یک مصاحبه مفصل با «مرضیه برومند»، خالق مدرسه موشها...
مرضیه برومند: من سعی می کنم به زندگی روزمره مردم نزدیک شوم و حتی بسیاری از این روابط ازتجربیات شخصی خودم نشأت گرفته است.سعی می کنم از بیرون به بسیاری از اتفاقات نگاه کنم...

برای یک گفتگوی مفصل سراغ مرضیه برومند رفتیم، نه فقط به خاطر آب برای پریا، مجموعه ی وروز امسال اش. به خاطر این که یکی از موفق ترین و محبوب ترین داستان گوهای جعبه ی جادوی ما در سی سال گذشته بوده است. مجموعه های او، خانواده های مختلف را با لذت پای تلویزیون نشانده اند و در کنار هم نگه داشته اند و به او حسی از حیات و خوب زیستن افزوده اند. و می دانیم که به کارنامه ی کمتر هنرمندی می تواند این طور نگاه کرد.

مصاحبه کردن با مرضیه ی برومند البته کمی سخت است.هنگام مصاحبه امکان دارد که از تعاریف شما از کلمات ایراد بگیرد به خصوص که اگر قرار باشد از او سوالات متفاوت تری نسبت به دیگر مصاحبه هایی که انجام داده است بپرسید. اما این ایرادات جنبه ای مادرانه دارند و تا حدود زیادی از سر دلسوزی است. انجام مصاحبه با او می تواند تجربه ای متفاوت باشد که البته من آن را از سر گذراندم. آنچه می خوانید تلاشی است برای انجام یک مصاحبه ی متفاوت و نگاه به ظرفیت های کمتر دیده شده ی آثار این فیلم ساز موثر و توانمند.

- روابط مابین انسان ها و تناقضات ما بین شان.در واقع من سعی می کنم به زندگی روزمره مردم نزدیک شوم و حتی بسیاری از این روابط ازتجربیات شخصی خودم نشأت گرفته است.سعی می کنم از بیرون به بسیاری از اتفاقات نگاه کنم.اگر اتفاقی برای خودم بیفتد سعی می کنم که از خودم فاصله بگیرم و از بیرون به آن نگاه کنم.در کل به نظر من خیلی ما بین حرف هایی که در کار های مختلفم زده ام فرقی نیست.

- شخصیت ها نباید خطی باشند و باید آن ها را در فضای زندگی روزمره قرار داد.به عنوان مثال اگر شخصیتی بدهکار باشد وقتی که صبح از خانه بیرون می رود اتفاقات مختلفی برای او می افتد که همه ی آنها ربطی به بدهکار بودن او ندارد.ممکن است با ماشین تصادف کند ویا با همسایه اش دعوایش شود.من معمولاً این خطی نبودن را به نخود و لوبیایی تشبیه می کنم که در غذا می ریزیم تا طعم بگیرد.ویا سیب زمینی که در کنار مرغ در غذا قرار می دهیم.

- بسیاری از هنرمندان از آقای کیمیائی گرفته تا خانواده ی مفید از آن محله می آیند.سوسن تسلیمی دوست صمیمی و بچه ی محل ما بود و خاطرات زیادی با او داریم.ما یکی از سرگر می های دورا ن بچگی مان این بود که سوار اتوبوس می شدیم و در مورد آدم هایی که در اتوبوس می دیدیم در ذهنمان داستانی می ساختیم. ویا کار دیگری که با سوسن انجام می دادیم این بود که جعبه ای را بر می داشتیم و بر روی کاغذی می نوشتیم"دماغ سوخته می خریم"و بعد آن را درون جعبه قرار داده و جعبه را با کاغذ کادو می پیچیدیم و از پنجره ی اتاق من که در طبقه ی بالا بود آن را به داخل کوچه می انداختیم و عکس العمل عابرین را زیر نظر می گرفتیم.


*****************************************************************************

علی موسیوند:فکر می کنم که برای شروع بحثمان بد نیست که از یک تشبیه استفاده کنم.من کار های شما را به یک کیک خامه ای تشبیه می کنم که لایه ی رویی آن که از خامه است همان جذابیت و حرف های اجتماعی است که در کار هایتان می زنید و لایه های زیرین که در واقع خود کیک است ،فرمی است که با استفاده از آن این حرف ها را می زنید و جذابیت را ایجاد می کنید.فکر می کنم اول بد نیست که از خامه ی این کیک شروع کنیم.من زمانی که می خواستم قرار این مصاحبه را با شما بگذارم به صورت تلفنی تعریفی را از عامه پسندی ارائه دادم که به آن تعریف استاندارد از عامه پسندی گفته می شود.

بر اساس این تعریف به فیلم سازی عامه پسند استاندارد گویند که در فیلم های خود حرف های مهم و جدی را به نحوی می زند که با بخش وسیعی از مخاطبان بتواند ارتباط برقرار کند.به نظرم بخش قابل توجهی از کارنامه ی شما ،شامل این تعریف می شود.نمونه های زیادی را می توان در میان کار های شما مثال زد.نمونه ی که من خیلی خوب یادم می آید قسمتی از سریال هتل است که علی عمرانی نقش مردی رابازی می کند که از سنندج برای انجام کاری به تهران می آید.بخشی از فامیل های همسراو در تهران زندگی می کنند.

