی میكند دردهایش را پنهان كند، اما در عین حال آنها را ابراز هم میكند. او حسادت حس عدم پذیرش و احساسات نامعقول را در قبال خواهرش به طور همزمان دارد و در عین حال رفتاری عجیب با نوجوانی دارد كه مسبب این وقایع بوده و با رانندگی ناصحیح خود پسر او را به كشتن داده است و قاتل پسرش محسوب میشود.
رمز و رموز یك حفره
هاوی هم به هر حال تلاشهای خاص خود را برای بازگشت به مسیر زندگی عادی دارد، اما راهی كه او برای این كار برمیگزیند، بسیار متفاوت از مسیری است كه همسرش برگزیده است. روش او تنها باعث دور شدناش از همسرش میشود.
«حفره خرگوش» از «آلیس در سرزمین عجایب» كه در آن آلیس از طریق یك حفره خرگوش پا به سرزمین عجایب میگذارد، وام گرفته است. همچنین عنوان كتاب مصوری كه نوجوان قاتل كشیده و نوشته است و آن را به بكا میدهد، «حفره خرگوش» است. كتاب این نوجوان سمبلی است از اینكه قدرت هنر همیشه شفابخش و تسلیدهنده بودن نیست. بلكه گاه میتواند تلاشی كوچك باشد برای رفع دلتنگیها. هم نمایش تئاتری ارائه شده از كتاب دیوید لیندسی آبایر و هم نسخه سینمایی آن كه هم اكنون عرضه شده است، خود را ملزم به نشان دادن چیزهایی مشابه كرده اند و تلاشها را در تجربههای هولناك نشان میدهند.
هیچ تردیدی در مخاطرات و ریس كهای این كار نیست. «حفره خرگوش» به راحتی میتواند فیلمی خشن یا یك سفر اكتشافی قلمداد شود، اما در این عین حال هیچ كدام از اینها نیست. این فیلم بیشتر فیلمش حساس و باملاحظه است كه در پایان چندان متقاعدكننده نیست. چیزهایی را در پس زمینه زندگی بكا وهاوی میبینیم. جزئیاتی از زندگی آنان كه چندان مشخص نیست و گویی برای آنها اهمیتی هم ندارد. مثل برادری كه بكا داشته است و مادرش علاقهمند است او را با پسر بكا مقایسه كند، اما بكا از این مقایسه ناراحت میشود.
نمیتوان انكار كرد كه این فیلم قدرت و مهارت میچل را نیز به تصویر میكشد و او را در قالب كارگردانی كه وارد موضوعاتی جدیتر شده است، قرار میدهد. او با این اثر فراتر از محدودهای كه قبلاً در آن قرار داشت، نشان میدهد.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع: bfilmnews.com
مطالب پیشنهادی:
نیکول کیدمن: چرا شجاع تر نباشیم و با صورت به زمین نیفتیم؟!
نیكول كیدمن: به خاطر صحنههای احساسی نمیتوانم فیلم جدیدم را ببینم!
فیلمهای ترسناک نسل جدید چه ویژگی هایی دارند؟!
به خاطر یک مشت بانک!
فیلمهای هالیوودی در مورد حضرت سلیمان
