از شخصیت های محبوب فیلم ها، چند شخصیت قلب های ما را تسخیر کرده اند، با نوعی تحسین و ترس بی نظیر که دیگر شخصیت های فیلم ها نمیتوانند به راحتی به آن دست یابند. بهترین این شخصیت های فیلم، مربوط به فیلم هایی هستند که در سال های اخیر اکران شده اند. آنها منحصربه فرد هستند، زیرا این شخصیت ها با نوعی چالش فیزیکی یا نقص بدنی مواجه بودند. این تجربه بسیار پیچیده است؛ ما به این افراد نگاه میکنیم و با تعجب از خود میپرسیم، آیا ممکن است این اتفاق برای من هم رخ دهد؟ هنگامیکه چنین سوالی به ذهن ما میآید، تا حدّی حس ترس و غمگینی را در وجود ما بیدار میکند، امّا حس همدردی و اشتیاق به کمک کردن را نیز در خود مییابیم. پس از پایان یافتن فیلم، شخصیت فیلم هدیه ای باورنکردنی را در دست های ما قرار میدهد. جعبه های پاپ کورن و قوطی های نوشابه، ممکن است با روشن شدن چراغ های سینما خالی شده باشند، امّا با بلند شدن از روی صندلی ها و خارج شدن از سینما، چیز دیگری را در دست های خود مییابیم. شاید، دیدی وسیع تر و فراتر از نگاه جسمانی به یک معلول یا فرد دارای مشکل جسمانی؛ نگاهی جدید به روح و شخصیت واقعی این گونه افراد. و با بیرون رفتن از سینما، خود را افرادی شجاع تر در قبال این مسائل خواهیم یافت. حالا با برخی از این شخصیت های محبوب آشنا میشویم:
10. اسلوز از فیلم The Goonies
برای هرگونه زخم زبانی در این رابطه که شخصیت های معلول و ناقص چگونه میتوانند زندگی ما را به سوی بهتر شدن سوق دهند، باید بدانیم که برخی افراد تنها برای اضافه کردن چاشنی تعجب و طنز در کنار ما هستند. در این رابطه میتوان به فیلمیبا نام گونیس اشاره کرد، که شخصیت اصلی آن اسلوز نام دارد. در این رابطه، انتظار زیادی نداشته باشید، زیرا با وجود هرگونه قانونی، باز هم استثناهایی وجود دارد؛ حتّی اگر این استثناها به اندازه های انگشتان دست ها باشند. این فیلم در سال 1985 اکران شد و فیلم نامه آن توسط استیون اسپیلبرگ نوشته شده است؛ فیلمی که جلوتر از زمان خود حرکت میکرد و نوعی از فیلم بشمار میآمد که میگفت: "کنار من بایست". فیلمی بسیار جذّاب با چاشنی طنز. اسلوز، کودکی ناقص و معلول است که به تنهایی از او نگهداری میشود؛ در زیرزمین خانه ای با زنجیر به دیوار متصل شده است؛ هرچند او نقش اصلی را در این فیلم برعهده نداشت، امّا برای بسیاری از ما که او را به خاطر میآوریم، به خاطر دوستی که با پسری غول پیکر با نام چاک برقرار کرد، حسی خاص و ویژه را درون ما ایجاد نمود. چانک، که یکی از گونیس ها میباشد، با دادن وعده رسیدن به آبنبات، اسلوز را از این سیاهچال بیرون میآورد. اسلوز یک آدم غول پیکر و با معلولیت بالاست که شخصیتی بسیار مهربان و دوست داشتنی دارد. او بسیاری از پسران دربند را نجات میدهد و هنگامیکه غار در حال ریزش است، چانک میگوید: "اسلوز! زود باش!". سپس اسلوز فریاد میزند: "اسلوز چانک را بسیار دوست دارد". چانک هم پاسخ میدهد: "من هم تو را دوست دارم!". این لحظه ای حساس و لمس کردنی بود. این دو انسان که ظاهری عادی مثل باقی مردم ندارد، بعدا در کنار ساحل یکدیگر را در آغوش میکشند، درحالیکه جعبه آبنبات را در دست دارند. درست است، این داستانی هملت گونه نیست، امّا ارزش دیدن را دارد.

