خانه ما به بیمارستان نزدیك بود، نگران جوانانی بودم كه هر شب تا دیروقت، با شمع روشن كنار نرده های بیمارستان (ضلع غرقی) سرود و ترانه می خواندند. بیم برخورد بالابود.

به مناسبت درگذشت احمد شاملو


چند جلد كتاب جیبی، مربع كامل: نیما، شاملو، اخوان و... كتابی پنج ریال، اجاره تا یك ماه، اما یك هفته دو ریال و نه كمتر! این حرف صاحب كتاب فروشی بود. آن سال ها خاصه تابستان، كارم دویدن پی كسب هزینه بود، هزینه 9 ماه درس و مشق. و این وسط ها، عیش من مهیا بود: كتاب، سینما و باز سینما، كتاب.

درآمدم عالی بود. تازه... خرج رسان خانواده نیز بودم به حاشیه. شادمان ترین و پرامیدترین بودم. هر چه دلم می خواست شعر می خواندم، نوشابه سر می كشیدم، سینما می رفتم، كتاب می خریدم و آزاد، مستقل، خودرای، و برای خودم كسی شده بودم به چهارده سالگی: خرازی فروش سیار محله های مسجدسلیمان. همین ایام، ایام تمرین نخستین زمزمه های جدی ام بود در شعر، بیشتر متاثر از شاملو و كمتر همگرا با فروغ، و هر چه دلت بخواهد دور از نیما. ماه بود شاملو، به ویژه شعر «پریا» و بعد «نازلی»... مرگ نازلی! هنوز هم در پرتو همان فانوس نفتی كه چشمم خوب نمی دید، و ذره بین درشت، جور بینایی ام را می كشید.

عینك طبی ام را در رودخانه آب شور مرغاب گم كرده بودم. با احتیاط تمام و بدون سروصدا ورق می زدم كه هیچ كسی متوجه بیداری من نشود. شب... عمیق، شب... سیاه، و خانواده... خواب، خانواده... خسته! فقط گاه مادرم سرفه می كرد، آنقدر كه نیم خیز می نشست: «علی پناه بخواب بابام، دیوانه می شوی!» راست می گفت مادر، دیوانگی همین بود غرقه كلمات. دیوانگی ما عین شاعری ما است و شاعری ما عین دیوانگی ما. آخر... آدم عاقل چطور می آید از كودكی تا امروز، همه هستی اش را بر سر شعر بگذارد؟! من مقصر نیستم. تقصیر... تقصیر جادوی نخستین ترانه ها و شعرهایی است كه در ایام كودكی در مرغاب می شنیدم.

همان جا و همان روزگار... كلمات گولم زدند و مرا پایبند سحر خود كردند. و شعر هم از طفولیت برای من دعا بوده است، دعای مادر، دعای دنیا، دعای دانایی. پس چگونه می شود شاملو را دوست نداشته باشم، خیلی شاعر است بی پیر! من با شعر او به بلوغ رسیدم، بزرگ شدم و پیر‍!... شعر... آدمی را پیر می كند، و همین خوب است به این دیر خراب آباد. سال 1358 ـ شاملو بود و كتاب جمعه، هر هفته گویا سه شنبه ها منتشر می شد. آن ایام آزاد آزاد، هر چه دلت می خواست جریده بود كوه كوه، رنگ دررنگ. پیشخان دكه روزنامه فروشی ها... انبار كاغذ خوانا بود: سالنامه، فصلنامه، ماهنامه، هفته نامه، روزنامه، حتی شبنامه. بسیاری از این نامه ها سنگین می آمد و دست نخورده بازمی گشت.

میان همین هیاهوی هزارسر، كتاب جمعه، لااقل در سطح تهران، مشتری خاص خود را داشت. نزدیك به چهارصد عضو كانون، دانشجویان، اهل قلم... من هم یك روز رفتم و برای صفحه شعر همین جریده... دیدم در قفل است، از زیر در پاكت حاوی یك شعرم را سراندم درون و بی خیال، فراموشم شد. هفته بعد در صحن دانشكده هنرهای دراماتیك، علی اكبر و یحیی از دور كتاب جمعه را نشانم دادند. نزدیك تر، دیدم شاملو با چه احترامی... صفحه نخست! «شال» شعر بی نظیری بود. و بعد خیلی ها استقبال كردند و... هفته بعدتر، در محل سه شنبه های كانون نویسندگان از الف. بامداد بی غروب تشكر كردم. كمی ظریف و با حیرت پرسید: «تو چقدر جوانی صالحی!... » و صحبت به درازا كشید، سراغ هوشنگ چالنگی را گرفت و اینكه چه فكر می كنی، چرا جنوب و مسجدسلیمان این همه شاعرپرور است. گفتم از فلاكت است.

