آدمِ شاد،متعلق به خود است. هیچ ایسمی نمی‌تواند او را برده و اسیر كند.آدم‌های ناشادند كه اسیرِ ایسم‌ها و باورها می‌شوند...
آدمِ شاد،

متعلق به خود است.

هیچ ایسمی نمی‌تواند او را برده و اسیر كند.

آدم‌های ناشادند كه اسیرِ ایسم‌ها و باورها می‌شوند

و تن به بردگی می‌سپارند.

زیرا آنان در خود ریشه ندارند.

بی‌ریشگی، آنان را مضطرب می‌كند.

آنان باید به مرامی و كیشی تعلق داشته باشند.

آنان باید پاره‌ای از یك كُل باشند.

جمعیت به آنان امنیت می‌دهد.

ریشه‌های خود را در خود بگستر.

از خود است كه به خدا می‌رسی.

كسی كه آشنای خویشتن است،

آشنای خداست.

اگر خود را نخواهی،

خود را گُم می‌كنی.

آن‌گاه، دیگر نمی‌توانی هیچ كسِ دیگر را ببینی

و بیابی.

كسی كه خود را گُم می‌كند،

چراغ‌های رابطه‌اش خاموش می‌شوند.

اگر خانه‌ی خود را دوست نداشته باشی،

تمیزش نمی‌كنی؛

اگر خانه‌ی خود را دوست نداشته باشی،

رنگش نمی‌زنی؛

اگر خانه‌ی‌ خود را دوست نداشته باشی،

در باغچه‌‌‌اش درختی نمی‌كاری.

اگر خود را دوست داشته باشی،

بی‌تردید، در باغچه‌ی دلت درختی می‌كاری،

می‌كوشی استعدادهایت را فعلیت ببخشی،

می‌كوشی همه‌ی آن چیزهایی را كه در وجودت هست

ابراز كنی.

اگر خود را دوست بداری،

دیگران نیز تو را دوست خواهند داشت.

هیچ كس

كسی را كه از خودش متنفر است

دوست ندارد.

اگر تو خود را دوست نداشته باشی،

كیست كه زحمتِ دوست داشتنِ تو را تقبل كند؟

كسی كه خود را دوست ندارد،

مجبور است نفرت بورزد.

زندگی همواره یك انتخاب است.

اگر عشق را انتخاب نكنی،

نفرت را انتخاب خواهی كرد.

كسی كه نفرت را انتخاب كرده است،

ویرانگر است.

كسی كه از خود متنفر است،

از همه تنفر دارد.

او همیشه غضب می‌كند

و به زمین و زمان می‌تازد.

دوست‌داشتنِ خود، ارزشی‌ست معنوی.

دوست‌داشتنِ خود، خودخواهی نیست.

دوست‌داشتنِ خود، نقطه‌ی مقابلِ خودخواهی‌ست.

كسی كه خود را دوست می‌دارد،

درمی‌یابد كه در او «خود»ی وجود ندارد.

كیمیای عشق، همواره «خود» را ذوب می‌كند.

وقتی خود را دوست می‌داری،

«خود» ناپدید می‌شود.

نَفْس و عشق با هم جمع نمی‌شوند.

آن‌ها مانندِ روشنایی و تاریكی‌اَند.

وقتی روشنایی می‌آید،

تاریكی ناپدید می‌شود.

عشقِ به خود، «خود» را ناپدید می‌سازد.

این از شگفتی‌های عشق است.

عشقِ به خود، مقامِ بی‌خودی‌ست.

بنابراین، عشقِ به خود، خودخواهی‌ نیست.

زیرا وقتی عشق هست،

«خود» نیست.

عشق، «خودِ» منجمد را ذوب می‌كند.

«خود» یا نَفْس، به قالبی یخ می‌ماند

و عشق، به خورشیدِ بامدادی.

گرمای عشق، «خود» یا نَفْس را آب می‌كند.

دوست‌داشتنِ خود،

جهشی‌ست به ساحتِ دوست داشتنِ خداوند.

بنابراین، فراموش نكن كه غرورِ احمقانه‌

یا خودشیفتگی را عشق ننامی.
 
 
 
مسیحا برزگر
تهیه شده توسط مجله شادکامی و موفقیت
اختصاصی سیمرغ
www.seemorgh.com/lifestyle