فهم آثارم ساده است
«سان ست پارك» جدیدترین رمان پل آستر نویسنده مشهور آمریكایی هرچند قرار بود همزمان با آمریكا در ایران هم منتشر شود، اما با اندكی تاخیر به تازگی به بازار آمد. در این گفتوگو او درباره این كتاب و خیلی چیزهای دیگر سخن گفته است.
رمانهای پل آستر را اروپاییها ستایش میكنند، اما در آمریكا وضع طور دیگری است و او این برخورد را به حساب یك تمجید میگذارد. نویسندهها نباید هیچوقت با روزنامهنگارها حرف بزنند؛ این نقل قولی از یكی از شخصیتهای جدیدترین كتاب پل آستر یعنی سان ست پارك است.
نقل قولی كه ته دل آدم را خالی میكند و من دارم این را میخوانم تا به روش خودم با آستر گفتوگو كنم. همچنانكه به سوی خانهاش میروم؛ خانهای بزرگ با دیوارهای سنگی قهوهای در خیابانی پردرخت و آرام در بروكلین نیویورك، متوجه میشوم كه آستر دارد مرا از پنجره نگاه میكند. با صورتی سنگی كه شبیه یكی از آن شخصیتهایی است كه در رمانها و فیلمهایش خلق میكند. فراموش نكنید كه او علاوه بر رمانهایش دو فیلم «دود» و «جان كندن» را هم كارگردانی كرده است. اما تاثیرات اولیه گمراهكنندهاند، آستر نمیتواند از من كه به دلیل نداشتن وقت نتوانستم اول به هتل بروم و به ناچار با چمدانم وارد میشوم، چندان استقبالی بكند. میگوید: «به نظر میرسد آمدهای تا بمانی» و در همین حال به كمكم میشتابد و به حرفش ادامه میدهد: «و اگر دوست داشته باشی بمانی، خیلی خوش آمدی.»
آستر 63 ساله، توی یك صندلی مخملی خاكی رنگ كه در اتاق نشیمن قرار دارد فرو میرود، در اتاقی كه پر از كارهای چوبی درخشان و آثار هنری مدرن روی دیوارهاست. كتابها و مجلهها همه جا دیده میشوند و گلدانهای گل هم همینطور.
«سان ست پارك» جدیدترین رمان پل آستر نویسنده مشهور آمریكایی هرچند قرار بود همزمان با آمریكا در ایران هم منتشر شود، اما با اندكی تاخیر به تازگی به بازار آمد. در این گفتوگو او درباره این كتاب و خیلی چیزهای دیگر سخن گفته است.
رمانهای پل آستر را اروپاییها ستایش میكنند، اما در آمریكا وضع طور دیگری است و او این برخورد را به حساب یك تمجید میگذارد. نویسندهها نباید هیچوقت با روزنامهنگارها حرف بزنند؛ این نقل قولی از یكی از شخصیتهای جدیدترین كتاب پل آستر یعنی سان ست پارك است.
نقل قولی كه ته دل آدم را خالی میكند و من دارم این را میخوانم تا به روش خودم با آستر گفتوگو كنم. همچنانكه به سوی خانهاش میروم؛ خانهای بزرگ با دیوارهای سنگی قهوهای در خیابانی پردرخت و آرام در بروكلین نیویورك، متوجه میشوم كه آستر دارد مرا از پنجره نگاه میكند. با صورتی سنگی كه شبیه یكی از آن شخصیتهایی است كه در رمانها و فیلمهایش خلق میكند. فراموش نكنید كه او علاوه بر رمانهایش دو فیلم «دود» و «جان كندن» را هم كارگردانی كرده است. اما تاثیرات اولیه گمراهكنندهاند، آستر نمیتواند از من كه به دلیل نداشتن وقت نتوانستم اول به هتل بروم و به ناچار با چمدانم وارد میشوم، چندان استقبالی بكند. میگوید: «به نظر میرسد آمدهای تا بمانی» و در همین حال به كمكم میشتابد و به حرفش ادامه میدهد: «و اگر دوست داشته باشی بمانی، خیلی خوش آمدی.»
آستر 63 ساله، توی یك صندلی مخملی خاكی رنگ كه در اتاق نشیمن قرار دارد فرو میرود، در اتاقی كه پر از كارهای چوبی درخشان و آثار هنری مدرن روی دیوارهاست. كتابها و مجلهها همه جا دیده میشوند و گلدانهای گل هم همینطور.
