خوب یادم هست، از زمانی كه دخترانم به دنیا آمدند، هرچه میخواستند، در كمترین زمان ممكن برایشان تهیه میكردم. به همین خاطر اغلب دوستان هم سن و سالشان همیشه نسبت به وضعیت زندگی آنها حسادت میكردند. من و همسرم همیشه به فكر سعادت و خوشبختیشان بودیم. غافل از این كه آنها با نقشهای از قبل طراحی شده برای تصاحب اموالم كیسه دوخته بودند.
امیر «هوشنگ» -55 ساله- در حالی كه همراه همسرش «لیلا» مقابل قاضی دادگاه نشسته بود، با بیان این مطالب درباره نحوه كلاهبرداریهای دخترانش گفت: من صاحب یك فروشگاه بزرگ در شمال شهر هستم و از نظر مالی و خانوادگی هم هیچ مشكلی نداشتم.
حدود یك سال و نیم قبل بود كه دختر كوچكم – نیلوفر – با محل كارم تماس گرفت و با ناراحتی و چشمانی اشكبار خبر شوكه كنندهای به من داد و گفت: دقایقی قبل، از محل كار خواهر بزرگش «نسترن» تماس گرفته و گفتهاند حال او بسیار وخیم است. بلافاصله دخترم را به بیمارستان رساندیم. پزشكان هم پس از معاینات و بررسیهای مقدماتی گفتند بیماریاش مشكوك است. با این حال پس از چند روز اعلام كردند دخترم مبتلا به سرطان است و اگر بموقع درمان نشود بیناییاش را از دست میدهد.
من كه با شنیدن این خبر بشدت شوكه شده بودم احساس كردم دنیا روی سرم خراب شده است. حال و روز همسرم «لیلا» نیز بسیار وخیم و به هم ریخته بود.
آن روز من و «لیلا» با شنیدن خبر بیماری مهلك دخترمان بدترین لحظات زندگیمان را پشت سر گذاشتیم. هر دو اشك میریختیم و مات و مبهوت به فكر چارهای بودیم. «لیلا» نیز از شدت ناراحتی آلبوم عكسهای قدیمی را ورق میزد و هر از گاهی آه میكشید و زیرلب میگفت: راستی كه چقدر زود بزرگ شدند. انگار همین دیروز بود كه با هم ازدواج كردیم و... حالا هم «نسرین» 25 ساله دانشجوی ترم آخر است.
به هر صورت من و همسرم تصمیم گرفتیم هرآنچه در توان داریم برای سلامتی «نسترن» به كار بندیم. صبح روز بعد وقتی بیدار شدم، بلافاصله به اتاق «نسترن» رفتم اما خواب بود. دقایقی بعد نیلوفر در حالی كه یك سری عكس و آزمایش در دست داشت نزد من و مادرش آمد و با صحنه سازی گفت: حال «نسترن» به هیچ عنوان خوب نیست. پزشك معالجش نیز گفته باید او در آرامش كامل باشد.
همان موقع برادرزاده همسرم – میلاد- نیز به خانه ما آمد. او دانشجوی پزشكی بود كه همانند نیلوفر سعی میكرد، بیماری «نسترن» را خطرناك جلوه دهد، بعد هم گفت: او به خاطر بیماریاش به شدت افسرده شده و حالش روز به روز بدتر میشود. بنابراین بهتر است، «نسترن» در خانهای دیگر و جدا از دیگران زندگی كند. تا هم شما با دیدنش كمتر زجر بكشید و هم او در آرامش به امور درماناش بپردازد.
از آنجا كه سلامت دخترم برایم بسیار مهم بود و از سویی دیگر به «میلاد» و حرفهایش نیز اعتماد داشتیم، اجازه دادم دخترم در خانه دیگری زندگی كند. بدین ترتیب، یكی از خانههایم را با تجهیزات كامل برایش آماده كردم. «نیلوفر» نیز به بهانه پرستاری از خواهر بیمارش با او رفت. از همان ایام «نیلوفر» در تماس های تلفنی با من و مادرش عنوان میكرد حال خواهرش بدتر شده است. اوایل به ما به نقل از پزشكان میگفتند: «نسترن» هر دو چشمش را از دست خواهد داد، اما به مرور از چند بیماری دیگر هم سخن به میان كشیدند.
من و همسرم نیز كه هر چند روز یك بار به خانه بچهها میرفتیم در حالی كه به شدت نگران بودیم میلیونها تومان پول به حساب بچهها واریز میكردیم تا شاید دخترمان سلامتیاش را به دست آورد.
چندبار هم كه تلاش كردیم با پزشكان معالج صحبت كنیم «میلاد» و نیلوفر مانعتراشی كرده و میگفتند: بهترین گروه درمانی را برای «نسترن» در نظر گرفتهاند، سرانجام نیز بچهها گفتند: به توصیه پزشكان دخترمان باید هر چه سریعتر به بیمارستان مجهزی در خارج از كشور منتقل شود.
در این مدت ما كه به رفتارها و هزینه های چندین میلیونی و نوع زندگی بچهها مشكوك شده بودیم رفتار و زندگی آنها را تحت كنترل نامحسوس قرار دادیم تا اینكه یك روز نسترن را همراه دوستانش خوشحال و خندان نزدیكی خانهشان دیدیم، در حالی كه در چهرهاش هیچ نشانی از بیماری دیده نمیشد. وقتی به طرفش رفتیم او كه غافلگیر شده بود از ترس لب به سخن گشود و گفت: موضوع بیماریاش ساختگی بود و همه این نقشهها برای تصاحب میلیونها تومان پول بوده است.
من و همسرم كه به شدت از این رفتار بچهها ناراحت شده بودیم پس از جر و بحث و مشاجرات فراوان، سعی كردیم آنها را به خانه بازگرداندیم اما افسوس كه... با افشای راز سناریوی بیماری ساختگی، من وهمسرم تصمیم به شكایت از دختران خود، «میلاد» و دوستشان گرفتیم.
www.seemorgh.com/news
