اگر به دنبال لذت بردن از دنیای تکنولوژی و تحیر از اوج بکارگیری جلوه های ویژه در فیلمی هستید، به شما پیشنهاد می کنم که تماشای فیلم هابیت را از دست ندهید. چون حقیقتا در این فیلم با صحنه هایی مواجه می شوید که به مانند ادعای گروه سازنده، در فیلم دیگری ندیده باشید. فیلمی با تکنولوژی سه بعدی که تماشای آن بر پرده سینما سهم عظیمی در جذاب تر نمودن آن خواهد داشت.
فیلم هابیت در ادامه ماجراهای جذاب سه گانه پرفروش و تحسین شده ارباب حلقه ها و بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده و قرار بوده که بیننده را به هیجانی فراتر از آن سه فیلم برساند. اما این که تا چه حد در این مرحله موفق بوده، جای بررسی و دقت بیشتری دارد. اولین چیزی که با تماشای فیلم بسیار خودنمایی می کند، این مساله جذاب می باشد که چگونه می توان بدون حضور سوپر استار های سینما فیلمی جذاب و تماشاگر پسند ساخت؛ امری که می تواند درسی برای کلیه فیلم سازانی باشد که علی رغم حضور انبوهی از ستارگان در فیلم هایشان باز راه به جایی نمی برند. در این فیلم ما واقعا با هیچ ستاره ای روبرو نیستیم و حتی از حضور اکثر بازیگرانی که با همین سه گانه قبلی نیز به شهرتی رسیدند، خبری نمی باشد. در واقع اگر حضور هنرپیشه ایفاگر نقش گاندالف، حضور کیت بلانشت در چند سکانس، کریستوفر لی و الیجا وود در یک سکانس و برخی دیگر را در همین اندازه نادیده بگیریم، فیلم دیگر از هیچ هنرپیشه مطرحی بهره نبرده و حتی از اورلاندو بلوم نیز خبری نیست. پس تکلیف ما با فیلم روشن است و با فیلم ستاره محوری روبرو نیستیم و قرار است فیلم به شیوه های دیگری بیننده را با خود همراه نموده و خاطره آن سه گانه افسانه ای و فروشش را تکرار نماید؛ پس تنها می ماند سهم قصه و فیلمنامه و حضور جلوه های ویژه.
شاید کارگردان باهوشی چون پیتر جکسن بنا داشته فیلم را با داستان پر پیچ و خم و جذابی که قصد روایتش را داشته به پیش برده و فرصت پلک زدنی را هم به تماشاچی ندهد. اما به واقع جدای از لحظاتی که به تماشای فیلم نشسته ایم، در بررسی دوباره داستان فیلم و بعد از پایان فیلم نیز به پاسخی دقیق برای این مساله نمی رسیم.
به راستی داستان فیلم چه بود؟ خب می توانیم با توجه به دقایق ابتدایی فیلم و فلاش بکی که به حدود شصت سال قبلش زده می شود داستان فیلم را روایت پیش درآمدی بر ماجراهایی بدانیم که پیشتر و در سه گانه قبلی دیده ایم. اما حالا با پایان فیلم و روشن تر شدن ابهام قصه، با وضع پیچیده تری روبرو می شویم. چرا که وقتی سالها با سه گانه عظیمی به نام ارباب حلقه ها روبرو بوده و هر فیلم را با انتظار دیدن نسخه بعدی به سر برده ایم، شاید انتظار غریبی نباشد که بخواهیم در ادامه و حتی در روایت چگونگی ماجرای این حلقه جادویی با داستان های پیچیده تری روبرو شویم؛ که شاید انتظار می داشتیم که حلقه به این شکل ساده و بر اثر بدشانسی موجود نگون بختی به نام گالم – که شرح ماجراهایش را در سه گانه دیده ایم- به چنگ هابیت نیفتاده باشد، تا ذره ای از تاثیر عظیم ماجراهای سه گانه در ذهن ما کاسته نشود. خب ممکن است برخی هم این امر را ناشی از کتاب و داستان اصلی تولکین در نظر بگیرند. اگرچه این دلیل هم شاید تا حدی منطقی به نظر برسد اما نمی تواند توجیه کننده سهم فیلمنامه نویس در به فیلمنامه درآوردن ماجراهای این فیلم باشد؛ چرا که حتی اگر بخواهیم اقتباس جکسون را وفادارانه نیز بدانیم، نباید ازسهم گروه سازنده فیلم در جذاب تر نمودن و به تصویر کشیدن کلمات، جملات و سیر وقایع یک رمان، چشم پوشی نمود.
