آن سال‌ها برای خودش در آموزشگاه‌های استان خراسان اسمی در كرده بود و حتی شنيده می‌‌‌شد به تيم ملی نوجوانان واليبال هم دعوت شده!
 
نيكبخت كه برای آبشار زدن بلند می‌‌‌شد بچه‌های دبيرستان شريعتی هم روی سكوها برای هورا كشيدن بلند می‌‌‌شدند. آن سال‌ها برای خودش در آموزشگاه‌های استان خراسان اسمی در كرده بود و حتی شنيده مي‌‌‌شد به تيم ملی نوجوانان واليبال هم دعوت شده!
 
سال‌ها از آن روزها می‌‌‌گذرد. روزهایی كه در خانه حسن‌آقای خیاط را پیامی‌ها و ابومسلمی‌ها از پاشنه درآورده بودند كه علیرضا را بفرست تیم ما. اما حسن‌آقا خیاط كه برای سیر كردن شكم زن و بچه صبح تا شب چشم‌هایش را روی چرخ خیاطی می‌‌‌گذاشت و لباس‌های مردم را سوزنی می‌‌‌كرد میلی نداشت پسرش عمرش را صرف دویدن دنبال توپ كند. حسن‌آقا البته آن زمان‌ها نمی‌دانست كه این توپ لعنتی بعدها چقدر زندگی علیرضایش را از این رو به آن رو خواهد كرد و البته زندگی خودش را هم. كف دستش را بو نكرده بود كه فوتبال روزی می‌‌‌شود آب و نان همه. او فكر می‌‌‌كرد رضا تا دكتر و مهندس نشود عاقبت بخیر نمی‌شود. همین بود كه خیلی دلش راضی نبود رضا به‌جای درس خواندن دنبال توپ برود. حتی بعضی‌وقت‌ها با خودش می‌گفت رضا خیاط شود بهتر از آن است كه فوتبالیست شود. پس به رضا خیاطی یاد می‌‌‌داد و او را با خودش سر كار می‌‌‌برد. آن روزها اما علیرضا یك جا بند نمی‌شد یا با چرخ خیاطی ور می‌‌‌رفت یا «اتو» را سیخ می‌‌‌كرد. شیطان بود حسابی دیگر. علیرضا ثابتی‌مقدم همكار حسن‌آقا می‌‌‌گوید یادش بخیر علیرضا كه می‌‌‌آمد در مغازه سرگرم بودیم. یك جا بند نبود. چقدر حسن‌آقا از كارهای او حرص می‌‌‌خورد. به همه‌چیز و همه جا كار داشت. بچه بود و كنجكاو بااین‌حال بی‌ادب نبود. ثابتی‌مقدم همانطور كه دارد آن روزها را به یاد می‌‌‌آورد یك دفعه می‌‌‌خندد و می‌‌‌گوید یادش بخیر، یك بار علیرضا بی‌اجازه ما رفته بود پشت چرخ خیاطی. بلد نبود كه به‌همین‌خاطر هم سوزن چرخ خیاطی رفت توی انگشتش و از آن‌ور درآمد. بیچاره حسن‌آقا ترسیده بود و گریه می‌‌‌كرد اما علیرضا می‌‌‌خندید و با همان انگشت غرق خون پدرش را دلداری می‌‌‌دهد. اوستا خیاط ادامه می‌‌‌دهد حسن‌آقا واقعا زحمتكش بود و مدام نگران آینده رضا بود. دوست داشت پسرش برای خودش كسی شود. دائم به علیرضا می‌‌‌گفت درس بخوان اما علیرضا همه كار می‌‌‌كرد جز درس خواندن. او آنقدر شیطان بود كه آخرش حتی خیاط خوبی هم نشد.
  آبشارزن قهار!
