پدري مهربان، دلسوز با ظرف شير پشت در است و نوعروس بني‌هاشم كه براي دلتنگي از فراق پدر، با لحني خاص، قرآن مي‌خواند، با شنيدن صداي در، شيله‌اش (آنچه زنان عرب به گردن مي‌پيچيدند) را به گردن پيچيده و رداي زنانه بر دوش انداخته، به سوي در خانه مي‌شتابد و با حسي هوشيارانه با خود نجوا مي‌كند: بايد رسول خدا باشد، پدرم.
حضرت فاطمه دخت پيامبر(ص) در سال پنجم بعثت در بيستم جمادي‌الاخر در شهر مكه متولد شد و در هنگام وفات پدر بزرگوارش 18 سال و چند ماه از عمر شريفش مي‌گذشت. در مسند حضرت رضا(ع) آمده است كه: پيامبر(ص) فرمود: دخترم از اين جهت «فاطمه» نام نهاده شده است كه خداوند سبحان او و دوستانش را از آتش جهنم رهايي بخشيده است.

     حضرت فاطمه زهرا(س) دخت پيامبر(ص) و امام علي(ع) يار و ياور پيامبر(ص) و پسر عموي پيامبر و اولين مردي كه به دين اسلام مشرف شد، در سال دوم هجري قمري، در اول ذيحجه پيمان زناشويي بستند و زيباترين وصلت تاريخ عالم را انجام دادند. پيامبر در روزهاي اول ازدواج دخترش، مدام دلتنگي مي‌كرد، اما خوشحال بود كه يار و ياور هميشگي‌اش دامادش است، آنچه در ذيل مي‌خوانيد به مناسبت سالروز ازدواج اين دو گوهر الهي است، دو گوهري كه زندگي هر كدام‌شان الگويي است براي تمامي انسان‌هاي دنيا...

در كتاب هفت آسمان خاطره آمده است،بهار مدينه چه ديدني است، گاه بادهاي تندي كه به طوفان مي‌ماند ساقه‌هاي سبز گندم را بي‌تاب مي‌كند و گاه در آرامش آبي آسمان مي‌بيني دشت‌ها را كه چونان پارچه مخملين سبزي برق مي‌زنند و خودنمايي مي‌كنند.بوي سبز علف‌هاي وحشي به مشام مي‌رسد. كودكان دست در دست هم به بازي‌هاي كودكانه خود مشغولند و صداي شعرهاي عربي آنها به گوش مي‌رسد. عطري كه فاطمه براي علي مي‌زده است به آرامي در ريه‌هاي پيامبر مي‌دود تا حالتي همچون سبكي حضور در بهشت را براي رسول خدا هديه آورد. رسم است كه مادران پس از عروسي به خانه دخترانشان مي‌روند و آنان را براي آغاز زندگي مهيا مي‌سازند اما رسول خدا، پدر، مادر و همه هستي‌اش است.

پدري مهربان، دلسوز با ظرف شير پشت در است و نوعروس بني‌هاشم كه براي دلتنگي از فراق پدر، با لحني خاص، قرآن مي‌خواند، با شنيدن صداي در، شيله‌اش (آنچه زنان عرب به گردن مي‌پيچيدند) را به گردن پيچيده و رداي زنانه بر دوش انداخته، به سوي در خانه مي‌شتابد و با حسي هوشيارانه با خود نجوا مي‌كند: بايد رسول خدا باشد، پدرم. پدر وارد مي‌شود، كاسه شير را به دست دختر مي‌دهد و با تعارف دردانه‌اش مي‌نشيند. نگاهي به در و ديوار گلي اتاق، قطعه حصير ساده، ظروف سفالين و تكه پوستي كه در گوشه اتاق پهن شده بود، مي‌اندازد. هيچ نشاني از زرق و برق تجملات نوعروسان عرب نيست.

