چند ساعت در توكیو
«هاروكی موراكامی» چهرهای جهانی و نامآشناست و همین چند ماه پیش نیز بههمراه «محمود دولتآبادی»، نامزد جایزه بوكر آسیا شد. از این نویسنده در ایران چندین رمان و مجموعهداستان به چاپ رسیده است كه سهم مترجم برجسته، «مهدی غبرایی» از مابقی مترجمان بیشتر است. از جمله كتابهایی كه «غبرایی» از این نویسنده ترجمه كرده میتوان به «كافكا در كرانه»، «پس از تاریكی»، «گربههای آدمخوار» و... اشاره كرد. رمان «پس از تاریكی» در سال 2004 میلادی منتشر شد. این رمان، روایتی است از چند ساعت زندگی در توکیو. رمان، در 18 فصل نوشته شده و نویسنده در ابتدای هر فصل، زمان داستان را با كشیدن ساعتی در گوشه صفحه یادآور میشود. درباره این رمان كوتاه، گفتوگویی با مترجم كردیم كه آن را خواهید خواند.
شما در صحبتهایتان همیشه اشاره کردید اگر کتابی که ترجمه کردهاید به اندازهای سانسور شود که لطمه جدی ببیند، از انتشار آن صرفنظر میکنید. البته آثاری هم که منتشر کردهاید، پایبندی شما به این گفته را نشان میدهد. در این رمان چنین مشكلی وجود داشت؟
خوشبختانه اصلا کتاب مسئلهای نداشت که بخواهد سانسور شود. یعنی مشکل چندانی نداشت. البته تنگنظریهایی در این زمینه بود اما موارد، کوچک و البته مضحک بود كه با منطق من اصلا جور درنمی آمد. یعنی پنج، شش تا مورد اینطوری بیشتر نبود.
یعنی هیچکدام از فصلها حذف نشد؟
نه. به هیچوجه. خوشبختانه اصل کتاب اینطور نبود که قرار باشد فصلی حذف شود و همانطور که گفتم حذفها در حد بسیار کوچک بود. خوشبختانه حذفی که بخصوص به ساختار لطمه بزند انجام نشد. همانطور که شما خودتان هم گفتید اگر قرار باشد لطمه جدی به کتاب وارد شود اصلا من از زحمتی که کشیدهام میگذرم اما در این رمان حذفهایی که انجام شد اصلا لطمه جدی به کار نمیزد.
این سوالم برای این بود که بعضی وقتها کتابهایی چاپ میشود که ناشر یا مترجم تن به حذفهای چنددهصفحهای یا حتی بیشتر میدهد و کتاب ضایع میشود. مثلا ما شنیدیم «فرار کن خرگوش» (نوشته جان آپدایک) هفتاد، هشتاد صفحه حذفی داشته و انتشار کتاب با این حد و اندازه حذفی، واقعا درست نیست.
ببینید؛ خود من بنا داشتم کتاب «قریشی» به نام «نزدیکی» را ترجمه کنم. منتهی خانم «نیکی کریمی» –که حرفهاش چیز دیگری است– آمد سراغ این کتاب. البته من کاری به این ندارم. ممکن است کسی استعداد داشته باشد و بیاید سراغ ترجمه. من هم اگر استعداد بازیگری داشته باشم شاید بروم و فیلم بازی کنم. (خنده). منعی نیست. اما بحث تن دادن به حذف- آن هم وقتی که به کتاب لطمه جدی وارد میشود- بحث دیگری است. من وقتی «نزدیکی» را خواندم دیدم از این کتاب صد و بیست صفحهای احتمالا بیست صفحهاش باید سانسور شود؛ یعنی یکششم کتاب. من حاضر نشدم به چنین چیزی تن بدهم ولی خانم «کریمی» ترجمه کرد و دیگر نمیدانم چقدر از کتاب حذف شد. یعنی به نظر من اینجور کار کردن حرفهای نیست. حداقل از دیدگاه من اینطور است.