هر چقدر حسن آقا به ورزش كردن پسرش روی خوش نشان نمی‌داد صمدآقا، دایی بچه‌ها علیرضا را به ورزش به‌خصوص فوتبال تشویق می‌‌‌كرد. او خودش فوتبالیست بود و دوست داشت خواهرزاده‌اش هم فوتبالیست بزرگی شود. علیرضا اما آن سال‌ها عشق اولش والیبال بود. در آن زمستان‌های سرد و استخوان خردكن مشهد سالن مسابقات والیبال آموزشگاه‌ها با آبشارهای علیرضا گرم می‌‌‌شد. نیكبخت كه برای آبشار زدن بلند می‌‌‌شد بچه‌های دبیرستان شریعتی هم روی سكوها برای هورا كشیدن بلند می‌‌‌شدند. آن سال‌ها برای خودش در آموزشگاه‌های استان خراسان اسمی در كرده بود و حتی شنیده می‌‌‌شد به تیم ملی نوجوانان والیبال هم دعوت شده! حجت صادق‌زاده می‌‌‌گوید: «پاسور علیرضا من بودم. او با دو دست آبشار می‌‌‌زد. دبیر ورزشمان آقای گل‌پرور حتی برایمان تمرین اختصاصی می‌‌‌گذاشت. علیرضا آن سال‌ها تازه داشت قد می‌‌‌كشید. عاشق ورزش بود. فكر می‌‌‌كنم جز درس ورزش هیچ درسی را هم پاس نكرد! پینگ‌پنگ‌باز ماهری بود. توی باشگاه خادم همه را شرطی می‌‌‌برد. در دوومیدانی هم كسی به گردش نمی‌رسید. بچه‌های دبیرستان شریعتی و هم‌دوره‌های علیرضا می‌‌‌گویند سال‌هاست كه دیگر او را ندیده‌ایم.» اكثر آنها متفق‌القول می‌‌‌گویند: «نیكبخت واقعا پسر خانواده‌دوست و مودبی بود. ما دعوا می‌‌‌كردیم او جلو نمی‌آمد. از چاقو خوردن خیلی می‌‌‌ترسید و همیشه بچه‌ها را با هم آشتی می‌‌‌داد. خیلی هم خوش‌لباس بود. درست مثل الان. یك بار پاداش پیروزی ابومسلمی‌ها پارچه كت‌شلواری داده بودند. او هم داده بود پدرش دوخته بود. چه پزی می‌‌‌داد با آن كت‌وشلوار.»
  رفیق ناباب!
 علیرضا اما با خط دادن‌های دایی كم‌كم جذب میدان مغناطیسی فوتبال می‌شود. می‌‌‌رود به تیم‌های راه‌آهن و راوند. در مسابقات فوتبال آموزشگاه‌ها هم چهره می‌‌‌شود. حالا دبیرستان شریعتی یك هافبك- مهاجم دارد كه چشم استعدادیاب‌های تیم‌های باشگاهی را خیره كرده است. اصغر رحیمی، مدیر اجرایی فعلی ابومسلم می‌‌‌گوید با خدابیامرز محمد اعظم، حسن‌آقا را راضی كردیم تا علیرضا فوتبال را جدی‌تر در ابومسلم دنبال كند. حاج‌مهدی قیاسی، مدیر پیام چند جلسه با حسن‌آقای خیاط مفصل صحبت كرد اما من شبانه علیرضا را بردم هیات فوتبال و با او قرارداد بستم. به پدرش هم گفتم علیرضا را بسپار دست من و محمد اعظم!