نگاهي به عروس سه روزه بني‌هاشم، و همسر قهرمان بيست و پنج ساله بطحا مي‌اندازد و گواينكه پيامبر(ص) مي‌خواهند حسن ختام ديدارش را به حادثه شيريني پيوند دهد، لب وا مي‌كند:

- فاطمه من، عروس آسمان و زمين، نمي‌خواهم بگويم چرا آن پيراهن هفت درهمي كه براي جهيزيه‌ات خريديم را نپوشيده‌اي. من كه هيچ، همه اهل مدينه از ماجراي احسان شب عروسي تو باخبرند. آنها با شنيدن ماجرا انگشت حيرت و تعجب به دهان گرفتند، كه اگر چنين نمي‌شد شگفت‌زده مي‌شدم. آخر مگر مي‌شود فاطمه باشي، دختر رسالت باشي و در آستانه ورود به خانه علي – با آن همه ايثار و بزرگ‌منشي – و وقتي به مسكين رسيدي چشم‌هايت به تو پشت كنند، سر به زير اندازي و بروي؟! تو هرگز چنين نمي‌كردي و نمي‌كني. تو دختر همان خديجه‌اي كه تمامي هستي‌اش را به پاي اسلام ريخت. مگر دختران، تنها زيبايي و طراوت را از مادر مي‌گيرند كه اين مردم چنين در تعجبند؟! تو زيبايي چونان خديجه، تو مهرباني چونان خديجه و درست مانند خديجه بانوي احساني، بابا، پدرت به فداي تو كه سه روز پس از عروسي‌ات همان پيرهني را به تن تو، حوريه بهشتي‌ام، مي‌بينم كه در خانه بابا مي‌پوشيدي.

   

 خواستگاران

پيامبر(ص) ادامه مي‌دهد: نمي‌دانم چرا ناگهان به ياد روزهاي قبل از ازدواج تو افتادم. پيش از علي، ابوبكر و عمر و عبدالرحمن‌بن عوف و ديگر بزرگان و ثروتمندان براي خواستگاري تو نزد من آمدند و من بعضي از آنها را گفتم كه در انتظار حكم الهي هستم. و به برخي ديگر مي‌گفتم: «فاطمه هنوز كوچك است» و مي‌دانستم حتي اگر از تو بپرسم به اين پيوند رضايت نخواهي داد. منتظر فرمان الهي بودم. مگر نه اين‌كه خميره وجود تو با مانده‌اي آسماني شكل گرفت؟! مگر نه اين‌كه هنگام تولد تو، زنان قريش به مادرت پشت كردند و زنان آسماني و بهشتي قابله تو بودند و مگر نه آن كه نام تو از آسمان نازل شد؟! خب دخترم، ازدواج تو هم كم از جريان‌هاي قبلي نبوده و نيست. پس خدا، خود تو را به ازدواج آن كه اراده كرده است در مي‌آورد. اين باور محمد است دخترم! مي‌دانم كه تو هم غير اين باور را نداري. بد نيست بگويم كه حتي عبدالرحمن پسر عوف روزي به من گفت: «اگر فاطمه را به عقد من درآوري حاضرم اموال فراواني را در راهش خرج كنم و مهريه زيادي در نظر گيرم.»

فاطمه جان، تا آن روز هيچ‌گاه اين قدر خشمگين و ناراحت نشده بودم. او مي‌خواست فاطمه مرا با پول و مهريه سنگين بخرد. مگر مي‌شود. يك قطعه از آسمان را به اين سكه‌هاي بي‌ارزش زميني فروخت. مردمي هستند اين شيفتگان پول و ثروت! وقتي سخنش تمام شد مشتي سنگريزه به سوي او پرتاب كردم و فرياد كشيدم: «تو مي‌خواهي با پول، ازدواج فاطمه‌ام را به من تحميل كني؟!»

فاطمه كه ديدن چهره خشمگين و ناراحت پيامبر برايش سخت بود در حالي كه به رسول خدا حق مي‌داد، آرام و مهربان گفت:

- اي رسول خدا و برگزيده آدميان،آيا از آسمان در مورد پيوند من و علي خبري آمد؟! - آري دخترم، روزي نشسته بودم. فرشته‌اي با بيست و چهار صورت داخل شد و گفت: «اي محمد، خداي عزوجل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.»

 - گفتم: چه كسي را با چه كسي؟!

 - گفت: «فاطمه را با علي.»