9. گیون پِلین از فیلم مردی که میخندد
این فیلم در سال 1982 اکران شد و نامش مردی که میخندد بود؛ اقتباسی از رمان نویسنده بزرگ ویکتور هوگو که در سال 1869 منتشر شده بود. بازیگران این فیلم، کونارد ویدی و ماری فیلبین بودند و سیر داستانی مشابه ای با شخصیت جوکِر از سری کمیک های بتمن داشت. با این وجود، شخصیت جوکِر به اندازه گیون پِلین، محبوب و دوست داشتنی نبود. درست شبیه به جوکِر، گیون پِلین هنگامی که پادشاه به سرپیچی های پدرش، لبخندی دائمی را بر روی صورت او حکاکی نمود، دچار نقص شده و معیوب گشت. گیون پِلین، خود را با مهربانی و حساسیت به دیا، دختر کوری که او عاشقش شده بود، از این وضعیت رها ساخت. در این فیلم، یک نمایشگر دوره گرد، گیون پِلین را قبول میکند و او را به شخصیتی مشهور در سیرک تبدیل مینماید. حتّی پس از مرگ پادشاه، دلقک شیطانی او به کار خود ادامه میدهد تا زندگی گیون پِلین را نابود ساخته و از بین ببرد. دیا نیز عاشق گیون پِلین میشود، زیرا او شاهد فطرت مهربان اوست، هرچند چهره زشت و ترسناک او را نمیبیند. پس از اینکه دیا عشق خود را به گیون پِلین ابراز میدارد، فیلم با این صحنه به پایان میرسد: شخصیت دیگری نظاره گر اقیانوس است، زیرا این سخن را شنیده که گیون پِلین پس از مرگ دیا، خود را در اقیانوس غرق کرده است. شبیه بسیاری از داستان ها با شخصیت های ناقص و معیوب، چون دیو و دلبر، و شاهزاده و قورباغه، متاسفانه شخصیت های داستان عشق را نمییابند، مگر آنکه تغییر شکل یابند. امّا غم انگیز آن است که داستان گیون پِلین بیشتر نزدیک به واقعیت بود تا داستان های پریان. و در نهایت، چنین پایان تراژیکی را برای او رقم زد.

8. ادوارد دست قیچی
ادوارد دست قیچی فیلمی است که جانی دِپ نقش اصلی آن را ایفا میکند و تیم برتون کارگردان آن است. تیم برتون شخصیت نامتجانس با محیطی را وارد دنیای واقعی کرده و زنده میکند. این فیلم در سال 1990 اکران شد، که وینونا رایدر در نقش عشق کیم ادوارد نیز در آن بازی کرده است. این شخصیت در مدّت کوتاهی به یکی از جذّاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت های ناقص و معیوب تبدیل میشود. ادوارد مخلوق فکر یک مخترع بزرگ است، مخلوقی که خالق اش در مراحل پایانی تکمیل دست های او، از دنیا رفت. در نتیجه، ادوارد میماند و دو دست با قیچی های فلزی. هرچند آشکار است که نمیتوان آن را به سطح واقعی زیاد نزدیک ساخت، این فیلم انزوا را با خود جابه جا میکند و هر شخصی را با تجربه های عجیب رفتاری به سمت سختی پیش میبرد (برای مثال، داشتن قیچی به جای دست ها). مدّت زمانی طول میکشد تا ادوراد دست قیچی، جایگاه خود را در این جهان پیدا میکند. امّا پس از اینکه او یاد میگیرد و میفهمد که این دست های ناقص و معیوب، میتوانند مفید واقع شوند، مانند کوتاه کردن موها و گیاهان، او قادر میشود تا توجه دیگران را به سوی خود جلب نماید. این فیلم، چرخشی کمیک به سمت عنصری تاریک و عمیق تر از آن چیزی را نشان میدهد که در چشم جامعه، دمدمی مزاجانه تلقّی میشود.

7. راکی دِنیس از ماسک
یکی از فیلم های متعادل تر در این زمینه، فیلم ماسک است که در سال 1985 اکران شد. این فیلم بر اساس زندگی واقعی راکی دِنیس ساخته شده است. ماسک، یکی از فیلم هایی است که در دهه 1980، توجه عدّه کثیری از مردم از بافت های مختلف اجتماعی را به سوی خود جلب کرد. این فیلم، داستان پسر شانزده ساله ای را روایت میکند که از ناهنجاری عظیم جمجمه رنج میبرد که سبب میشود تا همدردی ما به اوج برسد. مادر او در دسته بایکرها بود، و نقش او را چِر بازی کرد و نقش خود را فوق العاده و استثنایی بازی کرد. با وجود ظاهر وحشتناک راکی، هوش و مهربانی او جهان را متقاعد میسازد که او لیاقت دارد تا تمام چیزهایی را داشته باشد که یک پسر معمولی از آن بهره مند است. راکی در فیلم این شعر را میخواند: داشتن این چیزها خوب است: بستنی و کیک، دوچرخه سواری در هارلی، دیدن میمون ها بر روی درخت، باریدن باران بر روی زبانم، و درخشیدن نور خورشید بر روی صورتم. داشتن این چیزها اصلا خوب نیست: موهای خاکی، سوراخ هایی در کفش هایم، هیچ پولی در جیب هایم، و درخشیدن نور خورشید بر روی صورتم. فیلم پایان تراژیکی دارد که مرگ راکی را رقم میزند. و احساس این فقدان را در پایان فیلم کاملا احساس خواهیم کرد.

