او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشی ‏برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای كه شاید از آدمكشی متاثر شد، موقعی بود كه...

متن کامل داستان گيله مرد 

باران هنگامه كرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بكند. درختان كهن به جان ‏یكدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی كه زجرمی‌كشید،‌ می‌آمد. غرش باد آوازهای ‏خاموشی را افسار گسیخته كرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود می‌دوخت. نهرها ‏طغیان كرده و آبها از هر طرف جاری بود.‏ دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن می‌بردند.

او پتوی خاكستری رنگی به گردنش پیچیده و ‏بسته‌ای كه از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان ‏تهدید كننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌زد و قدمهای آهسته و كوتاه برمی‌داشت. ‏بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می‌كرد زیر چشمی به ماموری كه كنار او راه می‌رفت و ‏سرنیزه‌ای كه به اندازه‌ی یك كف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه ‏آب می‌آمد، تماشا می‌كرد. آستین نیم تنه‌اش كوتاه بود و آبی كه از پتو جاری می‌شد به آسانی در آن ‏فرو می‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یكبار پتو را رها می‌كرد و دستمال بسته را به دست دیگرش می‌داد ‏و آب آستین را خالی می‌كرد و دستی به صورتش می‌كشید، مثل اینكه وضو گرفته و آخرین قطرات ‏آب را از صورتش جمع می‌كند. فقط وقتی سوی كمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و ‏چشمهای سفید و درشت و بینی شكسته‌ی او را روشن می‌كرد،‌ وحشتی كه در چهره‌ی او نقش بسته بود ‏نمودار می‌شد.‏

مامور اولی به اسم محمد ولی وكیل باشی از زندانی دل پری داشت. راحتش نمی‌گذاشت. حرفهای ‏نیش‌دار به او می‌زد. فحشش می‌داد و تمام صدماتی را كه راه دراز و باران و تاریكی و سرمای پاییز به ‏او می‌رساند، از چشم گیله‌مرد می‌دید.‏‏ «ماجراجو،‌ بیگانه پرست. تو دیگه می‌خواستی چی كار كنی؟ شلوغ می‌خواستی بكنی! خیال می‌كنی ‏مملكت صاحب نداره...»‏

«بیگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولی از فرمانده یاد گرفته بود و فرمانده هم از رادیو و مطبوعات ‏ملی آموخته بود.‏‏ «شش ماهه دولت هی داد می‌زنه، می‌گه بیایید حق اربابو بدید، مگه كسی حرف گوش می‌ده، به ‏مفت ‌خوری عادت كردند. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا ‏زندگی كنه؟ مالیات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكلیف ما چیه؟ همین طوری كردید ‏كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما دیگه حالا دولت قوی شده.ب لشویك بازی تموم ‏شد. یك ماهه كه هی می‌رم تو قهوه خونه. از این آبادی به آن آبادی می‌رم: می‌گم بابا بیایید حق ‏اربابو بدید. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعایا نخوان سهم مالكو بدند «به ‏سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسیله امنیه، كلیه بهره‌ی مالكانه‌ی آنها وصول و ایصال ‏شود.»

بهشون گفتم كه سركار فرمانده‌ی پادگان كیه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره‌اش ‏هستم. بهشون حالی كردم كه وصول و ایصال یعنی چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه می‌گید: مالك زمین ‏بده،‌ مخارج آبیاری رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو میگیره یا نه! ندادند، حالا ‏دولت قدرت داره، دو برابرشو می‌گیره. ما كه هستیم. گردن كلفت‌تر هم شدیم. لباس امریكایی، پالتوی ‏امریكایی، كامیون امریكایی، همه چی داریم. مگر كسی گوش می‌داد. سهم مالك چیه؟ دریغ از یك ‏پیاله چای كه به من بدند. حالا... حالا...»‏ بعد قهقهه می‌زد و می‌گفت: «حالا، ‌خدمتتون می‌رسند. بگو ببینم تو چه كاره بودی؟ لاور(1) بودی؟ ‏سواد داری...»‏

گیله مرد گوشش به این حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمی‌داد. از تولم تا اینجا بیش از چهار ساعت ‏در راه بودند و در تمام مدت، محمد ولی وكیل باشی دست بردار نبود. تهدید می‌كرد، زخم زبان ‏می‌زد، حساب كهنه پاك می‌كرد. گیله‌مرد فقط در این فكربود كه چگونه بگریزد.‏ اگر از این سلاحی كه دست وكیل‌باشی است، یكی دست او بود، گیرش نمی‌آوردند. اگر سلاح ‏داشت، اصلا كسی او را سر زراعت نمی‌‌دید كه به این مفتی مامور بیاید و او را ببرد. چه تفنگهای ‏خوبی دارند! اگر صد تا از اینها دست آدمهای آگل بود،‌ هیچ‌كس نمی‌توانست پا تو جنگل بگذارد.