همين چند روز پيش بود كه عده‌اي از بزرگان قريش آمدند و گفتند: «چرا فاطمه را با مهريه كم به ازدواج علي درآوردي و به ما پاسخ منفي دادي؟» و من در پاسخ آنها گفتم:

«فاطمه را من تزويج نكردم او را خداوند به ازدواج علي درآورد. »

 

خواستگاري اميرالمومنين(ع)

به هر حال پس از شنيدن خبر عقد شما در آسمان، منتظر آمدن علي بودم تا در زمين هم عقدي آسماني و پاك بر پا كنيم؛ به همان پاكي و با همان صداقت و شرافت. تا اين‌كه علي آمد. آن روز علي در نخلستان يكي از انصار با شترش به آبكشي و آبياري نخل‌ها مشغول بود كه ابوبكر و عمر و سعدبن معاذ نزد او رفته پيشنهاد خواستگاري از تو را داده بودند. علي هم از كارش دست كشيده بود و پس از شستشوي دست و پايش، عباي تميزي بر دوش انداخت و نزد من آمد. وقتي آمد سلام كرد و نشست ولي هيچ نگفت. سرش را به زير انداخت و ساكت ماند.به او گفتم: «علي،گويا براي خواسته‌اي نزد من آمده‌اي كه چنين عرق شرم بر چهره‌ات نشسته است؟ حاجت خود را بگو و بدان كه پذيرفته مي‌شود، پسر عمو» عرق چونان قطره‌هاي شبنمي كه صبحگاهان بر گلبرگ‌هاي گل‌هاي بهاري مي‌نشيند، بر پيشاني او مي‌درخشيد. جنگاوري چنان شجاع كه در ميدان نبرد يكه‌تاز است، چنين در معركه عشق و محبت، آرام و بي‌صداست! مي‌توانست برايم رجز بخواند و بگويد كه پسر فاطمه دختر اسد است، همان مهمان سه روزه خانه خدا و پسر ابوطالب، پير راستين قريش. مي‌توانست از «شب خوابيده در بسترم» بگويد، از سنگ‌هايي كه در طايف با سر و صورتش آشنا مي‌شدند و سرش را مي‌شكستند، از بدر و برق شمشيرش و از..

آري مي‌توانست همه اينها را به رخ من بكشد، اما او جوانمردتر از اين حرف‌ها بود با همان حالت وصف‌ناشدني گفت: «اي پيامبر خدا،پدر و مادرم فدايت باد. من در خانه‌ات بزرگ شدم و با مهر تو پرورش يافتم. نيكوتر از پدر و مادرم در تربيت من كوشيدي و از فيض وجودت هدايتم نمودي. اي پيامبر خدا، سوگند به خداوند كه اندوخته دنيا و آخرت من تويي.»

اي پيامبر خدا، اكنون هنگام آن رسيده كه علي تشكيل خانواده دهد تا با همسرش انس گيرد. (كشف الغمه. جلد 2. ص 355) اگر... اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من خواهد شد. با گفتن اين سخنان، گويي علي كوه احد را با آن قامت برافراشته، از شانه خود برداشته بود، آرام شد و بي‌قرارانه در انتظار پاسخ ماند.

من كه پيش از آمدنش از عقد آسماني شما خبر داشتم، خرسند شدم اما او را گفتم كه قدري بنشيند تا پاسخ را از تو بشنويم. عزيز بابا، قلب علي در سينه‌اش بي‌تابي مي‌كرد و اين را مي‌شد از انتظار مبهمي كه در پشت نگاهش خانه كرده بود، فهميد. يادت هست دخترم آمدم نزد تو. صورتت مهتابي‌تر از هميشه و نوراني‌تر از هر روز بود. با احترام پيش پاي پدرت ايستادي و بعد هر دو نشستيم. روز خوبي بود آن روز، اين حرف‌هايي كه من آن روز به تو زدم بايد يك مادر به دخترش بگويد. اين لحظات را زنان كه قهرمان عاطفه هستند خوب مي‌شناسند. مادرها بهتر مي‌دانند در دل دخترانشان چه مي‌گذرد. آنها خود، اين لحظه‌ها را تجربه كرده‌اند و مي‌دانند از كجا آغاز كنند و به كجا ختم. اصلا، زبان دخترك‌هايشان را مادران بهتر از پدرها مي‌دانند. آه، آه، اما خديجه سايه سنگين داغش و جاي خالي‌اش هميشه و در هر لحظه مرا مي‌سوزاند و مي‌گرياند. آن روز بغض پدرانه‌ام را درگلو پنهان كردم و گفتم:

«دخترم؛ فاطمه‌جان، علي پسر ابوطالب به خواستگاري تو آمده. تو او را مي‌شناسي، خوب هم مي‌شناسي. او خيلي مرد است و در تمامي آزمون‌ها سربلند بوده است. نيتش بر ما معلوم است، شجاعتش را از ابتداي بعثت تا شب هجرت و در نبرد بدر ديده‌اي. او فقط يك عيب دارد و آن اين‌كه نسبت به خواستگاران پيشين تو فقير است. دخترم، آيا اجازه مي‌دهي تو را به عقد او در آورم؟»