6. بنجامین باتن در مورد عجیب بنجامین باتن
این فیلم در سال 2008 اکران شد و توانست 3 جایزه اسکار را از آن خود کند. در این فیلم، براد پیت نقش بنجامین باتن و کیت بلانشت نقش دِیزی را بازی میکنند. اگرچه بیماری که بنجامین باتن به آن مبتلاست، خیالی است، امّا بسیار شبیه به اختلال نادری به نام پروجریا است که در آن، فرد مبتلا در جوانی ظاهری و باطنی شبیه به یک فرد مسن دارد. افراد مبتلا به این اختلال، معمولا سرهایی بزرگتر از حدّ معمول دارند و از رماتیسم مفصلی شدید رنج میبرند. هنگامیکه بنجامین متولد میشود، آنقدر زشت است که پدرش تصمیم میگیرد تا او را به رودخانه بیاندازد. بنیامین به آرتروز دچار است، از بینایی بسیار ضعیف ناشی از آب مروارید رنج میبرد، پوکی استخوان دارد، و نشانه های دیگری از پروجریا را نیز نشان میدهد. بنجامین باتن نیز لیاقت دارد تا در این لیست قرار بگیرد، زیرا نشان داده است که همه جوانی در یک جوان هدر نمیرود.

5. سِز براندل از مگس
فیلم مگس در سال 1986 اکران شد. این فیلم داستان مردی را روایت میکند که در طول فیلم به یک مگس تبدیل میشود. ایده ای کاملا مضحک، که درون خود دگرگونی را از این تغییر به نمایش میگذارد. این تغییر و دگرگونی و تبدیل شدن به "براندل مگسی"، واقعا بر بینندگانی که درگیر داستان میشوند، دردناک و آزاردهنده است. همدردی ما نسبت به این وضعیت اسفناک زمانی به اوج خود میرسد که قهرمان داستان تلاش دارد تا با یافتن روشی، از این تغییر آزاردهنده، جلوگیری به عمل آورد. قسمت هایی از بدن براندل شروع به از بین رفتن میکند و این نبردی شدید و طاقت فرسا برای بدن سِز به شمار میآید، که آرام آرام و به طور تدریجی انسان بودن خود را از دست میدهد. این حس غم و اندوه ما نسبت به براندل سبب میشود تا او را همواره به خاطر بسپاریم.

4. کوازیمودو از گوژپشت نوتردام
هنگامیکه در رابطه با شخصیتی عجیب و دارای نقص جسمانی فکر میکنیم، چرا نباید یاد گوژپشت نوتردام بیفتیم؟ شخصیت دیگری که توسط ویکتور هوگو خلق شده است، درست مانند گوین پِلین در مردی که میخندد. کوازیمودو، شاید یکی از به یاد ماندنی ترین و شناخته شده ترین شخصیت های عجیب و ترسناک باشد. در این فیلم و با عنوان گوژپشت نوتردام که در سال 1939 اکران شد، چارلز لافتون نقش کوازیمودو و مارین اوهارا نقش ایسمارالدا را بازی کردند. دختر کولی، ایسمارالدا حس همدردی عجیبی نسبت به کوازیمودوی فقیر نشان میدهد که کارش به صدا در آوردن زنگ بزرگ کلیسای مشهور شهر نوتردام میباشد. این فیلم از ژانر کلاسیک بوده و نامزد دو جایزه اسکار شده است. هنگامیکه ایسمارالدا محکوم به قتل یک مرد شده و حکم اعدام برایش صادر میشود، کوازیمودو هر کاری انجام میدهد تا زندگی این دختر را نجات دهد. کوازیمودو، با یک چشم گریان و یک چشم خندان، این جملات را بر زبان میراند: "من به اندازه مردی که قیافه اش در ماه افتاده است، زشت و بد ریخت هستم!".