‏اگر ازاین تفنگها داشت،‌ اصلا خیلی چیزها، اینطوری كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ ‏داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شیرخواره‌اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و ‏زخم زبان آگل لولمانی را تحمل كند كه به او می‌گفت: «تو مرد نیستی، تو ننه‌ی بچه‌ات هستی.» اگر ‏صد تا از این تفنگها در دست او و آگل لولمانی بود، دیگر كسی اسم بهره‌ی مالكانه نمی‌برد. تفنگ ‏چیه؟ اگر یك چوب كلفت دستی گیرش می‌آمد، كار این وكیل‌باشی شیره‌ای را می‌ساخت. كاش ‏باران بند می‌آمد و او می‌توانست تكه چوبی پیدا كند. آن وقت خودش را به زمین می‌انداخت، با یك ‏جست برمی‌خاست و در یك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتی بر سرنیزه وارد می‌كرد كه تفنگ از ‏دست محمدولی بپرد... كار او را می‌ساخت... اما مامور دومی سه قدم پیشاپیش او حركت می‌كرد! ‏گویی وجود او اشكالی در اجرای نقشه بود. او را نمی‌شناخت. هنوز قیافه‌اش را ندیده بود، با او یك ‏كلمه هم حرف نزده بود.‏كشتن كسی كه آدم او را ندیده و نشناخته كار آسانی نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گیرش می‌آمد، ‏می‌دانست كه باش چه كند. با دندانهایش حنجره‌ی او را می‌درید. با ناخنهایش چشمهایش را ‏درمی‌آورد... گیله‌مرد لرزید، نگاه كرد. دید محمدولی كنار او راه می‌رود و از سرنیزه‌اش آب ‏می‌چكد. از جنگل صدای زنی كه غش كرده و جیغ می‌زند، می‌آید.‏ محض خاطر بچه‌اش امروز گیر افتاده بود.

حرف سر این است كه تا چه اندازه اینها از وضع او با خبر ‏هستند. تا كجایش را می‌دانند؟ محمدولی به او گفته بود: «خان‌نایب گفته یك سر بیا تا فومن و برو. ‏می‌خواهند بدانند كه از آگل خبری داری یا نه.» به حرف اینها نمی‌شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقیقه ‏آخر به او می‌گفت: «نرو،‌ بر‌ نگرد،‌ نرو سر زراعت!» پس بچه‌اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر ‏بچه نبود، دیگر كسی نمی‌توانست او را پیدا كند. آن‌وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده‌ی ‏صدها از اینها بر می‌آمد. اما آگل لولمانی آدم دیگری بود. چشمش را هم می‌گذاشت و تیر در ‏می‌كرد. مخصوصا از وقتی كه دخترش مرد، خیلی قسی شده بود. او بی‌خودی همین طوری می‌توانست ‏كسی را بكشد. آگل می‌توانست با یك تیر از پشت سر كلك مامور دومی را كه سه قدم پیشاپیش او ‏پوتینهایش را به آب و گل می‌زند بكند،‌ اما این كار از دست او برنمی‌آمد. از او ساخته نیست. ‏محمدولی را دیده بود. او را می‌شناخت، ‌شنیده بود روزی به كومه‌ی او آمده و گفته بوده است: «اگه ‏فوری پیش نایب به فومن نره،‌ گلوی بچه را می‌زنم سرنیزه و می‌برم تا بیاید عقب بچه‌اش.» این را به ‏مارجان گفته بود.‏

مامور دومی پیشاپیش آنها حركت می‌كرد. از آنها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختی ‏و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی خبر از هیچ جا،‌ آمده بود گیلان. برنج این ‏ولایت بهش نمی‌ساخت. باران و رطوبت بی‌حالش كرده بود. با ‏دو پتو شب‌ها یخ می‌كرد. روزهای اول هر چه كم داشت از كومه‌های گیله‌مردان جمع كرد. به آسانی ‏می‌شد اسمی روی آن گذاشت. «اینها اثاثیه‌ایست كه گیله‌مردان قبل از ورود قوای دولتی از خانه‌های ‏ملاكین چپاول كرده‌اند.» اما بدبختی این بود كه در كومه‌ها هیچ‌چیز نبود. در تمام این صفحات یك ‏تكه شیشه پیدا نشد كه با آن بتواند ریش خود را اصلاح كند، چه برسد به آینه. مامور بلوچ مزه‌ی این ‏زندگی را چشیده بود. مكرر زندگی خود آنها را غارت كرده بودند.