با این رمان و آن رمان قبلی که از آثار «موراکامی» ترجمه کردید (کافکا در کرانه) خود من بهعنوان یک مخاطب به این نتیجه رسیدم که این نویسنده در داستان کوتاه خلاقتر یا به تعبیر بهتر، جذابتر عمل میکند. نظر شما در این باره چیست؟
«موراکامی»، تا آنجا که من آثارش را شناختهام و بیشتر کارهایش را خواندهام، واقعا در هر دو زمینه خلاقیت شگفت انگیزی دارد. متاسفانه بعضی کارهایش را نمیشود با جو موجود ترجمه کرد. مثلا «جنگل نروژی» را وقتی میخواندم، بعضی صحنهها اشک در چشمم میآورد و این کتاب طوری بود که قطعا حذفهایی انجام میشد و لطمههای جدی به آن میخورد یا «خاطرات پرنده کوکی». البته این رمان آنقدر دردناک نیست اما در شگفتانگیزی دست کمی از «کافکا در کرانه» ندارد و من در واقع نویسندهای را با خواندن آثارش کشف کردم و برایم خیلی لذتبخش بود. از آرزوهایم این است که اگر عمری باشد و یک روزگاری دست بدهد کارهایش را همانطور که وعده دادهام ترجمه کنم.
خودتان بهترین کار «موراکامی» را کدام میدانید؟
به نظرم «وقایعنامه» از برجستهترین کارهایش است که البته به اصطلاح یک کار فنتستیک بهشمار میرود و در زمینه کارهای رئالیستی، «جنگل نروژی» کار بسیار شیرینی است. این رمان، داستان عشق جوانی است به یک نفر که بسیار شیرین و تاثیرگذار است. ولی خب؛ میترسیدم که حذفهایش زیاد بشود و دیگر ارزش نداشته باشد آدم آن را منتشر کند.
«موراکامی» در این کار هم مثل آثار دیگرش یکسری بازیهای فرمی دارد که مخصوص به خودش است و جزو خلاقیتهای او بهشمار میرود. در این رمان اولین چیزی که به ذهن میرسد، ساعتهای زمانی است که بالای شروع هر فصل میکشد...
البته دیگران هم زمان کوتاه بیست و چهار ساعت یا دوازده ساعت را مبنای کار قرار دادهاند ولی «موراکامی» همانطور که گفتید آمده و ساعتها را کشیده و فصلها را نامگذاری نکرد.
و البته این ترفندها گاهی اوقات چندان کارکردی هم ندارد. خودتان بهعنوان مخاطب–جدای اینکه کار را ترجمه کردید – این ترفندها را چطور میبینید؟
«موراکامی»، بیشتر رمانهایی که نوشته، بخصوص این سه رمان «کافکا در کرانه»، «وقایعنامه» و «خاطرات پرنده کوکی»، رمانهای نسبتا پرحجمی هستند و از همه پرحجمتر «خاطرات پرنده کوکی» است با متن انگلیسی ششصد صفحهای. «کافکا در کرانه» نزدیک به پانصد صفحه بود. اما «پس از تاریکی» بسیار کمحجمتر از دیگر آثارش است. من دو تا متن از «پس از تاریکی» داشتم؛ با دو فونت مختلف که یکی دویست و سی صفحه بود و دیگری دویست و چهل، پنجاه صفحه. استنباط شخصی من این است که «موراکامی» خواسته در رمان «پس از تاریکی» یک اثر جمع و جورتری به همان سبک و سیاق رمانهای پرحجمش بنویسد. شاید خواسته بهنوعی همان تجربهها در بازیها و ترفندهای فرمی را در صفحات کوتاهتری تجربه کند. البته این استنباط شخصی من است و ممکن است درست نباشد.
چرا «موراکامی» این همه مورد استقبال مخاطبان انگلیسیزبان است؟ کار آخرش قبل از چاپ نزدیک به چند میلیون نسخه فروش رفت.
سوالتان برای من هم شیرین است. اصلا صحبت راجع به «موراکامی» شیرینی خاصی برایم دارد. من در مقدمه «کافکا در کرانه» حرفهای زیادی راجع به «موراکامی» زدهام اما اساسیترین نکته در مورد این نویسنده این است که او علاوه بر اینکه بر فرهنگ سرزمین خودش مسلط است به فرهنگ غرب هم تسلط دارد. میدانید خودش هم مترجم آثار نویسندگان بزرگی مثل «کارور» و دیگران بوده و جالب اینجاست که علاوه بر اینها از نوجوانی با موسیقی غربی هم آشنا بوده. به همین دلیل در کتابش این عناصر فرهنگ غربی در کنار عناصر فرهنگ شرقی موج میزند و فکر میکنم دلیل اساسی جذابیتش برای غربیها همین موضوع است. اگر خاطرتان باشد در مقدمه «کافکا در کرانه» هم اشاره کردم که از نویسندگان جدید ژاپنی–بخصوص بعد از جنگ دوم–«موراکامی»، «کوبوآبه» و «ایشیگورو» به فرهنگ غربی نزدیکتر هستند و دلیلش هم تاثیرپذیریشان از تمام عناصر فرهنگ غربی است.