3. شبح اُپرا
داستان مشهور شبح اُپرا، یکی از داستان های قدیمی است که هزاران نسخه سینمایی از آن ساخته شده است و ساخته خواهد شد. داستان، موسیقی، و شخصیت ها، تماما غیر قابل فراموش شدنی، شاعرانه، و دلربا هستند. این فیلم در سال 2004 و با همین نام بر پرده سینماها آمد؛ کارگردان این فیلم جوئل اسچوماچر است و جرالد باتلر نقش شبح یک اُپرا را بازی میکند که نبوغ و خُلق و خوی داستان را با خود یدک میکشد. شبح اُپرا، شخصیت ساده ای ندارد؛ او فردی منفعل نیست که زیر بار این شرایط آزاردهنده که درونش خزیده است، خود را باخته و لِه شود؛ بلکه رقیبی پیچیده و تاریک تر برای ناهنجاری و اجزای مرتبط با آن است. این شبح در ذهن ها باقی میماند و شخصیتی خاطره انگیز دارد، زیرا با وجود تمام ابهامات موجود در او، هنوز هم دوست داشتنی است، حتّی با روحیه ای کینه توزانه که درونش رشد یافته است، میترسد امّا سخاوتمند است. با وجود داشتن صورتی زشت که آن را در پشت نقابی پنهان میکند، و در دخمه محل قبور که در زیر اُپرای مشهور پاریس میباشد، زندگی میکند. و تلاش دارد تا حسی شاعرانه را به این محل دهد. او عاشق کریستین میشود، خواننده گروه کُر که شبح او را زیر بال و پَر خود گرفته و به آموزش و تربیت او میپردازد. کریستین عاشق فرد دیگری میشود، و عشق شبح اُپرا به سرعت تبدیل به خشمی آتشین و حسادت آور میباشد. او سعی میکند هر کاری را انجام دهد تا توجه کریستین را به خود جلب نماید، حتّی تهدید میکند زندگی عاشق او را خواهد گرفت. اگرچه در پایان، کریستین به سمت عشق واقعی خود میرود، این جاذبه مرموز میان شبح و کریستین، سبب میشود تا عشق نافرجام میان آنها قدرتمند شود، و عواطف ما نسبت به زندگی منزوی گونه شبح، تشدید شود. در طول درخواست شبح برای کسب عشق کریستین، او این طور میگوید: سرنوشتی که مرا محکوم کرده است تا در خون غوطه ور شوم، همان نیز مانع من میشود تا از لذّت های این گوشت بهره مند شوم- عفونتی که عشق ما را مسموم کرده است. این صورت، که ترس و نفرت یک مادر را با خود یدک میکشد، ماسکی که اوّلین تکه بی احساس بر روی صورت من بود. این عدم دست یابی عشقی واقعی برای شبح اُپرا است که ضربان قلب های ما را افزایش میدهد.

2. مرد فیل نما
از قدرت این شخصیت نه با گذشت زمان کاسته میشود، و نه از یادها میرود. این فیلم در سال 1980 و توسط دیوید لینچ ساخته شده است. داستان واقعی جوزف میریک است، یک مرد انگلیسی قرن نوزدهم که با یک بیماری بدشکلی مادرزادی دست و پنجه نرم میکند. آنتونی هاپکینز نقش دکتر فردریک تریویس را بازی میکند که میریک را در یک نمایش عجیب در یک کارناوال مییابد. تریویس درباره بیماری عجیب میریک اطلاعات کسب میکند و در مییابد که این بیماری از سن 14 سالگی وجود او را فرا گرفته و این تومور به تدریج در سراسر بدنش پخش شده است. به دلیل این بیماری، او مجبور است با رنج فراوان و به صورت نشسته بخوابد بالش ها را به عنوان تکیه گاه قرار میدهد، زیرا در صورت دراز خوابیدن، دچار تنگی نفس شده و خفه میشود. در این فیلم، مردم میریک را مسخره کرده و به او توهین میکنند، و او را مرد فیل نما مینامند. تنها دوستان او خانم کیندال و دکتر تریویس هستند، باقی مردم هیچ نوع همدردی با او ندارند. شبی او را با زور و اجبار به فرانسه میبرند تا در برنامه ای به نمایش بگذارند. او سپس در حالی که رو به مرگ است باز میگردد، و به تئاتر میرود تا تنها دوستان خود را بار دیگر ملاقات نماید. خانم کیندال اجرای خود را به میریک هدیه میکند. همان شب در بیمارستان، میریک کاملا دراز میکشد تا ماندن مردم عادی بخوابد و از دنیا برود.

1. کریستی براون از فیلم پای چپ من: داستان کریستی براون
این فیلم که در سال 1989 اکران شد، فیلمیشگفت انگیز و معجزه آور درباره مبارزه فریادرس مردی است که با بیماری فلج تشنجی که تمام بدن او به غیر از پای چپش را در بر گرفته، کلنجار رفته و دست و پنجه نرم میکند. در صورتی که شجاعت درگیر شدن با این فیلم را داشته باشید، بدانید که ذهن شما را بسیار به خود مشغول خواهد کرد. دانیل دِی-لویس، نقش کریستی براون را به طرز فوق العاده ای بازی کرده است. این فیلم یکی از خاطره انگیزترین فیلم های تاریخ سینما به شمار میآید. زندگی یک قهرمان به نام کریستی براون در این فیلم به نمایش در میآید. این فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است و درباره مردی است که از فلج مغزی شدید رنج میبرد، امّا ذهنی قوی، هوشیار، و تیز دارد که او را از زندان تن نجات میدهد. او یاد میگیرد، شعر بگوید، داستان بنویسد، و نقاشی بکشد، و تمام این کارها را با پای چپ خود انجام میدهد. و در نتیجه میتواند خود را از این دنیای سخت نجات دهد. این فیلم متحول گرا، به دلیل شجاعت و پشتکار کریستی براون، در اذهان بسیاری از ذهن ها باقی خواهد ماند.

