بر تو عاشق میشوم و گیاه سبز میشود
گنجشكان به نام من بال زدند
در فراسوی خزان دور دست
سی سال عمر
و تصویر ریتا نشسته است
و سنبلی
كه نیمی از عمرش
در پست گذشته است
در فراسوی خزان دور دست
روزی بر تو عاشق شدم
و تن به كوچ سپردم
گنجشكان به نام من بال زدند
و از پای درآمدند
روزی بر تو عاشق شدم
و گریستم
زیرا از چهره مادرم زیباتری
و زیباتری
از كلماتی كه آوارهام كردهاند.
چهرهات به روی آب است
سایه شامگاه
سایهام را به ستیز میخواند
تنها پنجره خویشانم
مرا از این شامگاه باز میدارند.
چه وقت گلها در یادها پژمرده میشوند؟
و چه وقت غریبهها شادمان؟
تا من بتوانم
لحظه شناور بر آب را
اسطوره یا آسمان بخوانم.
زیر آسمان دور دست
به فراموشیات سپردم
آنجا كه زنبقها
بیهوده میرویند
آنجا كه تفنگها
خالی از خشمند
آنجا كه شعرها
بیشاعرند
و آسمان دوردست
به قامت بام خانهها و
كلاه پاسبانهاست
و پیشانی مرا
به فراموشی سپرده است...
زیر شامگاه بیگانه
زمین به رنجمان میكشد
تن تو پرتقال را میپوشد
و از من میگریزد
بر تو عاشق میشوم
و افق به هیات سؤال در میآید
بر تو عاشق میشوم
و دریا كبود میشود
بر تو عاشق میشوم
و گیاه سبز میشود
بر تو عاشقم- زنبق
بر تو عاشقم- خنجر
روزی بر تو عاشق میشوم
و تاریخ مرگم را فرا میگیرم.
روزی بر تو عاشق میشوم
خالی از انتحار
در فراسوی خزان دور دست
گیسوی تو را شانه میكنم
پهلوی تو را نقش میزنم
در باد، چون ستارهها، چون عید
روزی بر تو عاشق میشوم
نزدیك خزان دوردست
و گنجشكان به نام من
رها میگذرند.
و روز به نام من
باغچهوار میگذرد.
به نام تو زنده میمانم
روزی بر تو عاشق میشوم
و زنده میمانم
در فراسوی خزان دوردست
خداحافظ لبنان
سرودی برای پاییز
عكسهایی از غروب
و سایههای زنی بیگانه است.
وطنم جامهدانی است
و جامهدانم وطنم
اما... نه پیادهرویی
نه دیواری.
نه زمینی برای مردن در زیر پا
آنگونه كه میخواهم
نه آسمانی
در پیرامون
تا بشكافمش
و به خیمههای پیامبران در شَوم.
پشتم به دیوار است
دیوار فرو ریخته.
وطنم جامهدانی است
و جامهدان وطن كولیهاست
ملتی كه در ترانهها و دود
خیمه زده است.
ملتی كه
در میان تركشها و بارانها
وطنی میجوید
چهره بر گل نهادهام
گل اخگر.
وطنم جامهدانی است
بستر خواب شبانه من است
كه دخترانش را میفریبم
و باران را به خاكش میسپارم
و میپذیرم
كه سرنوشتم باشد
و در آن بمیرم.
دست به ستاره رساندهام
ستاره خیمهگاه.
میهنم جامهدانی است
از پوست یارانم و اندلس نزدیك
میهنم بر دوش
باقیمانده زمین است در جسم عربیت
دل بر صخره نهادهام
صخره آزاد.
بدرود... ای مردم لبنان
سپاس برای هر درختی
كه خونم را برداشت
تا برای فقیران
جشن نان بیفروزد
یا چهرهام را برای اشغالگران
روشن كند
تا ببینندم
و جامه نیرنگ بپوشند.
سپاس برای هر ابری
كه دستهایم را پوشاند
و لبانم را تر كرد
و به دشمنان
دری...
یا نقابی دیگر داد.
سپاس برای هر تپانچه
كه كوچكم را
با درخت آرزو گل پوشاند
و تا میتوانست
گریست یا هلهله سر داد
ای اشك
تنها تو ماندهای
از سرزمینی
كه خاطراتم را بدان تكیه میدهم
بدرود!
ای مردم لبنان.