شخصیت اصلی به فوتبال علاقه ی ویژه ای دارد و این در حالیست که خانواده ی همسر او از فوتبال متنفرند و علایق خاص خود را دارند.از قضا درست شبی که فوتبال مهمی دارد مرد به خانه ی فامیل های همسرش می رود و سعی می کند که علاقه ی خود را به فوتبال پنهان کند ولی در نهایت این علاقه لو رفته و دست او برای خانواده ی همسرش رو می شود.شما در این قسمت به خوبی به بیماری عدم احترام به علایق دیگران که در جامعه رایج است می پردازید.ویا در قسمتی از قصه های تابه تا که آقای جمالی به پیش آقای پدر آمده و از او می خواهد که از چهره ی او تابلویی بکشد تا آن را بر روی دیوار اتاق خود نصب کند ولی آقای پدر به جای یک تابلو ساده و بازاری یک اثر هنری به سبک کوبیسم می کشد و به آقای جمالی می دهد.

این تابلو با اعتراض خانواده ی جمالی روبرو می شود و زیزیگولو با وردی که می خواند تابلو را به یک تابلوی بازاری تبدیل می کند.شما در اینجا به بیماری ابراز فضل که آن هم در جامعه به شدت شایع است اشاره می کنید.بیماری که درآن شخص در همه ی شرایط مشغول این است که به دیگران نشان دهد که چه چیزهایی بلد است.ویا حتی اگر به شهر موش ها دقت کنیم می بینیم که شما در بحبوحه ی جنگ سعی می کنید که جامعه را به مبارزه با ظالم و ایستادن د ربرابر متجاوز دعوت کنید.در کل از این دست حرف های مهم در کارهای شما به وفور یافت می شود.

مرضیه برومند: به نکات خوبی اشاره کردید. البته من با تشبیهی که به کار بردید موافق نیستم. چون فکر می کنم که فرم خامه ی کیک است و حرفی اجتماعی که زده می شود خود کیک است.


متوجه منظورتان می شوم. اما فکر می کنم که این اختلاف نظر من و شما جای بحث زیادی دارد و درواقع وارد مباحث تئوریک می شوم و احتیاج به یک زمان دیگر دارد.

برومند:موافقم. فکر می کنم که از این بحث گذر کنیم بهتر باشد.همان طور که گفتید من سعی می کنم که در کارهایم به نکاتی اشاره کنم که حالت عام دارند و نه خاص .در واقع اعتقادم این است که باید به سراغ قصه های عام رفت و نه قصه های خاصی که به ندرت در اطراف ما اتفاق می افتند. دوست دارم حرفی که می خواهم بزنم تعمیم داده شود. هرکسی فکر کند این اتفاق احتمال دارد که دراطراف او بیفتد.اما در مورد مثال اولی که زدید، ایده از طرف پیمان قاسم خانی بود.


خود قاسم خانی هم این نکته را در چند مصاحبه گفته است.

برومند:بله.دقیقاً ایده متعلق به قاسم خانی بود ولی متاسفانه من نتوانستم به خوبی این ایده را اجرا کنم به خصوص در مورد لهجه ی بازیگرانی که قرار بود نقش خانواده ی همسر شخصت اصلی را بازی کنند. البته از مربی زبان کردی برای بازیگران استفاده کردم که اصلاً جواب ندادو فهمیدم که نباید دیگر این کار را بکنم. چون روح زبان و فرهنگ اهمیت بالایی دارد و نمی توان به این راحتی با مربی زبان آن را ایجاد کرد.یادم می آید در هنگام پخش این قسمت مردی که اتفاقاً کرد بود به من گفت که خانم برومند این شخصیت ها کجایی بودند؟لهجه شان به مردم شمال کشور نزدیک بود تا همشهری های ما.این را که شنیدم متوجه شدم که واقعاً ناموفق بودم.


باز هم تاکید می کنم این مشکل لهجه پشت حرفی که شما می زنید پنهان می شود .

برومند:بله.فکر می کنم که زیاد به چشم نمی آید.همان طور که گفتم نقش قاسم خانی در این قسمت پررنگ بود و این قسمت را باید به نوعی به پای او نوشت.اما شبیه به این قسمت را در کارهای دیگر من نیز می توان یافت که در آن ها ایده اصلی از خود من است.در واقع در بسیاری از کارهایی که انجام می دهم ایده اصلی از فیلتر من عبور می کند و باید فیلم نامه نویسی خود را کاملاً در اختیار من بگذاردو من معمولاً در کنار او هستم.در خیلی از مواقع مابین من و فیلم نامه نویس ها حتی اختلاف نظرشدید به وجود می آید.پیمان قاسم خانی معمولاً به شوخی از من به عنوان قاتل فیلم نامه نویس ها یاد می کند.در واقع بیشتر حرف دل خودم را می خواهم بزنم و همین حرفی که برای گفتن دارم از هرچیز دیگری حتی فرم برایم مهم تر است.در واقع حرفم را از هر طریق و وسیله ای می زنم و خیلی نسبت به خود حرف به فرم اهمیت نمی دهم.


البته من بر عکس نظر شما معتقدم که فرم در کار های شما نقش ویژه ای دارد.اگر بحثمان پیش برود نمونه هایی را مثال خواهم زد که این نظر شما را تا حدودی به چالش خواهد کشید.

برومند:نه.من معمولاً به سراغ فرمی خاصی نمی روم.اگر حرفی که بخواهم بزنم به فرم خاصی احتیاج داشت آن قدر که احتیاج است و من بلد هستم به سراغ فرم می روم.من به دنبال فرم خاصی نمی روم که محتوای خاصی را در آن قرار دهم.


 متوجه هستم.در واقع موضوع خاصی به ذهنتان می رسد و بعد برای آن فرمی متناسب انتخاب می کنید.

برومند:بله.دقیقاً .به عنوان مثال اگر حس کنم که حرفی که می خواهم بزنم احتیاج به فانتزی بیشتر و یا جلوه های ویژه دارد به سراغ این گونه مسائل می روم.در همین کار آخر(آب پریا)از جلوه های ویژه استفاده کردم.در کل به خود حرف بیشتر از قالب آن اهمیت می دهم.اما اگر برگردیم سر مثال هایی که شما زدید در سوال تان، نمونه های زیادی در کار های من وجود دارد که سعی کرده ام حرف های مهمی بزنم که با قشر وسیعی از مردم ارتباط برقرار کند.