سالهاست که ذهنیت بسیاری از مردم، درگیر عناصر واقعی و خیالی رنج های فیزیکی انسان ها میباشد. برای مثال، نویسنده و شاعر مشهور لورد بایرون، با یک پای علیل به دنیا میآید. این پا سبب میشود تا استرس روانی زیادی بر او وارد آید، زیرا در آن دوره تاریخی این طور فرض میشد که شیطان پایی چلاق دارد که پس از بیرون رانده شدن از بهشت، دچار این آسیب گشته است. در بسیاری از فرهنگ ها و دوران های تاریخی، نقص عضو و بیماری نشان از شخصی داشت که مورد نفرین قرار گرفته یا شیطانی بود؛ این اعتقادات ریشه در افسانه و خرافات داشتند. به عنوان یک جامعه، حساسیت ما نسبت به افراد معلول و ناتوان بیشتر شده است و یکی از دلایل آن را میتوان به دلیل تجربه انتقالی دانست که این گونه فیلم ها به ما نشان داده اند.
10. اسلوز از فیلم The Goonies
برای هرگونه زخم زبانی در این رابطه که شخصیت های معلول و ناقص چگونه میتوانند زندگی ما را به سوی بهتر شدن سوق دهند، باید بدانیم که برخی افراد تنها برای اضافه کردن چاشنی تعجب و طنز در کنار ما هستند. در این رابطه میتوان به فیلمیبا نام گونیس اشاره کرد، که شخصیت اصلی آن اسلوز نام دارد. در این رابطه، انتظار زیادی نداشته باشید، زیرا با وجود هرگونه قانونی، باز هم استثناهایی وجود دارد؛ حتّی اگر این استثناها به اندازه های انگشتان دست ها باشند. این فیلم در سال 1985 اکران شد و فیلم نامه آن توسط استیون اسپیلبرگ نوشته شده است؛ فیلمی که جلوتر از زمان خود حرکت میکرد و نوعی از فیلم بشمار میآمد که میگفت: "کنار من بایست". فیلمی بسیار جذّاب با چاشنی طنز. اسلوز، کودکی ناقص و معلول است که به تنهایی از او نگهداری میشود؛ در زیرزمین خانه ای با زنجیر به دیوار متصل شده است؛ هرچند او نقش اصلی را در این فیلم برعهده نداشت، امّا برای بسیاری از ما که او را به خاطر میآوریم، به خاطر دوستی که با پسری غول پیکر با نام چاک برقرار کرد، حسی خاص و ویژه را درون ما ایجاد نمود. چانک، که یکی از گونیس ها میباشد، با دادن وعده رسیدن به آبنبات، اسلوز را از این سیاهچال بیرون میآورد. اسلوز یک آدم غول پیکر و با معلولیت بالاست که شخصیتی بسیار مهربان و دوست داشتنی دارد. او بسیاری از پسران دربند را نجات میدهد و هنگامیکه غار در حال ریزش است، چانک میگوید: "اسلوز! زود باش!". سپس اسلوز فریاد میزند: "اسلوز چانک را بسیار دوست دارد". چانک هم پاسخ میدهد: "من هم تو را دوست دارم!". این لحظه ای حساس و لمس کردنی بود. این دو انسان که ظاهری عادی مثل باقی مردم ندارد، بعدا در کنار ساحل یکدیگر را در آغوش میکشند، درحالیکه جعبه آبنبات را در دست دارند. درست است، این داستانی هملت گونه نیست، امّا ارزش دیدن را دارد.

این فیلم در سال 1982 اکران شد و نامش مردی که میخندد بود؛ اقتباسی از رمان نویسنده بزرگ ویکتور هوگو که در سال 1869 منتشر شده بود. بازیگران این فیلم، کونارد ویدی و ماری فیلبین بودند و سیر داستانی مشابه ای با شخصیت جوکِر از سری کمیک های بتمن داشت. با این وجود، شخصیت جوکِر به اندازه گیون پِلین، محبوب و دوست داشتنی نبود. درست شبیه به جوکِر، گیون پِلین هنگامی که پادشاه به سرپیچی های پدرش، لبخندی دائمی را بر روی صورت او حکاکی نمود، دچار نقص شده و معیوب گشت. گیون پِلین، خود را با مهربانی و حساسیت به دیا، دختر کوری که او عاشقش شده بود، از این وضعیت رها ساخت. در این فیلم، یک نمایشگر دوره گرد، گیون پِلین را قبول میکند و او را به شخصیتی مشهور در سیرک تبدیل مینماید. حتّی پس از مرگ پادشاه، دلقک شیطانی او به کار خود ادامه میدهد تا زندگی گیون پِلین را نابود ساخته و از بین ببرد. دیا نیز عاشق گیون پِلین میشود، زیرا او شاهد فطرت مهربان اوست، هرچند چهره زشت و ترسناک او را نمیبیند. پس از اینکه دیا عشق خود را به گیون پِلین ابراز میدارد، فیلم با این صحنه به پایان میرسد: شخصیت دیگری نظاره گر اقیانوس است، زیرا این سخن را شنیده که گیون پِلین پس از مرگ دیا، خود را در اقیانوس غرق کرده است. شبیه بسیاری از داستان ها با شخصیت های ناقص و معیوب، چون دیو و دلبر، و شاهزاده و قورباغه، متاسفانه شخصیت های داستان عشق را نمییابند، مگر آنکه تغییر شکل یابند. امّا غم انگیز آن است که داستان گیون پِلین بیشتر نزدیک به واقعیت بود تا داستان های پریان. و در نهایت، چنین پایان تراژیکی را برای او رقم زد.