 رحیمی می‌‌‌گوید: «آن روزها علیرضا شروشور جوانی داشت. یكی، دو تا رفیق ناباب هم داشت كه می‌‌‌خواستند او را از راه به در كنند. خدابیامرزد محمد اعظم را. یك بار كه علیرضا كار بدی كرده بود سیلی زد توی گوشش و از تیم اخراجش كرد. من علیرضا را بردم توی ماشین و گفتم محمدآقا تو را دوست دارد وگرنه سیلی نمی‌زد. حالا هم راهت را انتخاب كن. اگر می‌‌‌خواهی دنبال رفیق‌بازی و خلاف بروی فوتبال را كنار بگذار و اگر می‌‌‌خواهی فوتبال را ادامه دهی به من قول بده تا من با محمد اعظم صحبت كنم و برگردی. آن روز علیرضا قول داد و انصافا تا زمانی كه در ابومسلم بود دنبال رفیق‌بازی و خلاف نرفت. كلا پسر مهربان و احساساتی بود. یك بار هم كه با تیم جوانان رفته بودیم شاهرود بدون اجازه اردو را ترك كرد و رفت جنگل‌های اطراف شاهرود. وقتی برگشت از تركیب كنارش گذاشتیم كه گریه كرد. یك بار هم یك پنالتی حساس را خراب كرد و تا 48 ساعت غصه خورد و با كسی حرف نزد. بازی استقلال و پرسپولیس هم كه دعوا شد او داشت گریه می‌‌‌كرد!
  تولد ستاره
 احتمالا كمتر كسی می‌‌‌داند كه اولین بازی رسمی علیرضا نیكبخت برای ابومسلم در لیگ همزمان با قهر میثاقیان بوده است. بازی با پاس در تهران بود كه میثاقیان به‌دلیل مشكلات مالی تیم قهر می‌‌‌كند و هادی مباشری و رحیمی مجبور می‌‌‌شوند تركیب تیم را خودشان بچینند. رحیمی می‌‌‌گوید آنجا بود كه قاسم خادمی و علیرضا نیكبخت را برای اولین بار در لیگ بازی دادیم. هم‌دبیرستانی‌های علیرضا می‌‌‌گویند برخلاف همه كه فكر می‌‌‌كنند او در بازی مقابل استقلال و در آزادی چهره شد باید بگوییم او مقابل مقاومت سپاسی و در مشهد بود كه نظر پورحیدری را جلب كرد. آن زمان پورحیدری، مربی مقاومت سپاسی بود و واحدی‌نیكبخت كه برای دیدن بازی‌اش برایمان بلیت مجانی آورده بود یك گل‌برگردان زیبا به مقاومت زد. آنها ادامه می‌‌‌دهند وقتی هم رفت برای تیم ملی جوانان برایمان تعریف كرد كه در اردو هم استقلالی‌ها دنبالش بوده‌اند و هم پرسپولیسی‌ها. صادق‌زاده می‌‌‌گوید: «خودش پرسپولیسی بود و به‌رغم اصرار ما كه استقلالی بودیم دوست داشت برود پرسپولیس اما شرایط استقلال ظاهرا بهتر بود كه رفت استقلال.» جالب اینكه حاجی‌علوی هم كه عامل اصلی رفتن نیكبخت به استقلال است، می‌‌‌گوید: «همان زمان نیكبخت به‌وسیله یك آقایی كه با تاكسی می‌‌‌آمد سر تمرین‌ها سه بار در نمایشگاه ماشین سورتمه با علی پروین دیدار كرد اما ما بالاخره او را بردیم استقلال. چرا؟ چون هم پیشنهادشان بهتر بود و هم پول نقد می‌‌‌دادند. علوی می‌‌‌گوید 5/12 میلیون استقلالی‌ها به ابومسلم دادند بابت رضایتنامه و چهار میلیون هم به خود علیرضا واحدی‌نیكبخت. »
 قرمز جنجالی
 سال‌ها از آن روزها می‌‌‌گذرد. بقیه داستان را همه می دانند. او به پرسپولیس رفت و تبدیل به ستاره بزرگ فوتبال ایران شدو از آنجا با قراردادی گرانقیمت به تراكتورسازی تبریز پیوست ، درحالیكه بحث محرومیت او از فوتبال سرزبانهاست. زندگی او حالا شبیه ستارگان راك است. خرید لباس و جنجال و حاشیه...تا آنجا كه جا داشته باشد!
 
گردآوری:گروه خبر سيمرغ
www.seemorgh.com/news
منبع:goal.com