مثلاً آن قسمت از سریال تهران 11که رسول نجفیان و فتحعلی اویسی نقش شخصیت هایی را بازی می کنند که بر سر محل پارک با هم دعوا می کنند و یا قسمتی که زن و شوهر همدانی در سریال هتل با هم اختلاف پیدا می کنند و پسرشان گم می شودو یا قسمتی دیگر از سریال تهران 11 که من آن را بهترین قسمت سریال می دانم ودر آن مرحوم رضا ژیان نقش شخصیتی را بازی می کند که دزدی می کند و پولی که از این راه بدست می آورد را به دیگران می بخشد و شبیه به پولداری رفتار می کند که بخشنده است و این در حالی است که در واقعیت بسیاری از ثروتمند ها به این صورت نیستند.این ها نکات عمیقی هستند که جا دارد انسان به آن بپردازد ولی باید با شیرینی همراه شود.البته تا یک مدتی من این ارتباط را به خوبی با مخاطب برقرار می کردم ولی الان به نسبت گذشته به دلیل اینکه به سراغ موضوعات خاص می روم کار هایم تا حد ی کمتر با مخاطب ارتباط برقرار می کند.الان سعی می کنم از کار های اپیزودیک فاصله گرفته و به سمت کار هایی با یک خط داستانی مشترک پیش بروم.کار هایی که دیگر داستان های عام را در بر نمی گیرند.


تعریف دیگری نیز از عامه پسندی دارم که در کنار تعریف اول من از عامه پسندی قرار می گیرد و به نظرم آن را کامل می کند.در این تعریف فیلم سازی که عامه پسند استاندارد محسوب می شود علاوه بر حرف های مهمی که می زند وبا بینندگان ارتباط برقرار می کند گاهی نیز باید از زدن حرف های مهم دست کشیده و حرف های ساده تری که آن ها هم به نوبه ی خود مهم هستند را در آثار خود مد نظر قرار دهند.برای فهم بهتر حرفم مثال هایی را از کار های خود شما می آورم.شما در مدرسه ی موش ها سعی می کنید حرف های ساده تری را بزنید.

مثلاً به مخاطب کودک خود بگوئید که به پدر و مادر خود احترام بگذارد و یا نظافت را رعایت کند.این ها به نوبه ی خود حرف های مهمی هستند ولی برای گفتن آن ها احتیاج به تحقیق یا بررسی خاصی نیست.حالا اینجا یک سوال پیش می آید که چرا من فکر می کنم که یک فیلم ساز عامه پسند استاندارد نباید همیشه حرف مهم بزند؟به نظر من این مسئله دو دلیل دارد.اول اینکه زدن حرف های مهم احتیاج به تحقیق بررسی و وقت گذاشتن دارد و طبیعتاٌ فقط یک فیلم ساز گزیده کار که برای هر فیلم خود چند سال وقت می گذارد می تواند همیشه این کار را انجام دهد که به نظرم این گزیده کاری در مورد شما صدق نمی کند.

برومند:(همراه با خنده)پس به نظر شما من گزیده کار نیستم؟


نه منظورم از فیلم ساز گزیده کار فیلم سازی است که هر چند سال یک بار فیلم بسازد و در کل کارنامه ی هنری اش بعد از 40 سال کار 5 یا 6 فیلم بیشتر دیده نشود.به عنوان مثال واروژ کریم مسیحی همچین شرایطی دارد.

برومند:من خیلی حرف مهم و پیچیده ای در کارهایم نمی زنم که احتیاج به گزیده کاری باشد.


اتفاقاً من فکر می کنم که بعضی از حرف هایی که شما زده اید برای زدنشان احتیاج به زمان است.

برومند:من منظور شما را متوجه نمی شوم.


سعی می کنم بیشتر توضیح بدهم.به نظر من کسی که همیشه مشغول زدن حرف های مهم است از نظر شخصیتی مشکل دارد.در واقع نمی شود همیشه در زندگی حرف مهم زد.دوستی خاطره ای را از سفر کاری که در خارج از کشور داشت برای من تعریف می کرد.او می گفت که من از طرف شرکتی برای انجام پروژه ای به خارج از کشور رفت بودم.در محلی که ما حضور داشتیم علاوه بر ایرانی ها ،تعدادی از مردمان کشور های جنوب شرق آسیا نیز حضور داشتند.او می گفت که وقتی ساعت کار روزانه ی تمام می شد ما ایرانی ها به رستورانی در نزدیک محل کار می رفتیم و در آنجا مشغول حرف زدن در مورد سیاست،مذهب و فلسفه می شدیم.در مقابل جنوب شرق آسیایی ها زمان فراغت خود را به تفریح و گشت و گذار می پرداختند و خود را برای روز کاری بعدی آماده می کردند.او می گفت این شرایط ادامه داشت تا اینکه یک روز یکی از همین آدم ها به پیش من آمد وگفت که شما ایرانی ها چرا این طوری هستید.