- ساكت ماندي و مثل هميشه با حيا و شرم، تنها و تنها سكوتت را به پدر هديه كردي. مي‌دانستم كه اگر راضي نبودي حرفي مي‌زدي.هنوز از تو جدا نشده بودم تا خبر را به علي دهم كه زير لب گفتي: «فقر عيب نيست، بابا»

- سكوت زيبايي بين من و تو نقش بست. نمي‌داني در دل بابا چه خبر بود، با ديدن روي تو و شنيدن نجواي نجيبانه‌ات. از جاي برخاستم و گفتم:

- «سكوت، نشان رضايت اوست.»

- نمي‌دانم علي صدايم را شنيد يا نه اما اين را مي‌دانم كه اين سخن من پاسخي بود به آرزوهاي بزرگ علي، آرزوي زندگي با سرور زنان هستي، آرزوي زندگي با كسي كه هنگام تولدش فرشتگان به يكديگر تبريك گفتند و نوري از او در تمام مكه ساطع شد بهشت با نام «تسنيم»، هديه خداوندي به اوست؛ آرزوي زندگي با فاطمه من. تو را ترك كردم و با چهره گشاده كه ترجمان پاسخي شادي‌آفرين بود، نزد علي آمده و گفتم: «علي، آيا چيزي براي ازدواج داري؟»

- و او گفت: «اي رسول خدا، پدر و مادرم فدايت. هيچ‌چيز از تو پوشيده نيست. تمام ثروت علي يك شمشير است و زره و شتري كه با آن نخل‌هاي تشنه را سيراب مي‌كند.»

مهريه فاطمه(س)

- آري فاطمه جان، علي بود و شمشير و زره و شترش، او به شمشیرش براي رودررويي با دشمنان اسلام نياز داشت و به شترش براي امرار معاش.

- از اين‌رو گفتم زره‌اش را بفروشد و بهاي آن را نزد من آورد. علي زره را به چهارصد درهم نقره فروخت و به عنوان مهريه تو، دختر بهشتي من در اختيار پدرت گذاشت. راستي اين را هم بگويم كه در آن عقد آسماني خداوند مهريه تو را يك چهارم دنيا، بهشت و جهنم قرار داد كه دشمنان تو در جهنم جاي خواهند گرفت و دوستان و شيفتگان تو در بهشت.مهريه تو همان است كه در آسمان قرار دادند و مهريه زميني‌ات نشانه‌اي بود تا ديگران راه را گم نكنند دخترم!

- پولي كه علي داد، به سلمان، بلال و ابوبكر دادم تا آنچه براي شروع يك زندگي پيامبر‌گونه نياز است، تهيه كنند و صد و شصت درهم به عمار دادم تا براي تو دختر خوبم بهترين عطرها را تهيه كند. (توفيق ابوعلي.ص154) مي‌بيني اين وسايل كه اكنون اتاق كوچك تو را پر كرده به دست اصحابم خريداري شد. پيراهنت كه هيچ. آن را براي آخرت از پيش فرستادي، همان را مي‌گويم كه آن شب به مسكين دادي. هر كس نداند، تو مي‌داني كه براي هر عمل نيك، ده برابر پاداش مي‌دهند. اين وعده الهي است.