ادوارد دست قیچی فیلمی است که جانی دِپ نقش اصلی آن را ایفا میکند و تیم برتون کارگردان آن است. تیم برتون شخصیت نامتجانس با محیطی را وارد دنیای واقعی کرده و زنده میکند. این فیلم در سال 1990 اکران شد، که وینونا رایدر در نقش عشق کیم ادوارد نیز در آن بازی کرده است. این شخصیت در مدّت کوتاهی به یکی از جذّاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت های ناقص و معیوب تبدیل میشود. ادوارد مخلوق فکر یک مخترع بزرگ است، مخلوقی که خالق اش در مراحل پایانی تکمیل دست های او، از دنیا رفت. در نتیجه، ادوارد میماند و دو دست با قیچی های فلزی. هرچند آشکار است که نمیتوان آن را به سطح واقعی زیاد نزدیک ساخت، این فیلم انزوا را با خود جابه جا میکند و هر شخصی را با تجربه های عجیب رفتاری به سمت سختی پیش میبرد (برای مثال، داشتن قیچی به جای دست ها). مدّت زمانی طول میکشد تا ادوراد دست قیچی، جایگاه خود را در این جهان پیدا میکند. امّا پس از اینکه او یاد میگیرد و میفهمد که این دست های ناقص و معیوب، میتوانند مفید واقع شوند، مانند کوتاه کردن موها و گیاهان، او قادر میشود تا توجه دیگران را به سوی خود جلب نماید. این فیلم، چرخشی کمیک به سمت عنصری تاریک و عمیق تر از آن چیزی را نشان میدهد که در چشم جامعه، دمدمی مزاجانه تلقّی میشود.

یکی از فیلم های متعادل تر در این زمینه، فیلم ماسک است که در سال 1985 اکران شد. این فیلم بر اساس زندگی واقعی راکی دِنیس ساخته شده است. ماسک، یکی از فیلم هایی است که در دهه 1980، توجه عدّه کثیری از مردم از بافت های مختلف اجتماعی را به سوی خود جلب کرد. این فیلم، داستان پسر شانزده ساله ای را روایت میکند که از ناهنجاری عظیم جمجمه رنج میبرد که سبب میشود تا همدردی ما به اوج برسد. مادر او در دسته بایکرها بود، و نقش او را چِر بازی کرد و نقش خود را فوق العاده و استثنایی بازی کرد. با وجود ظاهر وحشتناک راکی، هوش و مهربانی او جهان را متقاعد میسازد که او لیاقت دارد تا تمام چیزهایی را داشته باشد که یک پسر معمولی از آن بهره مند است. راکی در فیلم این شعر را میخواند: داشتن این چیزها خوب است: بستنی و کیک، دوچرخه سواری در هارلی، دیدن میمون ها بر روی درخت، باریدن باران بر روی زبانم، و درخشیدن نور خورشید بر روی صورتم. داشتن این چیزها اصلا خوب نیست: موهای خاکی، سوراخ هایی در کفش هایم، هیچ پولی در جیب هایم، و درخشیدن نور خورشید بر روی صورتم. فیلم پایان تراژیکی دارد که مرگ راکی را رقم میزند. و احساس این فقدان را در پایان فیلم کاملا احساس خواهیم کرد.

این فیلم در سال 2008 اکران شد و توانست 3 جایزه اسکار را از آن خود کند. در این فیلم، براد پیت نقش بنجامین باتن و کیت بلانشت نقش دِیزی را بازی میکنند. اگرچه بیماری که بنجامین باتن به آن مبتلاست، خیالی است، امّا بسیار شبیه به اختلال نادری به نام پروجریا است که در آن، فرد مبتلا در جوانی ظاهری و باطنی شبیه به یک فرد مسن دارد. افراد مبتلا به این اختلال، معمولا سرهایی بزرگتر از حدّ معمول دارند و از رماتیسم مفصلی شدید رنج میبرند. هنگامیکه بنجامین متولد میشود، آنقدر زشت است که پدرش تصمیم میگیرد تا او را به رودخانه بیاندازد. بنیامین به آرتروز دچار است، از بینایی بسیار ضعیف ناشی از آب مروارید رنج میبرد، پوکی استخوان دارد، و نشانه های دیگری از پروجریا را نیز نشان میدهد. بنجامین باتن نیز لیاقت دارد تا در این لیست قرار بگیرد، زیرا نشان داده است که همه جوانی در یک جوان هدر نمیرود.