یک جا می نشینید و مدام حرف های مهم می زنید.ما به هیچ وجه مثل شما نیستیم و فقط گاهی از این حرف ها می زنیم. به نظرم شما در واقع سعی کرده اید در کارهایتان این همیشه حرف مهم نزدن را لحاظ کنید.یک نوع نوسان در کار های شما دیده می شود و درواقع یک جور رفت و آمد میان حرف های پیچیده تر زدن و حرف های ساده تر زدن.به عنوان مثال شما در هتل حرف های پیچیده تری می زنید و بعد در کارآگاه شمسی........حرف های ساده تری می زنید و بعد دوباره در کتاب فروشی هدهد حرف های پیچیده تری می زنید.در واقع بعد از هتل، کارآگاه ........این فرصت را به شما می دهد که خود را برای زدن حرف پیچیده تری که در کتاب فروشی..... می خواهید بزنید آماده کنید.البته این نکته را بگویم که به نظرم کارآگاه .....از نظر فرمی از این دو کار پیچیده تر است.نکته جالب اینکه در خود سینمای دنیا هم این نوسان مابین زدن حرف های پیچیده تر و حرف های ساده تر در کار فیلم سازان زیادی دیده می شود.

برومند:به نظرم این نکته ای که شما می گوید در کار های من به صورت اتفاقی بوده است.به عنوان مثال من بعد از هتل به طرح کارآگاه ....... رسیدم و تصمیم گرفتم این را بسازم.از طرفی در کارآگاه ........ حرف مهمی نیز وجود دارد.مثلاً در قسمتی ازاین سریال خانمی که فکر می کند که شوهرش به او خیانت کرده به سراغ کارآگاه شمسی می آید تا او از سر از کار شوهرش در بیاورد.در انتها ما می بینیم که او زود قضاوت کرده و شوهر بی گناه است.خب من در اینجا سعی کرده ام در مورد قضاوت زود هنگام صحبت کنم.


بله. از این نمونه ها در کارآگاه ...............وجود دارد ولی نسبت به هتل کمتر است.در واقع فرم کمدی غلبه دارد بر این گونه حرف ها.

برومند:بله یک مقدار کمدی غلبه دارد بر مضمون.اما من در کل کارهایم چه کودک و چه کارهایی که برای بزرگسالان ساخته ام سعی کرده ام به روابط مابین انسان ها بپردازم.


روابط انسان ها و تناقضات ما بین آن ها.

برومند:بله دقیقاً.روابط مابین انسان ها و تناقضات ما بین شان.در واقع من سعی می کنم به زندگی روزمره مردم نزدیک شوم و حتی بسیاری از این روابط ازتجربیات شخصی خودم نشأت گرفته است.سعی می کنم از بیرون به بسیاری از اتفاقات نگاه کنم.اگر اتفاقی برای خودم بیفتد سعی می کنم که از خودم فاصله بگیرم و از بیرون به آن نگاه کنم.در کل به نظر من خیلی ما بین حرف هایی که در کار های مختلفم زده ام فرقی نیست.

پس با تعریف دومی که من ارائه موافق نیستید.یا اینکه معتقدید حداقل در کار های شما این تعریف دیده نمی شود.

برومند:بله.تعریف دوم شما در کار های من دیده نمی شود.

:فکر می کنم که بعد از این دو تعریفی که من کردم بهتر است به سراغ لایه های زیرین کار های شما برویم.در واقع بر اساس آن تشبیهی که من کردم به سراغ خود کیک برویم.به نظرم به این قسمت از کار های شما در مصاحبه ها و نقدهایی که نوشته شده است کمتر پرداخته شده باشد.

برومند:فکر می کنم که در حال گشتن به دنبال چیزهایی هستید که تا به حال از من پرسیده نشده است.(خنده ی هر دو نفر)



خب این مصاحبه برای پرونده ای که قرار است برای شما تشکیل شودترتیب داده شده است و در واقع با مصاحبه های خبری کمی فرق دارد.

برومند:اشکال ندارد بپرسید.من آماده ام.

فکر می کنم برای سوال بعدی بهتر است به سراغ شخصیت پردازی در کار های شما برویم.شخصیت پردازی در کار های شما بر اسای دو اصل بنا نهاده شده اند.1-شخصیت ها رئال و نزدیک به واقعیت هستند.2-براساس روشی پرداخت شده اند که من به این روش می گویم:کلیتی که به وسیله ی جزئیات شکل گرفته است.از اصل اول شروع کنیم.نمونه های رئال در کار های شما فراوانند.به عنوان مثال همین عروسک کپل را در نظر بگیرید. اگر دقت کنیم از دبستان تا دانشگاه از این این نوع آدم ها در کلاس در س زیاد می بینیم.آدم هایی که در انتهای کلاس می نشینند و همیشه منتظر این هستند که کسی اشتباهی بکنند و او را دست بیندازند.آنها این کار را از روی قصد و قرض انجام نمی دهند بلکه می خواهند جو کلاس را عوض بکنند و فقط قصدشان شاد شدن جمع است.

برومند:یک نوع شیطنت خاص خود را دارند.به قول معروف"بچه شر"هستند.


بله دقیقاً.ویا کارآگاه شمسی و مادام را در نظر بگیریم.موقعیت این دو نفر بسیار جذاب است.دو پیره زن که بیوه هستند و با مقرری به جا مانده از شوهرشان زندگی می کنند.علاوه بر این رابطه ی بسیار نزدیکی با هم دارند و در واقع نزدیک ترین فرد نسبت به هم محسوب می شوند و کسی را نمی توان یافت که از شمسی به مادام نزدیک تر باشد و یا برعکس.حتی رابطه ی آنها از حالت صاحبه خانه و مستاجری هم درآمده است. رابطه ی آنها به این صورت نیست که مادام سر ماه بیاید و بگوید که به بهای اجاره اضافه کن وگرنه باید تخلیه کنی.

برومند:(همراه با خنده)گاهی که مادام از دست شمسی ناراحت می شود به شوخی به او می گوید که لعنت بر کسی که تو را به من معرفی کرد.


این شکل رابطه ای که مابین این دو است را من در اطراف گاهی می بینیم.دوآدمی که نسبت فامیلی با هم ندارند ولی به هم بسیار نزدیک هستند.اگر بخواهم در جمله ای رابطه ی این دو را توصیف کنم باید بگویم که یک نوع رفاقت زنانه با هم دارند.