فیلم در شروع سکانس فلاش بک و رویارویی بیل بو و گاندالف و سکانسی طولانی که همان شب و در خانه هابیت می گذرد، صحنه هایی را می آفریند که کمی بیننده را بر اساس تکنیک های جذاب تصویری به کار گرفته شده و لحن موزیکالی که فیلم پیدا کرده، به وجد می آورد. اما بعد از این بخش ها تا زمان بسیار طولانی دیگر با هیچ حادثه ای روبرو نشده و تنها گاهی با رویارویی آنها با غول های بی شاخ و دم، بیننده تکانی در صندلی به خودش می دهد که هیچکدام این تک حادثه ها، هیجانی را که در مشاهده سه گانه قبلی حس کرده، ایجاد نمی کنند. بیایید این صحنه ها را مقایسه کنیم با اوایل فیلم سه گانه اول و صحنه هایی که سه هابیت در حال فرار از دست سواران سیاه پوش بوده و در میخانه ای از ترس جانشان پناه گرفته اند و هیجان بیش از حدی که از حس تعلیق موجود در این صحنه و با همراهی آن موسیقی جادویی، به بیننده انتقال می یابد.
در واقع این سطح توقعی است که خود پیتر جکسن با فیلم هایش در ما ایجاد کرده و هر بار ما را به انتظار دیدن صحنه های غریب تری به سالن سینما و یا دیدن فیلم در سینمای خانگی می کشاند. برای مثال از صحنه های جذاب این فیلم می توان به سکانس کمک گرفتن گاندالف از عقاب ها اشاره کرد که بیننده براستی به همراه عقاب ها بال می گشاید و در همراهی بیل بوی هابیت، کمی محکم تر در صندلی اش می نشیند که مبادا به پایین پرت شود! حقیقتا که در جذابیت این صحنه ها و غول هایی که خلق شده اند و یا سر دسته اورک ها، آزوگ و یا جذابیت همیشگی گالم نمی توان ذره ای تردید داشته باشیم، که هر بیننده ای را در سراسر این صحنه ها به تحسین جلوه های ویژه فیلم و گروه سازنده وا می دارد و حتی گاها این تاثیر بیش از حد، باعث پرت شدن بیننده از فضای فیلم به بیرون و تامل او در چگونگی خلق این صحنه های شگفت می گردد.
اما همه اینها نیز نمی تواند کند چرخیدن چرخ ماجراهای فیلم را توجیه نماید. در واقع تا حدود دو ساعت از فیلم جز با همان تک ماجراهای کوتاه، با حادثه ای جدی روبرو نبوده و گاهی احساس رخوت و خواب آلودگی نیز به سراغ تماشاچی می آید و تنها می توان از حدود نیم ساعت پایانی فیلم به عنوان زمانی که در تمامی لحظات، فیلمساز تمرکز بیننده را بر روی اتفاقات در حال رخ دادن بر پرده معطوف داشته، نام برد. اما آیا یک فیلم می تواند تنها بر پایه جلوه های ویژه و پیشینه جهان پسندش بگیرد و از دیگر عوامل موثر در جذابیت یک فیلم مثل سهم ستاره ها و داستانی سراسر جذاب چشم بپوشد؟
ظاهرا این فیلم با عنوان کلی هابیت: یک سفر غیر منتظره بخش اول از سه گانه جدیدی است که در پایان فیلم، باز شدن چشم اژدهایی نوید از ماجراهایی در نسخه بعد را می دهد. شاید هم لحن کشدار فیلم ناشی از همین کمبود مصالح رمان اصلی و بسته بودن دست گروه سازنده در ساختن سه فیلم بر اساس این رمان باشد. باید به انتظار نشست و دید که نسخه های بعدی تا چه حد می تواند سطح توقع بینندگانی را که سالیان طولانی است با دنیای فیلم های پیتر جکسن خو گرفته اند، راضی نماید.
پ.ن : در صحنه ای از فیلم قهرمان فیلم که به شدت توسط دشمن زخمی شده و در حال مرگ است در پی درخواست کمک گاندالف ازعقابها، توسط چنگال های عقابی به آرامی از زمین بلند شده و به محلی امن برده می شود. در میانه راه نماهایی که از پرواز این عقاب و نمایش چنگال هایش که کمی خسته شده و پیکر قهرمان را در میان چنگال هایش کمی به اصطلاح از این دست به آن دست می کند، بسیار خاطره انگیز است. اوج این صحنه جایی است که عقاب پیکر او را کاملا بر سطح زمین قرار داده و با افتادن شمشیری از میان چنگال های عقاب معلوم می شود که حتی آن را هم با خود آورده بوده است...