فیلم مگس در سال 1986 اکران شد. این فیلم داستان مردی را روایت میکند که در طول فیلم به یک مگس تبدیل میشود. ایده ای کاملا مضحک، که درون خود دگرگونی را از این تغییر به نمایش میگذارد. این تغییر و دگرگونی و تبدیل شدن به "براندل مگسی"، واقعا بر بینندگانی که درگیر داستان میشوند، دردناک و آزاردهنده است. همدردی ما نسبت به این وضعیت اسفناک زمانی به اوج خود میرسد که قهرمان داستان تلاش دارد تا با یافتن روشی، از این تغییر آزاردهنده، جلوگیری به عمل آورد. قسمت هایی از بدن براندل شروع به از بین رفتن میکند و این نبردی شدید و طاقت فرسا برای بدن سِز به شمار میآید، که آرام آرام و به طور تدریجی انسان بودن خود را از دست میدهد. این حس غم و اندوه ما نسبت به براندل سبب میشود تا او را همواره به خاطر بسپاریم.

هنگامیکه در رابطه با شخصیتی عجیب و دارای نقص جسمانی فکر میکنیم، چرا نباید یاد گوژپشت نوتردام بیفتیم؟ شخصیت دیگری که توسط ویکتور هوگو خلق شده است، درست مانند گوین پِلین در مردی که میخندد. کوازیمودو، شاید یکی از به یاد ماندنی ترین و شناخته شده ترین شخصیت های عجیب و ترسناک باشد. در این فیلم و با عنوان گوژپشت نوتردام که در سال 1939 اکران شد، چارلز لافتون نقش کوازیمودو و مارین اوهارا نقش ایسمارالدا را بازی کردند. دختر کولی، ایسمارالدا حس همدردی عجیبی نسبت به کوازیمودوی فقیر نشان میدهد که کارش به صدا در آوردن زنگ بزرگ کلیسای مشهور شهر نوتردام میباشد. این فیلم از ژانر کلاسیک بوده و نامزد دو جایزه اسکار شده است. هنگامیکه ایسمارالدا محکوم به قتل یک مرد شده و حکم اعدام برایش صادر میشود، کوازیمودو هر کاری انجام میدهد تا زندگی این دختر را نجات دهد. کوازیمودو، با یک چشم گریان و یک چشم خندان، این جملات را بر زبان میراند: "من به اندازه مردی که قیافه اش در ماه افتاده است، زشت و بد ریخت هستم!".

داستان مشهور شبح اُپرا، یکی از داستان های قدیمی است که هزاران نسخه سینمایی از آن ساخته شده است و ساخته خواهد شد. داستان، موسیقی، و شخصیت ها، تماما غیر قابل فراموش شدنی، شاعرانه، و دلربا هستند. این فیلم در سال 2004 و با همین نام بر پرده سینماها آمد؛ کارگردان این فیلم جوئل اسچوماچر است و جرالد باتلر نقش شبح یک اُپرا را بازی میکند که نبوغ و خُلق و خوی داستان را با خود یدک میکشد. شبح اُپرا، شخصیت ساده ای ندارد؛ او فردی منفعل نیست که زیر بار این شرایط آزاردهنده که درونش خزیده است، خود را باخته و لِه شود؛ بلکه رقیبی پیچیده و تاریک تر برای ناهنجاری و اجزای مرتبط با آن است. این شبح در ذهن ها باقی میماند و شخصیتی خاطره انگیز دارد، زیرا با وجود تمام ابهامات موجود در او، هنوز هم دوست داشتنی است، حتّی با روحیه ای کینه توزانه که درونش رشد یافته است، میترسد امّا سخاوتمند است. با وجود داشتن صورتی زشت که آن را در پشت نقابی پنهان میکند، و در دخمه محل قبور که در زیر اُپرای مشهور پاریس میباشد، زندگی میکند. و تلاش دارد تا حسی شاعرانه را به این محل دهد. او عاشق کریستین میشود، خواننده گروه کُر که شبح او را زیر بال و پَر خود گرفته و به آموزش و تربیت او میپردازد. کریستین عاشق فرد دیگری میشود، و عشق شبح اُپرا به سرعت تبدیل به خشمی آتشین و حسادت آور میباشد. او سعی میکند هر کاری را انجام دهد تا توجه کریستین را به خود جلب نماید، حتّی تهدید میکند زندگی عاشق او را خواهد گرفت. اگرچه در پایان، کریستین به سمت عشق واقعی خود میرود، این جاذبه مرموز میان شبح و کریستین، سبب میشود تا عشق نافرجام میان آنها قدرتمند شود، و عواطف ما نسبت به زندگی منزوی گونه شبح، تشدید شود. در طول درخواست شبح برای کسب عشق کریستین، او این طور میگوید: سرنوشتی که مرا محکوم کرده است تا در خون غوطه ور شوم، همان نیز مانع من میشود تا از لذّت های این گوشت بهره مند شوم- عفونتی که عشق ما را مسموم کرده است. این صورت، که ترس و نفرت یک مادر را با خود یدک میکشد، ماسکی که اوّلین تکه بی احساس بر روی صورت من بود. این عدم دست یابی عشقی واقعی برای شبح اُپرا است که ضربان قلب های ما را افزایش میدهد.