برومند:این رفاقت علی رغم اختلافات فرهنگی و مذهبی شکل گرفته است.

چه نکته ی جالبی گفتید.کاملاً بحث من را تکمیل کردید.اما باز هم می توان از کار های شما مثال زد.آرایشگاه زیبا را نگاه کنید.شما به طرز عجیبی در این سریال توانسته اید که مفهومی به نام پاتوق را نشان دهید.من از دوران کودکی تا همین چند سال پیش که به آرایشگاه می رفتم تا آنجا که یادم می آید همیشه فردی در آرایشگاه حضور داشت که با آرایشگر که مشغول اصلاح موی سر من بود در حال صحبت کردن بود.این فرد برای اصلاح موی سر به آنجا نیامده بود و در واقع از دوستان خود آرایشگر بود.همیشه این سوال در ذهن من به وجود می آمد که چرا این جمله ی توقف بی جا مانع کسب است در این صنف بی معنی است.

برومند: دقیقاً همین طور است.


نمونه ها زیاد هستند.با زهم نمونه ای که من یادم می آید از سریال خودرو تهران 11 است.جایی که خانم نصیر پور نقش زن میان سالی را بازی می کند که ازدواج نکرده و هیچ نکته ی مثبتی در زندگیش دیده نمی شود و در تمام این سال ها فقط کار کرده و پول جمع کرده است.حالا هم که پول دار شده و پراید را خریده است به دلیل فضای سنتی که در محله و خانواده اش دارد مدام مجبور است که آن را در اختیار دیگران قرار دهد.

برومند:نکته های خوبی را اشاره کردید اما نمی دانم که واژه ی رئالی که برای این نوع شخصیت پردازی استفاده می کنی از نظر ادبیات نمایشی درست باشد یا نه.


منظور من بیشتر این است که این شخصیت ها از یک فضای رئال گرفته شده اند.البته من اصلاً با ادبیات نمایشی کاری ندارم و آن را مد نظر قرار نمی دهم.

برومند:در واقع برمبنای واقعیت شکل گرفته اند.البته همه فیلم ساز ها سعی می کنند که این کار بکنند.


فکر نمی کنم این طور باشد.

برومند:(همراه با خنده)در واقع سعی می کنند ولی نمی توانند.البته خیلی از فیلم ساز ها هم به خوبی این کار را انجام می دهند.


من فکر می کنم که فرق اصلی در همین جزئیاتی که در کار های شما و بقیه ی فیلم ساز ها موفق وجود دارد ولی در کا ر بقیه نیست.

برومند:دقیقاً .برای همین است که من می گویم که شخصیت ها نباید خطی باشند و باید آن ها را در فضای زندگی روزمره قرار داد.به عنوان مثال اگر شخصیتی بدهکار باشد وقتی که صبح از خانه بیرون می رود اتفاقات مختلفی برای او می افتد که همه ی آنها ربطی به بدهکار بودن او ندارد.ممکن است با ماشین تصادف کند ویا با همسایه اش دعوایش شود.من معمولاً این خطی نبودن را به نخود و لوبیایی تشبیه می کنم که در غذا می ریزیم تا طعم بگیرد.ویا سیب زمینی که در کنار مرغ در غذا قرار می دهیم.


تا بوی ضخم مرغ اذیت نکند.

برومند:بله.در اصل زندگی واقعی خطی نیست.


 اما اصل دومی که من گفتم یعنی کلی که با جزئیات همراه شده است.این دقیقاً در کار های شما رعایت شده است.به عنوان مثال اگر بخواهیم از یک نمونه ی خوب نام ببریم می توانیم به قسمتی از تهران 11 اشاره کنیم که در آن آقای رشیدی نقش پیر مرد خود خواه و لجبازی را بازی می کند که حاضر نیست پول شارژ ماهیانه خود را بپردازد. وقتی به جزئیات رفتار این شخصیت نگاه می کنیم خود خواهی در آن به خوبی دیده می شود.از مدل موهای این شخصیت که به سن و سالش نمی خورد گرفته تا نوع لباس پوشیدنش که نوعی سبک سری را تداعی می کند.وقتی دیگران حرف می زنند به هیچ وجه به حرف آن ها گوش نمی دهد.وقتی که جمع می خندد او اخم می کند و وقتی که جمع نمی خندد شروع به خندیدن می کند.معمولاً خودش می گوید و خودش می خندد.زندگی اش به یک مبل و یک تلویزیون و دیدن برنامه های تلویزیونی ختم می شود.

دنیایش در همین حد است و اگر یک روزی مبل و یا تلویزیونش را از او بگیرید دنیایش به هم می ریزد.در واقع شما اینجا تعریفی از آدم خود خواه ارائه می دهید و می گوئید که آدم خودخواه کسی است که دنیایش کوچک باشد.و یا نمونه ی دیگری که من به یاد دارم همین سریال آخر شما همه ی بچه های من.در این سریال شخصیت اصلی آدم تنهایی که مشکلات زیادی دارد پس لباسی که شما معمولاً برایش انتخاب می کنید لباسی تیره است.در واقع نوع لباس پوشیدنش به تنهایی که دارد ربط دارد.ویا باز هم در این سریال آقای صدیق نقش برادر شخصیت اصلی را بازی می کند که در واقع این برادر آدم شهوت ران و هرزه ای است.