فیلم هابیت در ادامه ماجراهای جذاب سه گانه پرفروش و تحسین شده ارباب حلقه ها و بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده و قرار بوده که بیننده را به هیجانی فراتر از آن سه فیلم برساند. اما این که تا چه حد در این مرحله موفق بوده، جای بررسی و دقت بیشتری دارد. اولین چیزی که با تماشای فیلم بسیار خودنمایی می کند، این مساله جذاب می باشد که چگونه می توان بدون حضور سوپر استار های سینما فیلمی جذاب و تماشاگر پسند ساخت؛ امری که می تواند درسی برای کلیه فیلم سازانی باشد که علی رغم حضور انبوهی از ستارگان در فیلم هایشان باز راه به جایی نمی برند. در این فیلم ما واقعا با هیچ ستاره ای روبرو نیستیم و حتی از حضور اکثر بازیگرانی که با همین سه گانه قبلی نیز به شهرتی رسیدند، خبری نمی باشد. در واقع اگر حضور هنرپیشه ایفاگر نقش گاندالف، حضور کیت بلانشت در چند سکانس، کریستوفر لی و الیجا وود در یک سکانس و برخی دیگر را در همین اندازه نادیده بگیریم، فیلم دیگر از هیچ هنرپیشه مطرحی بهره نبرده و حتی از اورلاندو بلوم نیز خبری نیست. پس تکلیف ما با فیلم روشن است و با فیلم ستاره محوری روبرو نیستیم و قرار است فیلم به شیوه های دیگری بیننده را با خود همراه نموده و خاطره آن سه گانه افسانه ای و فروشش را تکرار نماید؛ پس تنها می ماند سهم قصه و فیلمنامه و حضور جلوه های ویژه.
شاید کارگردان باهوشی چون پیتر جکسن بنا داشته فیلم را با داستان پر پیچ و خم و جذابی که قصد روایتش را داشته به پیش برده و فرصت پلک زدنی را هم به تماشاچی ندهد. اما به واقع جدای از لحظاتی که به تماشای فیلم نشسته ایم، در بررسی دوباره داستان فیلم و بعد از پایان فیلم نیز به پاسخی دقیق برای این مساله نمی رسیم.
به راستی داستان فیلم چه بود؟ خب می توانیم با توجه به دقایق ابتدایی فیلم و فلاش بکی که به حدود شصت سال قبلش زده می شود داستان فیلم را روایت پیش درآمدی بر ماجراهایی بدانیم که پیشتر و در سه گانه قبلی دیده ایم. اما حالا با پایان فیلم و روشن تر شدن ابهام قصه، با وضع پیچیده تری روبرو می شویم. چرا که وقتی سالها با سه گانه عظیمی به نام ارباب حلقه ها روبرو بوده و هر فیلم را با انتظار دیدن نسخه بعدی به سر برده ایم، شاید انتظار غریبی نباشد که بخواهیم در ادامه و حتی در روایت چگونگی ماجرای این حلقه جادویی با داستان های پیچیده تری روبرو شویم؛ که شاید انتظار می داشتیم که حلقه به این شکل ساده و بر اثر بدشانسی موجود نگون بختی به نام گالم – که شرح ماجراهایش را در سه گانه دیده ایم- به چنگ هابیت نیفتاده باشد، تا ذره ای از تاثیر عظیم ماجراهای سه گانه در ذهن ما کاسته نشود. خب ممکن است برخی هم این امر را ناشی از کتاب و داستان اصلی تولکین در نظر بگیرند. اگرچه این دلیل هم شاید تا حدی منطقی به نظر برسد اما نمی تواند توجیه کننده سهم فیلمنامه نویس در به فیلمنامه درآوردن ماجراهای این فیلم باشد؛ چرا که حتی اگر بخواهیم اقتباس جکسون را وفادارانه نیز بدانیم، نباید ازسهم گروه سازنده فیلم در جذاب تر نمودن و به تصویر کشیدن کلمات، جملات و سیر وقایع یک رمان، چشم پوشی نمود.
فیلم در شروع سکانس فلاش بک و رویارویی بیل بو و گاندالف و سکانسی طولانی که همان شب و در خانه هابیت می گذرد، صحنه هایی را می آفریند که کمی بیننده را بر اساس تکنیک های جذاب تصویری به کار گرفته شده و لحن موزیکالی که فیلم پیدا کرده، به وجد می آورد. اما بعد از این بخش ها تا زمان بسیار طولانی دیگر با هیچ حادثه ای روبرو نشده و تنها گاهی با رویارویی آنها با غول های بی شاخ و دم، بیننده تکانی در صندلی به خودش می دهد که هیچکدام این تک حادثه ها، هیجانی را که در مشاهده سه گانه قبلی حس کرده، ایجاد نمی کنند. بیایید این صحنه ها را مقایسه کنیم با اوایل فیلم سه گانه اول و صحنه هایی که سه هابیت در حال فرار از دست سواران سیاه پوش بوده و در میخانه ای از ترس جانشان پناه گرفته اند و هیجان بیش از حدی که از حس تعلیق موجود در این صحنه و با همراهی آن موسیقی جادویی، به بیننده انتقال می یابد.