از قدرت این شخصیت نه با گذشت زمان کاسته میشود، و نه از یادها میرود. این فیلم در سال 1980 و توسط دیوید لینچ ساخته شده است. داستان واقعی جوزف میریک است، یک مرد انگلیسی قرن نوزدهم که با یک بیماری بدشکلی مادرزادی دست و پنجه نرم میکند. آنتونی هاپکینز نقش دکتر فردریک تریویس را بازی میکند که میریک را در یک نمایش عجیب در یک کارناوال مییابد. تریویس درباره بیماری عجیب میریک اطلاعات کسب میکند و در مییابد که این بیماری از سن 14 سالگی وجود او را فرا گرفته و این تومور به تدریج در سراسر بدنش پخش شده است. به دلیل این بیماری، او مجبور است با رنج فراوان و به صورت نشسته بخوابد بالش ها را به عنوان تکیه گاه قرار میدهد، زیرا در صورت دراز خوابیدن، دچار تنگی نفس شده و خفه میشود. در این فیلم، مردم میریک را مسخره کرده و به او توهین میکنند، و او را مرد فیل نما مینامند. تنها دوستان او خانم کیندال و دکتر تریویس هستند، باقی مردم هیچ نوع همدردی با او ندارند. شبی او را با زور و اجبار به فرانسه میبرند تا در برنامه ای به نمایش بگذارند. او سپس در حالی که رو به مرگ است باز میگردد، و به تئاتر میرود تا تنها دوستان خود را بار دیگر ملاقات نماید. خانم کیندال اجرای خود را به میریک هدیه میکند. همان شب در بیمارستان، میریک کاملا دراز میکشد تا ماندن مردم عادی بخوابد و از دنیا برود.

این فیلم که در سال 1989 اکران شد، فیلمیشگفت انگیز و معجزه آور درباره مبارزه فریادرس مردی است که با بیماری فلج تشنجی که تمام بدن او به غیر از پای چپش را در بر گرفته، کلنجار رفته و دست و پنجه نرم میکند. در صورتی که شجاعت درگیر شدن با این فیلم را داشته باشید، بدانید که ذهن شما را بسیار به خود مشغول خواهد کرد. دانیل دِی-لویس، نقش کریستی براون را به طرز فوق العاده ای بازی کرده است. این فیلم یکی از خاطره انگیزترین فیلم های تاریخ سینما به شمار میآید. زندگی یک قهرمان به نام کریستی براون در این فیلم به نمایش در میآید. این فیلم بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است و درباره مردی است که از فلج مغزی شدید رنج میبرد، امّا ذهنی قوی، هوشیار، و تیز دارد که او را از زندان تن نجات میدهد. او یاد میگیرد، شعر بگوید، داستان بنویسد، و نقاشی بکشد، و تمام این کارها را با پای چپ خود انجام میدهد. و در نتیجه میتواند خود را از این دنیای سخت نجات دهد. این فیلم متحول گرا، به دلیل شجاعت و پشتکار کریستی براون، در اذهان بسیاری از ذهن ها باقی خواهد ماند.

سالهاست که ذهنیت بسیاری از مردم، درگیر عناصر واقعی و خیالی رنج های فیزیکی انسان ها میباشد. برای مثال، نویسنده و شاعر مشهور لورد بایرون، با یک پای علیل به دنیا میآید. این پا سبب میشود تا استرس روانی زیادی بر او وارد آید، زیرا در آن دوره تاریخی این طور فرض میشد که شیطان پایی چلاق دارد که پس از بیرون رانده شدن از بهشت، دچار این آسیب گشته است. در بسیاری از فرهنگ ها و دوران های تاریخی، نقص عضو و بیماری نشان از شخصی داشت که مورد نفرین قرار گرفته یا شیطانی بود؛ این اعتقادات ریشه در افسانه و خرافات داشتند. به عنوان یک جامعه، حساسیت ما نسبت به افراد معلول و ناتوان بیشتر شده است و یکی از دلایل آن را میتوان به دلیل تجربه انتقالی دانست که این گونه فیلم ها به ما نشان داده اند.
www.seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ
مطالب پیشنهادی:
6 مدلی که تبدیل به بازیگران بزرگی شدند (+عکس)
بچههایی که در نقش کودکی بازیگران هالیوود بازی کردند! (+عکس)
مطالب پیشنهادی:
6 مدلی که تبدیل به بازیگران بزرگی شدند (+عکس)
بچههایی که در نقش کودکی بازیگران هالیوود بازی کردند! (+عکس)
بازیگران قدیمی که الان اصلا مشهور نیستند! (+عکس)
5 بازیگر مشهور هالیوود که در گذشته بیخانمان بودند!! (+عکس)
عکسهای جالب و نایاب از ستارگان هالیوود در پشت صحنه فیلمها!!
عکسهای جالب و نایاب از ستارگان هالیوود در پشت صحنه فیلمها!!