شما برای اینکه بتوانیم هرزه بودن این آدم را نشان بدهید و در واقع به ممیزی هم بر نخورید از دو ایده استفاده کرده اید.اول اینکه برای این آدم از یک سبیل به خصوص را در نظر گرفته اید(در این لحظه برومند می خندد)و دوم اینکه نوع حرف زدن به خصوصی برایش انتخاب کرده اید .از این نمونه ها زیاد می توان در کار های شما پیدا کرد.من مصاحبه ای را از شما و خانم ها سعادت و پور مختار به یاد می آورم که در آن خانم سعادت به نکته ی خوبی اشاره می کرد.او می گفت که ما زمانی که می خواستیم یک عروسک را طراحی کنیم سر آن را جلوی خود می گذاشتیم و با خود می گفتیم که حالا ما می خواهیم یک عروسک طراحی کنیم که شخصیت ترسویی دارد.این عروسک چه جزئیاتی باید داشته باشد؟در واقع این پرداخت کل با استفاده از جزئیات از همین تجربه ی شما در ساخت این عروسک ها نشأت می گیرد.

برومند:خانم سعادت این نکته رادر مورد عروسک مخمل می گفت و به جمله مرحوم احمد آقالو اشاره می کرد که گفته بود که آن قدر که شما روی این عروسک ها کار می کنید روی من هم کار کنید از من هم چیزی در می آید.


تازه مرحوم آقالو چه قدر بازیگر بزرگی بود.خدایش بیامرزد.

برومند: بله .خدا رحمتش کند.


این روش پرداخت کلیتی با جزئیات زیاد در سینمای ایران تخصص اصلی فیلم سازی که اتفاقاً شباهت هایی میان شما و این فیلم ساز وجود دارد و من در ادامه شما دو نفر را باهم مقایسه خواهم کرد.در ضمن این فیلم ساز به عقیده ی من بهترین فیلم ساز این سینماست.

برومند:من را می خواهید با مهرجویی مقایسه کنید؟


نه.اگر اجازه بدهید جلوتر اشاره خواهم کرد.

برومند:پس احتمالاً منظورتان عیاری است.


کاملاً درست است .از کجا حدس زدید؟

برومند:عیاری و مهرجویی فیلم سازان مورد علاقه ی من هستند.


این نکته را نمی دانستم.

برومند: ببینید من چندان علاقه ای برای شرح این جزئیات و در واقع تعریف کردن از خود ندارم.


البته این یک بار را حتماً باید صحبت بکنید.

برومند:من فکر می کنم که این جزئیاتی که شما اشاره کردید به این دلیل است که من سعی می کنم برای کار هایم عمیقاً فکر کنم و در واقع در برابر آن ها احساس مسئولیت می کنم.از طرف دیگر این جزئیات مبتنی بر حسی است که من در هنگام انجام کار دارم.یعنی در واقع این حس من است که من می گوید که سبیل یک آدم هرزه باید این گونه باشد.این چیزی است که در هنگام کار به ذهنم می رسد.فکر می کنم این حس یک پدیده ی ذاتی است و در واقع به درون من بر می گردد.


استعداد درونی شما؟

برومند:بله .فکر می کنم همین باشد.


در واقع یک چیزی در ضمیر ناخود آگاه شما ،ذهنتان را به سمت این جزئیات پیش می برد.

برومند:بله.من این مسئله را چند جای دیگر هم گفته ام.من از کودکی دقت زیادی به محیط اطرافم داشتم و مدام به پدیده های اطرافم فکر می کردم.این قضیه تا زمان جوانی به خصوص ادامه داشت و بسیاری از آدم هایی که تا آن زمان دیدم هنوز در ذهنم حک شده اند.من از محله ای می آیم که دوران کودکی و جوانی جالبی داشتم .


کدام محله؟

برومند:میدان کلانتری،سمت دلگشا.در واقع ضلع جنوب شرقی میدان شهدا.


نرسیده به پیروزی؟

برومند:بله.بسیاری از هنرمندان از آقای کیمیائی گرفته تا خانواده ی مفید از آن محله می آیند.سوسن تسلیمی دوست صمیمی و بچه ی محل ما بود و خاطرات زیادی با او داریم.ما یکی از سرگر می های دورا ن بچگی مان این بود که سوار اتوبوس می شدیم و در مورد آدم هایی که در اتوبوس می دیدیم در ذهنمان داستانی می ساختیم.


اینجا یک مقدار من و شما شبیه همدیگر می شویم.(خنده ی هردو نفر)

برومند:ویا کار دیگری که با سوسن انجام می دادیم این بود که جعبه ای را بر می داشتیم و بر روی کاغذی می نوشتیم"دماغ سوخته می خریم"و بعد آن را درون جعبه قرار داده و جعبه را با کاغذ کادو می پیچیدیم و از پنجره ی اتاق من که در طبقه ی بالا بود آن را به داخل کوچه می انداختیم و عکس العمل عابرین را زیر نظر می گرفتیم.


در واقع مردم را فیلم کرده بودید.

برومند: بله.علاوه بر این من دردوران جوانی و نوجوانی ادبیات کلاسیک دنیا را کاملاً مطالعه کردم و این ذخیره ای شد برای دوران فیلم سازی من.در واقع من "خوره کتاب"بودم.


فکر می کنم این علاقه شما به کتاب و مطالعه زیاد شباهت دیگری ا ست که مابین شما و عیاری وجود دارد.عیاری نیز ذخیره ی قابل توجهی دارد که ناشی از همین مطالعه ی شدید است.همین ذخیره باعث می شود که او بدون فیلم نامه سر صحنه برود.

برومند:بله این شباهت وجود دارد. فکر می کنم که ذهن من به سراغ این ذخیره ها می رود و از آن ها استفاده می کند.حتی چند وقت پیش در همایشی که مخصوص روانشناسی کودک بود ومن را دعوت کرده بودند.در آن جا از من پرسیدند که بر اساس کدام اصول روانشناسی کار کودک انجام می دهید که من در جواب گفتم که من در زمینه ی روانشناسی جز در دوران جوانی که کتاب هایی از فروید و یونگ خواندم ،مطالعه ای نداشته ام وبر اساس حسم و همان مطالعه ی مربوط به آن دوران این کار ها را به پیش برده ام.