در همین رمان «پس از تاریکی»، در بسیاری صفحات، اگر اسامی شخصیتها را عوض کنیم، احساس میکنیم با یک رمان اروپایی طرف هستیم. مقصودم این است که فضای رمان شباهت زیادی با رمانهای اروپایی دارد. مسئله جالب دیگر، معلق ماندن داستان است. داستان، در پایان، در خلأ رها میشود و مخاطب احساس میکند در یک ساعات کوتاهی با شخصیتها همراه شده و بعد از آنها جدا شده و انگار شخصیتهای رمان همچنان در زندگی خودشان شدهاند.
اتفاقا عدهای بعد از اینکه ترجمه کردم و خواندند گفتند چرا نویسنده داستان را رها کرده؟ بهنظرم یکی از عناصر داستان معاصر این است که نتیجهگیری نمیکند و میگذارد که مخاطب خودش تصمیم بگیرد. نویسنده سعی میکند تخیل مخاطب را پرواز دهد. یکی از کارهایی که این دسته از نویسندهها میکنند همین است.
«هاروكی موراكامی» چهرهای جهانی و نامآشناست و همین چند ماه پیش نیز بههمراه «محمود دولتآبادی»، نامزد جایزه بوكر آسیا شد. از این نویسنده در ایران چندین رمان و مجموعهداستان به چاپ رسیده است كه سهم مترجم برجسته، «مهدی غبرایی» از مابقی مترجمان بیشتر است. از جمله كتابهایی كه «غبرایی» از این نویسنده ترجمه كرده میتوان به «كافكا در كرانه»، «پس از تاریكی»، «گربههای آدمخوار» و... اشاره كرد. رمان «پس از تاریكی» در سال 2004 میلادی منتشر شد. این رمان، روایتی است از چند ساعت زندگی در توکیو. رمان، در 18 فصل نوشته شده و نویسنده در ابتدای هر فصل، زمان داستان را با كشیدن ساعتی در گوشه صفحه یادآور میشود. درباره این رمان كوتاه، گفتوگویی با مترجم كردیم كه آن را خواهید خواند.
شما در صحبتهایتان همیشه اشاره کردید اگر کتابی که ترجمه کردهاید به اندازهای سانسور شود که لطمه جدی ببیند، از انتشار آن صرفنظر میکنید. البته آثاری هم که منتشر کردهاید، پایبندی شما به این گفته را نشان میدهد. در این رمان چنین مشكلی وجود داشت؟
خوشبختانه اصلا کتاب مسئلهای نداشت که بخواهد سانسور شود. یعنی مشکل چندانی نداشت. البته تنگنظریهایی در این زمینه بود اما موارد، کوچک و البته مضحک بود كه با منطق من اصلا جور درنمی آمد. یعنی پنج، شش تا مورد اینطوری بیشتر نبود.
یعنی هیچکدام از فصلها حذف نشد؟
نه. به هیچوجه. خوشبختانه اصل کتاب اینطور نبود که قرار باشد فصلی حذف شود و همانطور که گفتم حذفها در حد بسیار کوچک بود. خوشبختانه حذفی که بخصوص به ساختار لطمه بزند انجام نشد. همانطور که شما خودتان هم گفتید اگر قرار باشد لطمه جدی به کتاب وارد شود اصلا من از زحمتی که کشیدهام میگذرم اما در این رمان حذفهایی که انجام شد اصلا لطمه جدی به کار نمیزد.
این سوالم برای این بود که بعضی وقتها کتابهایی چاپ میشود که ناشر یا مترجم تن به حذفهای چنددهصفحهای یا حتی بیشتر میدهد و کتاب ضایع میشود. مثلا ما شنیدیم «فرار کن خرگوش» (نوشته جان آپدایک) هفتاد، هشتاد صفحه حذفی داشته و انتشار کتاب با این حد و اندازه حذفی، واقعا درست نیست.