گنجشكان به نام من بال زدند
در فراسوی خزان دور دست
سی سال عمر
و تصویر ریتا نشسته است
و سنبلی
كه نیمی از عمرش
در پست گذشته است
در فراسوی خزان دور دست
روزی بر تو عاشق شدم
و تن به كوچ سپردم
گنجشكان به نام من بال زدند
و از پای درآمدند
روزی بر تو عاشق شدم
و گریستم
زیرا از چهره مادرم زیباتری
و زیباتری
از كلماتی كه آوارهام كردهاند.
چهرهات به روی آب است
سایه شامگاه
سایهام را به ستیز میخواند
تنها پنجره خویشانم
مرا از این شامگاه باز میدارند.
چه وقت گلها در یادها پژمرده میشوند؟
و چه وقت غریبهها شادمان؟
تا من بتوانم
لحظه شناور بر آب را
اسطوره یا آسمان بخوانم.
زیر آسمان دور دست
به فراموشیات سپردم
آنجا كه زنبقها
بیهوده میرویند
آنجا كه تفنگها
خالی از خشمند
آنجا كه شعرها
بیشاعرند
و آسمان دوردست
به قامت بام خانهها و
كلاه پاسبانهاست
و پیشانی مرا
به فراموشی سپرده است...
زیر شامگاه بیگانه
زمین به رنجمان میكشد
تن تو پرتقال را میپوشد
و از من میگریزد
بر تو عاشق میشوم
و افق به هیات سؤال در میآید
بر تو عاشق میشوم
و دریا كبود میشود
بر تو عاشق میشوم
و گیاه سبز میشود
بر تو عاشقم- زنبق
بر تو عاشقم- خنجر
روزی بر تو عاشق میشوم
و تاریخ مرگم را فرا میگیرم.
روزی بر تو عاشق میشوم
خالی از انتحار
در فراسوی خزان دور دست
گیسوی تو را شانه میكنم
پهلوی تو را نقش میزنم
در باد، چون ستارهها، چون عید
روزی بر تو عاشق میشوم
نزدیك خزان دوردست
و گنجشكان به نام من
رها میگذرند.
و روز به نام من
باغچهوار میگذرد.
به نام تو زنده میمانم
روزی بر تو عاشق میشوم
و زنده میمانم
در فراسوی خزان دوردست
خداحافظ لبنان
سرودی برای پاییز
عكسهایی از غروب
و سایههای زنی بیگانه است.
وطنم جامهدانی است
و جامهدانم وطنم
اما... نه پیادهرویی
نه دیواری.
نه زمینی برای مردن در زیر پا
آنگونه كه میخواهم
نه آسمانی
در پیرامون
تا بشكافمش
و به خیمههای پیامبران در شَوم.
پشتم به دیوار است
دیوار فرو ریخته.
وطنم جامهدانی است
و جامهدان وطن كولیهاست
ملتی كه در ترانهها و دود
خیمه زده است.
ملتی كه
در میان تركشها و بارانها
وطنی میجوید
چهره بر گل نهادهام
گل اخگر.
وطنم جامهدانی است
بستر خواب شبانه من است
كه دخترانش را میفریبم
و باران را به خاكش میسپارم
و میپذیرم
كه سرنوشتم باشد
و در آن بمیرم.
دست به ستاره رساندهام
ستاره خیمهگاه.
میهنم جامهدانی است
از پوست یارانم و اندلس نزدیك
میهنم بر دوش
باقیمانده زمین است در جسم عربیت
دل بر صخره نهادهام
صخره آزاد.
بدرود... ای مردم لبنان
سپاس برای هر درختی
كه خونم را برداشت
تا برای فقیران
جشن نان بیفروزد
یا چهرهام را برای اشغالگران
روشن كند
تا ببینندم
و جامه نیرنگ بپوشند.
سپاس برای هر ابری
كه دستهایم را پوشاند
و لبانم را تر كرد
و به دشمنان
دری...
یا نقابی دیگر داد.
سپاس برای هر تپانچه
كه كوچكم را
با درخت آرزو گل پوشاند
و تا میتوانست
گریست یا هلهله سر داد
ای اشك
تنها تو ماندهای
از سرزمینی
كه خاطراتم را بدان تكیه میدهم
بدرود!
ای مردم لبنان.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
www.seemorgh.com/culture
منبع: tehrooz.com
مطالب پیشنهادی:
گزینهای از آخرین شعرهای محمود درویش
مطالب پیشنهادی:
گزینهای از آخرین شعرهای محمود درویش
طاعون؛ شعری از محمود درویش
با موهونگ یان شاعر پارسیگوی و ایرانشناس برجسته چینی
3 شعر کوتاه از فریدون مشیری
مبادا هیچ سقفی بیپرستو!
3 شعر کوتاه از فریدون مشیری
مبادا هیچ سقفی بیپرستو!