تحسینهای مبالغهآمیز
از او میپرسم چرا این همه از مصاحبهها به زحمت میافتد. مشتاقانه میگوید: «گوش كن، من وفاداری كاملی به ناشرانم دارم و نمیخواهم آدم مزخرفی باشم، میخواهم همانقدر خوب باشم كه برخی از كارهای مخصوص را انجام میدهم، اما حس میكنم كه هنر همیشه غیرقابل تبدیل به راههای دیگر است. میتواند تحلیل شود و مورد بررسی قرار بگیرد، اما نمیدانم آیا هنرمند هم میتواند این كار را بكند یا نه؟»
بر مبنای این كه چه كسی شنونده شماست، آستر میتواند حتی به عنوان بزرگترین رماننویس نسل خودش مطرح باشد یا آنقدر تجربهگرا و پیچیده و ناشناخته باشد كه نتوان آثارش را خواند. آهی میكشد و میگوید: «همه مان ضربه میخوریم. طی سالها به شكلهایی مورد انتقاد قرار گرفتهام كه هولناك بوده. من با بدترین حملهها روبهرو شدهام و مبالغهآمیزترین تحسینها را دیدهام، بندرت چیزی در حد میانه وجود داشته.»
سالها به بهانه «سخت» بودن كتابهایش از خواندنشان طفره رفتم و بعد شگفتزده دریافتم كه واقعا اینطور نیست. سانست پارك شانزدهمین رمان او، در بروكلین میگذرد، جایی كه او بهتر از هر جای دیگری میشناسدش.
این رمان یك داستان كمابیش مناقشه برانگیز درباره مرد جوانی است كه وجدانش او را از خانواده جدا و از نو خلق میكند: با تمیز كردن خانههای خالی شده. البته این استر است، به همین دلیل هیچ چیز به آن آسانی كه تصورش را میكنید انجام نمیشود، اما داستانی گیرا خلق میشود.
از او پرسیدم میداند چه زمانی مردم آثار او را غیرقابل درك مییابند و او میگوید :«نه، این اذیتم نمیكند. بامزه این است كه فكر میكنم آثارم واقعا برای فهمیدن ساده هستند. كتابهای من درباره زندگی واقعی هستند، من داستانهای خیلی واقعیت گریزی نمینویسم. گوش كن (این واژهای است كه او مكرر میگوید تا حسی را كه میخواهد به سرعت منتقل كند) چیزی كه من برایش تلاش میكنم شفافیت در هر جمله است.»
آستركه یك پیراهن آبی پوشیده، با شلوار سیاه و كفشهای چرمی ورنی، بیشتر شبیه یك سیاستمدار برجسته به نظر میرسد و همواره مودب است و اغلب برای تشویق میگوید «سوال فوقالعادهای است.»
چگونه نویسنده شدم
چرا او نویسنده شد؟ شاید این یك سوال باشد. آستر میگوید. «گوش كن، فكر میكنم نوشتن از یك حس عمیق تنهایی بیرون میآید، از یك حس انزوا». اما فقط نوشتن نیست كه این حس را تشدید میكند؟ «نه، من هیچوقت فقط به این اعتقاد ندارم، همیشه وقتی داشتم مینوشتم حس پربار و زایندهای داشتم. نوشتن را با شعرهایی حقیقتا افتضاح شروع كردم، وقتی حدود 9 یا 10 سال داشتم، و اولین داستانهای كوتاهم را وقتی نوشتم كه 11 یا 12 ساله بودم.»
او در ساوت اورنج نیوجرسی بزرگ شده، پسر یك زوج مهاجر است كه از لهستان به آمریكا نقل مكان كردند و خیلی زود از هم جدا شدند. پدرش فروشنده مبلمان منزل بود و آستر در كتاب اولش از دشواری برقراری ارتباط با او میگوید.
با این حال تا زمانی كه عمویش كه مترجم بود كتابخانهاش را پیش آنها به امانت نگذاشت، در خانه آنها كمتر كتابی یافت میشد: «وقتی 13 ساله بودم، از خواندن ناتور دشت یكه خوردم. هیچوقت چنین صدایی نشنیده بودم». با این حال غوغای اصلی وقتی شروع شد كه او «جنایت و مكافات» را خواند: «این كتاب مرا نابود كرد. به خاطر میآورم كه فكر میكردم اگر این چیزی است كه یك رمان باید باشد، همان كاری است كه من هم میخواهم بكنم فقط با زحمت آن را میخواندم.» او به دانشگاه كلمبیا رفت و بعد در یك كشتی نفتكش كارگرفت: «میخواستم ماجراجویی كنم. مدرك لیسانس و فوقلیسانس را گرفته بودم و میخواستم دست به یك كار متفاوت بزنم.»
23 ساله بود كه راهی فرانسه شد تا به عنوان یك نویسنده زندگی كند: «یك زندگی دست به دهن بود و وقتی از پاریس برگشتم فقط 9 دلار داشتم، یك كتاب شعر منتشر كرده بودم و شاید یك یا دو كتاب ترجمه كرده بودم. بنابراین تا وقتی جایی برای زندگی پیدا كنم با پدرم زندگی كردم. او آشفته بود، نمیدانست با من چكار كند و من او را درك میكردم، به این فكر كردم كه استاد دانشگاه بشوم، اما در انتها فقط به نوشتن ادامه دادم.»