آنجا در ولایت آنها آدمهای خان ‏یك مرتبه مثل مور و ملخ می‌ریختند توی دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،‌ هرچه ‏داشتند می‌بردند. به بچه و پیرزن رحم نمی‌كردند. داغ می‌كردند،‌ یكی دو مرتبه كه مردم ده بیچاره ‏می‌شدند، ‌كدخدا را پیش خان همسایه می‌فرستادند و از او كمك می‌گرفتند و بدین طریق دهكده‌ای به ‏تصرف خانی در می‌آمد. این داستانی بود كه بلوچ از پدرش شنیده بود. خود او هرگز رعیتی نكرده ‏بود. او همیشه از وقتی كه بخاطرش هست،‌ تفنگدار بوده و همیشه مزدور خان بوده است. اما در بچگی ‏مزه‌ی غارت و بی‌خانمانی را چشیده بود. مامور بلوچ وقتی فكر می‌كرد كه حالا خود او مامور دولت ‏شده است وحشت می‌كرد. برای اینكه او بهتر از هركس می‌دانست كه در زمان تفنگداریش چند نفر ‏امنیه و سرباز كشته است. خودش می‌گفت: «به اندازه‌ی موهای سرم.» برای او زندگی جدا از تفنگ ‏وجود نداشت. او با تفنگ به دنیا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،‌ آدمكشی ‏برای او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه‌ای كه شاید از آدمكشی متاثر شد، موقعی بود كه با اسب، سرباز ‏جوانی را كه شتر ورش داشته بود،‌ در بیابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نیاورد،‌ خوابید،‌ سرباز تفنگش را ‏انداخت زمین و پشت پالان شتر پنهان شد.

بلوچ چند تیرانداخت و نزدیكش رفت. تفنگ او را ‏برداشت و می‌خواست سرش را كه از پشت كوهان شتردیده می‌شد،‌ هدف قرار دهد كه سربازداد زد: ‏‏«امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بی‌آبی می‌میری!» بعد فكر كرد ‏پیش خودش و گفت:« یك گلوله هم یك گلوله است» افسار شتر را گرفت و برگشت: «یه میدان ‏آن‌طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمی شتر را یدك كشیده و بعد خواست او ‏را رها كند،‌ چون‌كه بدرد نمی‌خورد. دید، نمی‌شود سرباز و شتر را همین طور به حال خودشان ‏گذاشت،‌ برگشت و با یك تیر كار سرباز را ساخت. این تنها قتلی است كه گاهی او را ناراحت ‏می‌كند. خودش هم می‌دانست كه بالاخره سرنوشت او نیز یك چنین مرگی را دربر دارد. پدرش، دو ‏برادرش، اغلب كسانش نیز با ضرب تیر دشمن جان سپرده بودند. وقتی خان‌ها به تهران آمدند و وكیل ‏شدند، او نیز چاره نداشت جز اینكه امنیه شود.

اما هیچ انتظار نداشت كه او را از دیار خود آواره كنند و ‏به گیلانی كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او ‏هیچ فرقی نمی‌كرد كه گیله‌مرد فرار كند یا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگریزد با تیر‏كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمینان داشت. مامور بلوچ در این فكر بود كه هرطوری شده پول و ‏پله‌ای پیدا كند و دومرتبه بگریزد به همان بیابانهای داغ، بالاخره بیابان آنقدر وسیع است كه امنیه‌ها ‏نمی‌توانند او را پیدا كنند. هر كدام از این مامورین وقتی خانه كسی را تفتیش می‌كردند، چیزی ‏گیرشان می‌آمد. در صورتی كه امروز صبح در كومه‌ی گیله‌مرد، وكیل باشی چهارچشمی مواظب بود ‏كه او چیزی به جیب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولی كه از جیب گیله‌مرد ‏درآورد،‌ صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چیزی كه او توانست به دست آورد، یك ‏تپانچه بود. آن را در كروج، لای دسته‌های برنج پیدا كرد. یك مرتبه فكر تازه‌ای به كله‌ی مامور بلوچ ‏زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان می‌ارزد. بیشتر هم می‌ارزد، پایش بیفتد،‌ كسانی هستند كه صد تومان هم ‏می‌دهند،‌ ساخت ایتالیاست. فشنگش كم است... حالا كسی هم اسلحه نمی‌خرد. این دهاتی ها مال ‏خودشان را هم می‌اندازند توی دریا. پنجاه تومان می‌ارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسی ‏نداده باشد.‏

باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توی گوش و چشم مامورین و زندانی می‌زد. می‌خواست پتو ‏را از گردن گیله‌مرد باز كند و بارانی‌های مامورین را به یغما ببرد. غرش آب‌های غلیظ،‌ جیغ ‏مرغابی‌های وحشی را خفه می‌كرد. از جنگل گویی زنی كه درد می‌كشید، شیون می‌زند. گاهی در هم ‏شكستن ریشه‌ی یك درخت كهن،‌ زمین را به لرزه درمی‌آورد.‏ یك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه‌ی وحشیانه‌ای ختم می‌شد. تا قهوه‌خانه‌ای كه رو به آن ‏در حركت بودند، چند صد ذرع بیشتر فاصله نبود،‌ اما درتاریكی وبارش و باد،‌ سوی كمرنگ چراغ ‏نفتی آن،‌ دوربه نظر می‌آمد. ‏وقتی به قهوه‌خانه رسیدند، محمدولی از قهوه‌چی پرسید: « كته داری؟»‏- داریمی. (2)‏ ‏- چای چطور؟‏‏- چای هم داریمی. (3)‏‏- چراغ هم داری؟‏‏- ها ای دانه. (4)‏ - اتاق بالا را زود خالی كن!‏‏- بوجورو اتاق، توتون خوشكا كودیم. (5)‏ ‏- زمینش كه خالی است.‏‏- خالیه.‏‏- اینجا پست امنیه نداره؟‏- چره، داره. (6)‏‏- كجا؟‏‏- ایذره اوطرف‌تر. شب ایسابید،‌ بوشوئیدی. (7)‏‏- بیا ما را ببر به اتاق بالا.‏

‏«اتاق بالا» رو به ایوان باز می‌شد. از ایوان كه طارمی چوبی داشت، افق روشن پدیدار بود. اما باران هنوز‏می‌بارید و در اتاق كاهگلی كه به سقف آن برگهای توتون و هندوانه و پیاز و سیر آویزان كرده بودند، ‏بوی نم می‌آمد. محمدولی گفت: «یاالله،‌ می‌ری گوشه اتاق،‌ جنب بخوری می‌زنم.» بعد رو كرد به قهوه ‏چی و پرسید: «آن طرف كه راه به خارج نداره؟» ‏قهوه‌چی وقتی گیله‌مرد جوان را در نور كمرنگ چراغ بادی دید، ‌فهمید كه كار از چه قرار است و در ‏جواب گفت: «راه ناره. سركار، انم از هوشانه كی ماشینا لوختا كوده؟» (8)‏ ‏- برو مردیكه عقب كارت. بی‌شرف، نگاه به بالا بكنی همه بساطتو بهم می‌زنم. خود تو از این بدتری. ‏بعد رو كرد به مامور بلوچ و گفت: «خان،‌ اینجا باش، من پایین كشیك می‌دم. بعد من می‌آم بالا، تو برو ‏پایین كشیك بكش و چایی هم بخور.»‏

گیله‌مرد در اتاق تاریك نیمتنه آستین كوتاه را از تن كند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش ‏كشید. آب صورتش را جمع كرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، كمی ساق پا و سر زانو و ‏ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تكانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی ‏انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محكم گرفته و در ایوان باریكی كه مابین طارمی و ‏دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می‌كرد.‏ در تاریكی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابی‌های وحشی، صدایی شنیده نمی‌شد. گویی ‏در عمق جنگل زنی شیون می‌كشید، مثل اینكه می‌خواست دنیا را پر از ناله و فغان كند.‏ برعكس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایه‌ی او در زمینه‌ی ابرهای خاكستری كه در ‏افق دایما در حركت بود، علامت و نشان این بود كه راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. ‏باد كومه را تكان می‌داد و فغانی كه شبیه به شیون زن دردكش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد ‏می‌ربود، بخصوص كه گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراكنده می‌كرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ ‏چشم او را خسته می‌ساخت.‏ صدایی كه از جنگل می‌آمد، شبیه ناله‌ی صغرا بود، درست همان موقعی كه گلوله‌ای از بالا خانه‌ی ‏كومه‌ی كدخدا، در تولم به پهلویش خورد.‏

صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون كشید...‏‏ «نمی‌خواهی فرار كنی؟» ‏‏«نه!»‏ بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع كرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. ‏چون این را شنیده بود كه با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر كلمه ای كه از دهان آدم خارج ‏شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساكت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه ‏می‌خواست بفهمد كه او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد.‏‏ «ببین چه می‌گم!» صدای گرفته و سرماخورده‌ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌كرد، ولی در ‏اتاق سكوت وحشتزایی حكمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود.‏‏«نترس!»‏ 