در واقع این سطح توقعی است که خود پیتر جکسن با فیلم هایش در ما ایجاد کرده و هر بار ما را به انتظار دیدن صحنه های غریب تری به سالن سینما و یا دیدن فیلم در سینمای خانگی می کشاند. برای مثال از صحنه های جذاب این فیلم می توان به سکانس کمک گرفتن گاندالف از عقاب ها اشاره کرد که بیننده براستی به همراه عقاب ها بال می گشاید و در همراهی بیل بوی هابیت، کمی محکم تر در صندلی اش می نشیند که مبادا به پایین پرت شود! حقیقتا که در جذابیت این صحنه ها و غول هایی که خلق شده اند و یا سر دسته اورک ها، آزوگ و یا جذابیت همیشگی گالم نمی توان ذره ای تردید داشته باشیم، که هر بیننده ای را در سراسر این صحنه ها به تحسین جلوه های ویژه فیلم و گروه سازنده وا می دارد و حتی گاها این تاثیر بیش از حد، باعث پرت شدن بیننده از فضای فیلم به بیرون و تامل او در چگونگی خلق این صحنه های شگفت می گردد.
اما همه اینها نیز نمی تواند کند چرخیدن چرخ ماجراهای فیلم را توجیه نماید. در واقع تا حدود دو ساعت از فیلم جز با همان تک ماجراهای کوتاه، با حادثه ای جدی روبرو نبوده و گاهی احساس رخوت و خواب آلودگی نیز به سراغ تماشاچی می آید و تنها می توان از حدود نیم ساعت پایانی فیلم به عنوان زمانی که در تمامی لحظات، فیلمساز تمرکز بیننده را بر روی اتفاقات در حال رخ دادن بر پرده معطوف داشته، نام برد. اما آیا یک فیلم می تواند تنها بر پایه جلوه های ویژه و پیشینه جهان پسندش بگیرد و از دیگر عوامل موثر در جذابیت یک فیلم مثل سهم ستاره ها و داستانی سراسر جذاب چشم بپوشد؟
ظاهرا این فیلم با عنوان کلی هابیت: یک سفر غیر منتظره بخش اول از سه گانه جدیدی است که در پایان فیلم، باز شدن چشم اژدهایی نوید از ماجراهایی در نسخه بعد را می دهد. شاید هم لحن کشدار فیلم ناشی از همین کمبود مصالح رمان اصلی و بسته بودن دست گروه سازنده در ساختن سه فیلم بر اساس این رمان باشد. باید به انتظار نشست و دید که نسخه های بعدی تا چه حد می تواند سطح توقع بینندگانی را که سالیان طولانی است با دنیای فیلم های پیتر جکسن خو گرفته اند، راضی نماید.
پ.ن : در صحنه ای از فیلم قهرمان فیلم که به شدت توسط دشمن زخمی شده و در حال مرگ است در پی درخواست کمک گاندالف ازعقابها، توسط چنگال های عقابی به آرامی از زمین بلند شده و به محلی امن برده می شود. در میانه راه نماهایی که از پرواز این عقاب و نمایش چنگال هایش که کمی خسته شده و پیکر قهرمان را در میان چنگال هایش کمی به اصطلاح از این دست به آن دست می کند، بسیار خاطره انگیز است. اوج این صحنه جایی است که عقاب پیکر او را کاملا بر سطح زمین قرار داده و با افتادن شمشیری از میان چنگال های عقاب معلوم می شود که حتی آن را هم با خود آورده بوده است...
گردآوری:گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع:caffecinema.com
مطالب پیشنهادی:
امضای کدام چهره معروف بیش از همه جعل شده است؟
آقای خواجه امیری تولدتون مبارک
مشکلات خط فارسی حلشدنی است؟
آقای شهریاری چرا می خواهید با "فیتیله ای ها" همراه شوید؟
منتخب داستانهای پلیسی هیچکاک را بخوانید
آقای خواجه امیری تولدتون مبارک
مشکلات خط فارسی حلشدنی است؟
آقای شهریاری چرا می خواهید با "فیتیله ای ها" همراه شوید؟
منتخب داستانهای پلیسی هیچکاک را بخوانید