ببینید؛ خود من بنا داشتم کتاب «قریشی» به نام «نزدیکی» را ترجمه کنم. منتهی خانم «نیکی کریمی» –که حرفهاش چیز دیگری است– آمد سراغ این کتاب. البته من کاری به این ندارم. ممکن است کسی استعداد داشته باشد و بیاید سراغ ترجمه. من هم اگر استعداد بازیگری داشته باشم شاید بروم و فیلم بازی کنم. (خنده). منعی نیست. اما بحث تن دادن به حذف- آن هم وقتی که به کتاب لطمه جدی وارد میشود- بحث دیگری است. من وقتی «نزدیکی» را خواندم دیدم از این کتاب صد و بیست صفحهای احتمالا بیست صفحهاش باید سانسور شود؛ یعنی یکششم کتاب. من حاضر نشدم به چنین چیزی تن بدهم ولی خانم «کریمی» ترجمه کرد و دیگر نمیدانم چقدر از کتاب حذف شد. یعنی به نظر من اینجور کار کردن حرفهای نیست. حداقل از دیدگاه من اینطور است.
با این رمان و آن رمان قبلی که از آثار «موراکامی» ترجمه کردید (کافکا در کرانه) خود من بهعنوان یک مخاطب به این نتیجه رسیدم که این نویسنده در داستان کوتاه خلاقتر یا به تعبیر بهتر، جذابتر عمل میکند. نظر شما در این باره چیست؟
«موراکامی»، تا آنجا که من آثارش را شناختهام و بیشتر کارهایش را خواندهام، واقعا در هر دو زمینه خلاقیت شگفت انگیزی دارد. متاسفانه بعضی کارهایش را نمیشود با جو موجود ترجمه کرد. مثلا «جنگل نروژی» را وقتی میخواندم، بعضی صحنهها اشک در چشمم میآورد و این کتاب طوری بود که قطعا حذفهایی انجام میشد و لطمههای جدی به آن میخورد یا «خاطرات پرنده کوکی». البته این رمان آنقدر دردناک نیست اما در شگفتانگیزی دست کمی از «کافکا در کرانه» ندارد و من در واقع نویسندهای را با خواندن آثارش کشف کردم و برایم خیلی لذتبخش بود. از آرزوهایم این است که اگر عمری باشد و یک روزگاری دست بدهد کارهایش را همانطور که وعده دادهام ترجمه کنم.
خودتان بهترین کار «موراکامی» را کدام میدانید؟
به نظرم «وقایعنامه» از برجستهترین کارهایش است که البته به اصطلاح یک کار فنتستیک بهشمار میرود و در زمینه کارهای رئالیستی، «جنگل نروژی» کار بسیار شیرینی است. این رمان، داستان عشق جوانی است به یک نفر که بسیار شیرین و تاثیرگذار است. ولی خب؛ میترسیدم که حذفهایش زیاد بشود و دیگر ارزش نداشته باشد آدم آن را منتشر کند.
«موراکامی» در این کار هم مثل آثار دیگرش یکسری بازیهای فرمی دارد که مخصوص به خودش است و جزو خلاقیتهای او بهشمار میرود. در این رمان اولین چیزی که به ذهن میرسد، ساعتهای زمانی است که بالای شروع هر فصل میکشد...
البته دیگران هم زمان کوتاه بیست و چهار ساعت یا دوازده ساعت را مبنای کار قرار دادهاند ولی «موراکامی» همانطور که گفتید آمده و ساعتها را کشیده و فصلها را نامگذاری نکرد.