جهيزيه فاطمه(س)
- به آخرين دقايق ديدار اين پدر و دختر فرصت چنداني نمانده است و براي لحظه‌اي فضاي اتاق در سكوتي زيبا و دوست داشتني مي‌ماند. پدر نگاهي به چهره مهتابي دختر مي‌كند كه نور افشان است و زير لب جهيزيه فاطمه را مي‌شمارد. پيراهن هفت درهمي را كه پيش از آن شمرده بود و اكنون آرام مي‌گويد: «يك قطيفه مشكي، (روانداز) يك تخت از چوب و ليف خرما، دو تشك باروكش كتان مصري، حصير بافت هجر، آسياي دستي، چهار بالش، مشك آب، پياله چوبي، ابريق، ظرفي از پوست براي شير، چند كوزه سفالين، بازوبند نقره‌اي، چند ظرف مسي، پرده‌اي مويين، طشت بزرگ و...» پيامبر در آخرين لحظات ديدار آن روز، شيرين‌ترين كلمات را به دخترش هديه مي‌كند: -چند روز پيش عقيل، برادر بزرگ علي، نزد من آمد و اجازه عروسي گرفت و زنان هم به دنبال او آمدند و سخن از عروسي تو و علي گفتند مدتي بود كه شما عقد بوديد و اينك بايد زير يك سقف مي‌‌رفتيد و روي يك فرش مي‌نشستيد. من هم، عزيز بابا! جز خوشبختي تو و علي چيز ديگري نمي‌خواستم، به علي گفتم: «عروسي بدون مهماني نمي‌شود.» دست علي خالي بود و دلش پر از عشق و عاطفه، فاطمه جان، من تو را با دل علي معامله كردم كه بزرگ‌ترين سرمايه اوست. سعدبن معاد- خدا خيرش دهد – شيفته مرام علي بود و گفت كه گوسفندي دارد. دسته‌اي از انصار هم چند صاع ذرت فراهم كردند و مردم مدينه را به مهماني و عروسي شما دو نور دعوت كرديم.مقداري هم كشك و روغن و خرما از بازار خريديم. علي، نو داماد آسماني من حياط خانه‌اش را با سنگريزه نرم فرش كرد و چوبي را بين دو طرف ديوار براي آويزان كردن لباس‌ها قرار داد. پس از آن، اتاق را با يك قطعه پوست گوسفند و يك پشتي كه از ليف درخت خرما پر شده بود تزئين كرد. حضور تو دخترم، در اين خانه محقر و باصفا و با اين اسباب و وسايل ساده و بي‌پيرايه گرما‌بخش زندگي علي بود و او به اميد بردن تو در آن خانه، كار مي‌كرد. تو كه نديدي، عروس من؛ مردم اما ديدند كه من، خودم براي عروسي گوشت‌ها را تكه‌تكه كردم. با همين دست‌هايي كه به سوي آسمان بلند مي‌كنم و يكايك امتم را دعا مي‌كنم، گوشت را پختم و با آرد و روغن و خرما، غذاي عربي مخصوص، حبيص، تهيه كردم. خدا بركت زيادي به اين غذا داد مثل غذايي كه آن روز در مكه براي مهماني خويشاوندانم با علي درست كرديم و همه خوردند و سير شدند. شب عروسي، همه مردم غذا خوردند و سير شدند و براي فقيران و درماندگان مدينه هم فرستاديم و ظرفي هم براي شما عروس و داماد عزيزم گذاشتيم. بوي عود و كندر پيچيده بود در كوچه‌هاي مدينه و صداي هلهله و شادي مردم به گوش مي‌رسيد. خداوند به فرشتگان آسماني امر كرد تا بهشت را زينت دهند و براي عروسي تو و علي شادي ‌كنند. «شهباء» اسب تيزپاي من بود كه آن شب تو را بر آن سوار كردند و مردان محرم مثل «حمزه» اطراف مركب را گرفته و زنان پيشاپيش شما تكبيرگويان و با خواندن شعرهايي كه در وصف تو بود در حركت بودند. مي‌داني دخترم،من قطيفه‌اي بر «شهباء» انداختم و زمام آن را به دست سلمان دادم و او تو را به سوي خانه علي برد. تا اين مردم بدانند كه فاطمه من چقدر عزيز و محبوب است. پيامبر آرام از جاي برمي‌خيزد. نگاهي به آسمان مي‌اندازد و با فاطمه وداع كرده به سوي مسجد مي‌رود. غروب آفتاب چه زيباست... فاطمه در خانه‌اش به نماز مي‌ايستد. قبله‌اش كعبه است و چشم به در خانه مي‌دوزد تا امروز براي دومين بار كوبه آن به صدا درآيد و آشنايي چونان رسول خدا پشت در انتظار كشد؛ آشنايي كه فقط علي مي‌تواند باشد. عطر نان پخته شده در فضاي خانه مي‌پيچد و فاطمه، معطرتر از هميشه گوش به آواها مي‌سپارد.اين صداي پاي علي است كه به گوش مي‌‌رسد و عطر حضورش به حضور پيامبر مي‌ماند كه جان را سرمست وجود خويش مي‌كند.صداي كوبه در مي‌آيد. فاطمه با اشتياقي بيش از پيش به استقبال علي، قهرمان «بدر» مي‌رود. در خانه گشوده مي‌شود و انعكاس نور چهره زهرا بر روي پيشاني علي نقش مي‌بندد؛ نقش نور در نور...
 
منبع: خانواده سبز