برسیم به فضای کار های شما .به نظر من فضا در کار های شما در ابتدا داستان رئال است ولی در ادامه فضا یا به همین صورت رئال پیش می رود و یا به سمت رویا و فانتزی حرکت می کند.

برومند: با این تعریف شما از رئال موافق نیستم چون از نظر ادبیات نمایشی غلط است.


 منظور من از فضای رئال، فضایی است که بر گرفته از یک موقعیت رئال باشد.

برومند:بله.یک فضای بر گرفته از واقعیت که در آن شخصیت ها کمی غلو آمیز(اگزژره )هستند.از این نظر ما با عیاری که فضا و شخصیت کار هایش به شدت رئال است و به مستند نزدیک می شود تفاوت دارم.


در اینجا با هم اختلاف نظر پیدا می کنیم چون عیاری آن قدر در فضای رئال پیش می رود که از یک جایی به بعد وارد یک فضای رویا گونه می شود.

برومند:نه فضا کاملاً در کار های عیاری رئال است و شخصیت ها واقعی هستند ولی من در کارهایم کمی به فضای فانتزی و به قول شما رویا گونه نزدیک می شوم.


بحث فضای کارهای عیاری کمی پیچیده است فکر می کنم برگردیم به سراغ فضای آثار شما بهتر باشد.همان طور که گفتم فضای آثار شما دو مسیر متفاوت را طی می کنند.یا فضا به همان صورت نزدیک به فضای رئال تا آخر پیش می رود ویا اینکه به سمت نوعی فانتزی متمایل می شود.از نوع اول می توان از تهران 11 و یا هتل نام بردواز نوع دوم زیزیگولو و کارآگاه......را.مثلاً در زیزیگولو ما به یک زن نویسنده روبرو هستیم که در حال نوشتن یک داستان است.خب این یک موقعیت رئال است که برای هر نویسنده ای پیش می آید ولی در ادامه وقتی که شخصیت خلق شده توسط زن سر از زندگی او و همسرش در می آورد حالا وارد یک فضای فانتزی می شویم.

برومند:درست است در واقع این ورود به فضای رویا گونه و فانتزی به قدرت تخیل دو شخصیت اصلی برمی گردد.آنها در اصل کودکانی هستند با قدرت تخیل بالا.و البته در انتها وقتی این دو صاحب بچه می شوند از این دنیای فانتزی فاصله می گیرند و پا به دنیای واقعی می گذارند، دیگر خبری از زیزگولو نیست.


در واقع تخیل و واقعیت را نمی توان با هم جمع بست و همچنین زیزیگولو و بچه را.

برومند:این قضیه در واقع یک نوع تراژدی را رقم می زند.


فکر می کنم که باید برویم سراغ یک بحث مهم که در آثار شما وجود دارد.خیلی از فیلم سازان ایرانی روی هوا فیلم می سازند.آثار آن ها با هیچ دوره ی تاریخی از این مملکت نسبتی ندارد.

برومند:حرف خیلی خوبی می زنید.


ولی کار های شما تا حدودی این نسبت را رعایت می کند. به عنوان مثال خودرو تهران 11 نمونه ی خوبی برای اثبات این حرف من است.شما در این سریال به یک دوره ی خاص تاریخی اشاره دارید که دوره ی تحول طبقه ی متوسط بعد از اتمام جنگ است.شما از آدم هایی صحبت می کنید که در گذشته از نظر مالی وضعیت خوبی نداشته اند ولی بعداز جنگ تا حدودی وضعشان بهتر شده است.این آدم ها تحصیل کرده هستند و تا حدودی روشنفکر ما آب . این طبقه در سریال شما نماد ویژه ای دارد و آن هم خودرو پراید است.چرا این نماد انتخاب شده است؟

چون در میانه ی دهه ی 70 پراید خودرو افرادی است که کمی دستشان به دهنشان می رسد.البته امروز هم پراید چنین شرایطی دارد و خرید آن به این راحتی ها نیست.(خنده ی طرفین)ویا نمونه ی دیگری که می توان گفت کتاب فروشی هدهد است که به خوبی در میانه ی دهه ی 80 به شکل گیری نسل فست فود خورها و پایان نسل کتاب خوان ها اشاره دارد.چیزی که من در آن سال ها در اطرافم به خوبی می دیدم.و نمونه آخری همین سریال همه ی بچه های من که به نظرم تلخی خاصی دارد که تا به حال در کارهای شما دیده می شود ومن فکر می کنم که این تلخی به سال پخش این سریال (سال 88)و شرایط سیاسی اجتماعی آن سال بستگی دارد.البته من بیشتر از این نمی توانم توضیح دهم چون وارد سیاست می شویم.(خنده ی طرفین).

برومند:من این سریال را قبل از آن سال ساختم.


فرهادی هم درباره ی الی را سال قبل ساخته بود ولی به خوبی فضای تلخ آن دوران را نشان می داد.

برومند:همه بچه ها ی من را برای گروه خانواده در آن سال ساختم و با استقبال هم روبرو شد با اینکه در شرایط انتخابات پخش شد و برخلاف نظر شما اصلاً فکر نمی کنم که کار تلخی بود.


البته من آن کار را کامل ندیدم ولی این تلخی را در همان چند قسمتی که دیدم ،حس کردم.