گیله مرد می‌ترسید. برای اینكه صدای زیر بلوچ كه ازلای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت ‏می‌افكند.‏‏ «من خودم مثل توراهزن بودم.»‏ بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینكه اینها بویی برده‌اند. «مثل تو راهزن بودم» ‏نامسلمان دروغ می‌گوید، می‌خواهد از او حرف دربیاورد.‏ هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش كرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح كه تو كروج تفتیش ‏می‌كردم...» ‏در تاریكی صدای خش و خش آمد، مثل اینكه دستی به دسته‌های برگ توتون كه از سقف آویزان ‏بود، خورد.‏‏ «تكان نخور می‌زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید كننده بود. گیله‌مرد در تاریكی دید كه امنیه بطرف او ‏قراول رفته است. ‏

‏«بنشین!»‏دهاتی نشست و گوشش را تیز كرد كه با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا كلماتی را كه از دهان ‏امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌كرد.‏‏«تو كروج -می‌شنوی؟- وسط یك‌دسته برنج یه تپونچه پیدا كردم. تپونچه رو كه می‌دونی مال كیه. ‏گزارش ندادم. برای آنكه ممكن بود كه حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام كه خودم به فرمانده تحویل ‏بدم، می‌دونی كه اعدام روی شاخته.»‏

سكوت. مثل اینكه دیگر طوفان نیست و درختان كهن نعره نمی‌كشند و صدای زیر بلوچ، تمام این ‏نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شكافت. ‏‏«گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌كشی، ما از دست خان‌های خودمان ‏خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آنها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به ‏اندازه‌ی موهای سرت آدم كشته‌ام، برای این است كه امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من ‏نترس! خدا را خوش نمی‌آد كه جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یك ماهه كه از زن و ‏بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آنها نبود،‌ حالا اینجا نبودم. می‌خواهی ‏این تپونچه را بهت پس بدهم؟»‏

گیله‌مرد خرخر نفس می‌كشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته ‏بود. صورت مخوفی از امنیه‌ی بلوچ در ذهن خود تصویر كرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست ‏چكار كند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بكشد.‏‏ «تكون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر ‏نیست، بخواهی تیراندازی كنی،‌ باید گلنگدن را بكشی، من این تپونچه را بهت میدم.»‏ دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. «نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به ‏دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟» اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینكه طوفان ‏هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌كرد.‏‏ «داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم،‌ اگر پات به اداره امنیه‌ی فومن برسه، كارت ساخته است. مگه ‏نشنیدی كه چند روز پیش یك اتوبوسو توی جاده لخت كردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، ‏گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد كه ...»‏گیله‌مرد آرام شد. راحت شد،‌ خیلی از آنها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق كنند.‏

«چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم كه تو ‏خونه‌ی تو پیدا كردم، خودت می‌دونی كه اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن كه ‏می‌ارزه،‌ تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به كسی؟»‏ گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست كرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای كه همراه داشت باز ‏كرد و پنجاه اسكناس یك تومانی را كه خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت.‏‏«بیا بگیر!»‏

حالا نوبت بلوچ بود كه بترسد.‏‏«نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌كنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول ‏را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تكون ‏بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همه‌ی حقه‌هایی را كه تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام ‏مدتی كه من كشیك میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی،‌ تكان بخوری گلوله توی كمرت است. ‏وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وكیل ‌باشی.»‏

ادامه دارد...

بیشتر بدانید : داستان 'گیله مرد' اثر بزرگ علوی (2)


پی‌نويس:‏

‏‌1- لاور= دلاور، رهبر
‏2- داريم.‏
‏3- چای هم هست.‏
‏4- همين يكی را داريم.‏
‏5- اتاق بالا توتون خشك كرده‌ايم.‏
‏6- چرا دارد.‏
‏7- كمی آن طرف تر. سرشب اين جا بودند، رفند.‏
‏8- راه ندارد. سركار، اين هم از آن‌هاست كه اتوموبيل را لخت كردند.‏

بیشتر بدانید : به یاد او و «چشم‌هایش»

بیشتر بدانید : داستان کوتاه: مشمباهای مشکی

بیشتر بدانید : روایت یک درد 'بی نام' اما جهانی

 

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: kanoonweb.com

 
 
 

 
X