هر كجا فقر بیداد می كند، تولید شعر هم بالاست. صبر كرد، نگاه كرد، بعد هم... ساعت تنفس تمام شد، رفت پشت میكروفن و یادم هست از صدای پای فاشیزم سخن گفت و متلكی به یكی از بزرگان كانون... كه بیشتر شوخی بود البته: گفت همین طور دارد برای خلق الله قاه قاه گریه می كند و... و سالی نرفت كه انشعاب و آن حكایت ها، و سالی نرفت بعد... كه كانون را از درون و بیرون متلاشی كردند. تا سال ها بعد و بعد، همان ایام كه مجله آدینه تازه به اهتمام سیروس علی نژاد پا به عرصه نهاد و بی نظیر بود در آن برهوت. یك روز سرد زمستانی بیژن جلالی سر تا پا زره پوش از هراس زمهریر به خانه ما آمد.

حرف و شعر و حدیث و حوصله، تا گفت: «صالحی، شاملو هم همین جاست، همسایه شما!» گفتم: «می دانم. » آن ایام عجیب، زمستان و تابستان، من بیشتر با كلاهی فرودینه تا بال دو ابرو به كوچه و خیابان می آمدم. بارها شاملو را دیده بودم، آیدای عزیز را دیده بودم. حتی شیركو بی كس از سوئد آمده بود گفت:« من میهمان بامدادم، باهم برویم!»گفتم: «وقتش نیست!» و وقتش وقتی رسید كه شاملو و آیدا از خیابان پاسداران كوچ كرده بودند «دهكده» ــ فردیس كرج!

یعنی سال ها بعد ــ به گمانم 1372 بود، همراه مسعود خیام و دوستان دیگر به دیدن بامداد رفتم. حیرت آور است، این بار گفت: «چقدر پیر شده یی صالحی. » یادم رفت به نخستین دیدار و جوانی آن سال ها، گفتم: «جوانی و پیری تفاوتی ندارند استاد، فقط یك تفاوت كوچك! جوانی می آید و می رود، اما پیری می آید و می ماند!» یك لیوانی دستش بود به قدر یك پارچ آب و آن خنده و محبت و خستگی. و درباره آدینه و دنیای سخن حرف زد به اشاره، و گلایه از ممیزی و بن بست كتاب و نظارت سنگین و هم اشاره كرد به دوستی كه كتاب های این مسعود خیام مانده در ارشاد، واقعا چه باید كرد؟!سالی یكی، دو بار دوستان می آمدند و می گفتند داریم می رویم دیدن شاملو، و من طفره می رفتم، به خودم می گفتم برویم مزاحم اش بشویم كه چه بشود؟! دارد كارش را می كند! و نرفتم تا آن بار دومی كه در بیمارستان ایران مهر تهران بستری شد به همت دكتر پارسا.

یك روز غروب یا شب آمدم خانه، دخترم گفت: «بابا آقای شاملو زنگ زد، گفت: صالحی!... » مكث كردم، بعد ادای صدای بم و ممتاز شاملو را درآوردم: «صدایش این طوری بود،» نسیما خندید، گفت: «آره، آره...»تا آن روزهای وداع با واژه!... بامداد بی غروب مرده بود. مانده بود در بیمارستان ایرانمهر. ما در كانون نویسندگان، هر كدام وظیفه یی بر عهده گرفته بودیم. خانه ما به بیمارستان نزدیك بود، نگران جوانانی بودم كه هر شب تا دیروقت، با شمع روشن كنار نرده های بیمارستان (ضلع غرقی) سرود و ترانه می خواندند. بیم برخورد بالابود. یك شب محمود مهربان، دولت آبادی بزرگ گفت: «تو بمان جلو بیمارستان، این بچه ها جوان اند. احساساتی می شوند...»

محمود می خواست مراسم بی حادثه طی شود. حق با او بود. عده یی علنا پی بهانه بودند. سه شب و سه روز بی خوابی و كار و اضطراب، تا روز وداع با لغت كبیر! یك دلخوری كوچك میان من و سیاوش شاملو پیش آمد، بر سر اینكه شناسنامه شاملو را می خواهند و كجاست؟ من چه می دانم؟!... و ظهر داشت فرو می شكست. چه جمعیتی!... از خستگی توان از كف داده بودم. باورم نمی شد این تابوت، تابوت بامداد است. جمعیت كوچه درست كردند، یك لحظه هل خوردم. فریبرز رییس دانا از سقوط در مزار نجاتم داد. آوردم زیر سایه، گفت: «تمام شد سیدعلی، همه خسته ایم.» و آب آورد یا شربت، یادم نیست...



 گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع: روزنامه اعتماد
 

 
 

پربیننده های این بخش

 
X