سهگانه نیویوركی
آستر با «سهگانه نیویورك» كه اثری كارآگاهی است، در اروپا شهرتی مردمی كسب كرد و جایزه آكادمی فرانسه و پرنس آستوریاس اسپانیا را گرفت. خودش میگوید: «در فرانسه فكر میكنند من طرف آنهایم؛ فرانسه صحبت كردن من به این فكر كمك میكند. اما من دشمن آمریكاییها نیستم.» اما كتابهای او در آمریكا با استقبالی كه در فرانسه روبهرو میشوند، روبهرو نیستند. آستر میگوید: «كتابهای من درباره تاریخ آمریكا، ادبیات آمریكا و خود آمریكاست. اما مردم اهمیتی به كتاب نمیدهند. اینجا فرهنگ كتاب وجود ندارد.»
با همه اینها، او از موفقیت جاناتان فرانزن خوشحال شده است كه با آخرین رمانش روی جلد مجله تایم جای گرفت. میگوید: «این یكجور جار و جنجال است؛ من چنین چیزی را دهههاست كه ندیدهام. خوشحالم یك نفر كه تقریبا جدی است، این توجه را كسب كرده است.»
از او میپرسم: آیا حسود است و دلش میخواست روی جلد تایم جای بگیرد؟ میخندد: « فكر میكنم احتمال این امكان صفر است. به آن فكر نمیكنم. كاری كه من میكنم برای ذایقه آمریكاییها خیلی كماهمیت است. هیچ وقت به خودم نمیگویم میخواهم كتابی درباره بحران اقتصادی در آمریكا بنویسم یا درباره نهاد ازدواج مثلا.»
میگوید هرگز نقدهایی را كه بر كارهایش مینویسند، نمیخواند: «نه اینكه آنها مرا عصبی كنند، اما یكجورهایی بیفایده هستند. یكبار داشتم سر صبحانه روزنامه میخواندم و نقدی دیدم و خیلی كنجكاو هم بودم. نوشته بود پلآستر به ارزشهای سنتی داستاننویسی پایبند نیست. این مثل یك حمله سیاسی است كه آمدهای و یك كلمه مثل داستان را به جایش گذاشتهای. این نشان میدهد كه منتقدان آمریكایی درباره آثار من چه جور فكر میكنند.»
سرخوردگی از آمریكا
مثل بسیاری از نویسندگان، او عمیقا از آمریكا سرخورده است: «لحظاتی پیش آمده كه آنقدر ناامیدم كه میخواهم اینجا را ترك كنم... نسبت به اوباما دلسوزی عمیقی در خودم حس میكنم... فكر نمیكنم تا به حال چنین درگیریای را در دولت دیده باشم. هدف جمهوریخواهان شكست سیاستهای اوباماست؛ آنها خیلی خوشحال میشدند اگر او میمرد و فكر میكنم او چشمپوشی زیادی از خودش نشان داده است.»
آستر چشمپوشی را میشناسد. او زمانی به یكی از منتقدانی كه یكی از كتابهای او را حسابی به باد انتقاد گرفته بود، معرفی شد. این در روزهایی بود كه آستر هنوز نقدها را میخواند: «وقتی آن منتقد اسم من را شنید، رنگش از ترس سفید شد، او انتظار داشت كه من به او حمله كنم و او را تحت فشار بگذارم و من هم كاملا برای این كار وسوسه شده بودم چون از چیزی كه او نوشته بود، خیلی از كوره در رفته بودم.
و بعد وقتی به خودم گفتم؛ بهترین راه رفتار كردن با او تظاهر به این است كه نمیدانم او كیست و بعد گفتم خیلی از ملاقات شما خوشوقتم و بعد دیدم كه او یك نفس عمیق و راحت كشید». اما آستر زیر لبی میخندد و میگوید: «اما او هنوز دنبال من است و حالا فكر میكنم بهتر بود همان موقع او را تحت فشار قرار میدادم.»
قهرمانان داستانهای آستر معمولا پیش از شروع داستان چیزهای مهمی را از دست دادهاند، میگوید: «دوست دارم در شروع داستانها ببینم چطور قهرمانهایم با بحران روبهرو میشوند». آیا خود او هم چنین چیزهایی را در زندگی از دست داده است؟ میگوید: «خیلی از مردم در برابر چشم من غیرمنتظره جان دادهاند، من با احساسات اینچنینی ناآشنا نیستم.»
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
منبع: jamejamonline.ir / مترجم: آرزو پناهی
مطالب پیشنهادی:
گپ كوتاهی با جو هیل پسر سلطان وحشت ادبیات
سلینجر یا بتمن تپههای كورنیش
توصیه گونترگراس 80 ساله به جوانها
به بهانه چاپ «نماد گمشده» جدیدترین اثر دن براون
ایوان کلیما، نویسندهای در جستجوی روشنایی