و البته این ترفندها گاهی اوقات چندان کارکردی هم ندارد. خودتان بهعنوان مخاطب–جدای اینکه کار را ترجمه کردید – این ترفندها را چطور میبینید؟
«موراکامی»، بیشتر رمانهایی که نوشته، بخصوص این سه رمان «کافکا در کرانه»، «وقایعنامه» و «خاطرات پرنده کوکی»، رمانهای نسبتا پرحجمی هستند و از همه پرحجمتر «خاطرات پرنده کوکی» است با متن انگلیسی ششصد صفحهای. «کافکا در کرانه» نزدیک به پانصد صفحه بود. اما «پس از تاریکی» بسیار کمحجمتر از دیگر آثارش است. من دو تا متن از «پس از تاریکی» داشتم؛ با دو فونت مختلف که یکی دویست و سی صفحه بود و دیگری دویست و چهل، پنجاه صفحه. استنباط شخصی من این است که «موراکامی» خواسته در رمان «پس از تاریکی» یک اثر جمع و جورتری به همان سبک و سیاق رمانهای پرحجمش بنویسد. شاید خواسته بهنوعی همان تجربهها در بازیها و ترفندهای فرمی را در صفحات کوتاهتری تجربه کند. البته این استنباط شخصی من است و ممکن است درست نباشد.
چرا «موراکامی» این همه مورد استقبال مخاطبان انگلیسیزبان است؟ کار آخرش قبل از چاپ نزدیک به چند میلیون نسخه فروش رفت.
سوالتان برای من هم شیرین است. اصلا صحبت راجع به «موراکامی» شیرینی خاصی برایم دارد. من در مقدمه «کافکا در کرانه» حرفهای زیادی راجع به «موراکامی» زدهام اما اساسیترین نکته در مورد این نویسنده این است که او علاوه بر اینکه بر فرهنگ سرزمین خودش مسلط است به فرهنگ غرب هم تسلط دارد. میدانید خودش هم مترجم آثار نویسندگان بزرگی مثل «کارور» و دیگران بوده و جالب اینجاست که علاوه بر اینها از نوجوانی با موسیقی غربی هم آشنا بوده. به همین دلیل در کتابش این عناصر فرهنگ غربی در کنار عناصر فرهنگ شرقی موج میزند و فکر میکنم دلیل اساسی جذابیتش برای غربیها همین موضوع است. اگر خاطرتان باشد در مقدمه «کافکا در کرانه» هم اشاره کردم که از نویسندگان جدید ژاپنی–بخصوص بعد از جنگ دوم–«موراکامی»، «کوبوآبه» و «ایشیگورو» به فرهنگ غربی نزدیکتر هستند و دلیلش هم تاثیرپذیریشان از تمام عناصر فرهنگ غربی است.
در همین رمان «پس از تاریکی»، در بسیاری صفحات، اگر اسامی شخصیتها را عوض کنیم، احساس میکنیم با یک رمان اروپایی طرف هستیم. مقصودم این است که فضای رمان شباهت زیادی با رمانهای اروپایی دارد. مسئله جالب دیگر، معلق ماندن داستان است. داستان، در پایان، در خلأ رها میشود و مخاطب احساس میکند در یک ساعات کوتاهی با شخصیتها همراه شده و بعد از آنها جدا شده و انگار شخصیتهای رمان همچنان در زندگی خودشان شدهاند.
اتفاقا عدهای بعد از اینکه ترجمه کردم و خواندند گفتند چرا نویسنده داستان را رها کرده؟ بهنظرم یکی از عناصر داستان معاصر این است که نتیجهگیری نمیکند و میگذارد که مخاطب خودش تصمیم بگیرد. نویسنده سعی میکند تخیل مخاطب را پرواز دهد. یکی از کارهایی که این دسته از نویسندهها میکنند همین است.
www.seemorgh.com/culture
منبع: tehrooz.com
مطالب پیشنهادی:
کتابهایی كه به زودی راهی بازار كتاب ما خواهد شد
نگاهی به مجموعه داستان «شبانهها» نوشته «كازوئو ایشیگورو»
مروری بر مجموعه داستان «لبخند بیلهجه» نوشته فیروزه جزایری
نگاهی به «تهران در بعدازظهر» نوشته مصطفی مستور
كوتاه درباره جلال آلاحمد به بهانه انتشار كتابی تازه درباره او
مطالب پیشنهادی:
کتابهایی كه به زودی راهی بازار كتاب ما خواهد شد
نگاهی به مجموعه داستان «شبانهها» نوشته «كازوئو ایشیگورو»
مروری بر مجموعه داستان «لبخند بیلهجه» نوشته فیروزه جزایری
نگاهی به «تهران در بعدازظهر» نوشته مصطفی مستور
كوتاه درباره جلال آلاحمد به بهانه انتشار كتابی تازه درباره او