برومند:شخصیت محوری این کار زن تنهایی است که مشکلات خاص خود را دارد و بار مشکلات دیگران را نیز به دوش می کشد.این آدم بسیار دلسوز و فرهیخته است.متاسفانه چیزی که در تلویزیون ما در حال فراموشی است نشان دادن آدم های درست و حسابی است.من دراین سریال سعی کردم این کار را بکنم و شخصیت اصلی چنین آدمی بود.فکر می کنم که شما چون این کار را کامل ندیده اید نمی توانید اظهار نظر دقیقی داشته باشید.


بله .همین طوراست.اما من برای نظر خودم یک دلیل فرمی خاص دارم که جلوتر به آن اشاره می کنم.

برومند:البته تا حدودی تلخی در کار وجود دارد که ناشی از مشکلاتی است که در اطرافیان شخصیت اصلی وجود دارد. در واقع این اطرافیان با کار هایشان این تلخی را به او انتقال می دهند.


حالا جلوتر توضیح خواهم داد که چرا فکر می کنم که تلخ است.فکر می کنم که یک مقدار فضای بحث را عوض کنیم بهتر باشد.مورد جذابی که در کار های شما برای من وجود دارد نسبت میزانسن و دکوپاژ است.اصولاً شما به دکوپاژ چندان اهمیت نمی دهید و تمرکز خود را بر روی میزانسن ها قرار می دهید.

من به این سبک شما می گویم دکوپاژ در خدمت میزانسن.از آنتونیونی نقل می کنند که روزی سر صحنه مشغول کار با بازیگر ها و تعین میزانسن آن ها بوده که فیلم بردارش به سراغ او می آید و از او می پرسد که دوربین را کجا بگذارد.آنتونیونی در ابتدا جواب نمی دهد و به کار خود ادامه می دهد.بعد از چند بار تکرار این سوال از طرف فیلم بردار آنتونیونی عصبانی شده و در جواب او می گوید"نمی دونم بابا یه جایی بذارش تا من صحنه رو بتونم ببینم".(خنده ی برومند)نمونه ی بهتری که منظور من را به خوبی می رساند مثالی است از سریال خانه به دوش رضا عطاران.چون در زمینه ی دکوپاژ و میزانسن عطاران کمی به شما شبیه می شود.در خانه به دوش عطاران یک نمای باز می بندد که در جلوی کادرغلامحسین لطفی با مستخدم خانه مشغول بازی شطرنج است. کمی عقب تر فلور نظری به عنوان مادر خانواده مشغول صحبت با تلفن است و در عمق کادر دختر خانواده که بهنوش بختیاری باشد در حال صحبت با تلفن است.

حالا فرض کنیم که در چنین وضعیتی زنگ در خانه زده شود و یکی برای باز کردن در به سمت دربازکن برود و یا بقیه تغییر میزانسن دهند ولی عطاران همچنان در نمای باز می ماند.در واقع ما بایک سری میزانسن که به زندگی واقعی نزدیک هستند روبرو هستیم و قاب هایی که کمک می کنند به هرچه بهتر دیده شدن این میزانسن ها.از خود شما مثال بزنیم در شهر موش ها که به نظرم یکی از سی فیلم برتر تاریخ سینمای این مملکت است(تعجب برومند که با خنده ی او همراه می شود) در همان ابتدا نمای بازی که در آن موشی در حال فرار است و جار می زند که شهر در خطر است و گربه می خواهد به شهر حمله کند

من وقتی این نما را دیدم از خودم پرسیدم که اگر من قرار بود این نما را کارگردانی کنم چگونه این کار را می کردم.جوابی که به خودم دادم این بود که خوب تو یک موش را در هنگامی که ترسیده در حالت فرار دیده ای و طبیعتاً به دلیل سرعت بالایش در هنگام فرار موفق نشده ای که به خوبی او را ببینی پس بهترین نمایی که اگر ما بخواهیم بیننده در آن فرار موش را به خوبی نبیند همین نمای باز است و میزانسنی در پس زمینه ی آن.البته راه دیگری وجود دارد و آن هم فولو کردن تصویر است.

برومند: مثال خوبی ازعطاران زدید.کار خوبی که عطاران می کند و من در همه ی بچه های من انجام دادم استفاده از 2 یا 3 دوربین است.در این روش شما یا دوربین ها را به هم سوئیچ می کنید و یا در مونتاژ نما های گرفته شده توسط آن ها را به هم می چسبانید و خیلی از مشکلات حل می شود و تداوم حس بازیگران به خوبی اتفاق می افتد.البته بهتر است که به جای سوئیچ کردن از مونتاژ استفاده کنیم چون بهتر می توان مانور داد.من تا قبل از این از یک دوربین استفاده می کردم و وقتی از نمای باز استفاده می کردم گاهی محو بازی گروه بازیگران می شدم و نما ها را به اصطلاح خورد نمی کردم و بعد در تدوین به مشکل می خوردم.به خصوص که در تلویزیون شما احتیاج به تأکید و نمای بسته دارید.در واقع میزانسن برای من اهمیت بیشتری داردو بازیگر نباید برای دوربین بازی کند.شما در سوال قبلی گفتید که بسیاری از سریال های ما ربطی به جامعه ندارند و شخصیت ها از محیط اطراف گرفته نشده اند.به قول آقای ارگانی بسیاری از شخصیت های سریال های ما تقلیدی از فیلم های خارجی هستندنه حتی تقلید از زندگی به سبک خارجی.برای همین است که شخصیت ها باورپذیرنیستند.

ما بین همکاران ما از این دست فیلم سازان متاسفانه زیاد هستند .من نمی خواهم اسم ببرم.خود شما متوجه می شوی.(خنده طرفین)در خیلی از فضا های این سریال ها زندگی جریان ندارد.الان که ما اینجا نشسته ایم این میز جلوی ما تا حدودی به هم ریخته است چون زندگی در اینجا جریان دارد.