حضرت فاطمه زهرا(س) دخت پيامبر(ص) و امام علي(ع) يار و ياور پيامبر(ص) و پسر عموي پيامبر و اولين مردي كه به دين اسلام مشرف شد، در سال دوم هجري قمري، در اول ذيحجه پيمان زناشويي بستند و زيباترين وصلت تاريخ عالم را انجام دادند. پيامبر در روزهاي اول ازدواج دخترش، مدام دلتنگي ميكرد، اما خوشحال بود كه يار و ياور هميشگياش دامادش است، آنچه در ذيل ميخوانيد به مناسبت سالروز ازدواج اين دو گوهر الهي است، دو گوهري كه زندگي هر كدامشان الگويي است براي تمامي انسانهاي دنيا...
در كتاب هفت آسمان خاطره آمده است،بهار مدينه چه ديدني است، گاه بادهاي تندي كه به طوفان ميماند ساقههاي سبز گندم را بيتاب ميكند و گاه در آرامش آبي آسمان ميبيني دشتها را كه چونان پارچه مخملين سبزي برق ميزنند و خودنمايي ميكنند.بوي سبز علفهاي وحشي به مشام ميرسد. كودكان دست در دست هم به بازيهاي كودكانه خود مشغولند و صداي شعرهاي عربي آنها به گوش ميرسد. عطري كه فاطمه براي علي ميزده است به آرامي در ريههاي پيامبر ميدود تا حالتي همچون سبكي حضور در بهشت را براي رسول خدا هديه آورد. رسم است كه مادران پس از عروسي به خانه دخترانشان ميروند و آنان را براي آغاز زندگي مهيا ميسازند اما رسول خدا، پدر، مادر و همه هستياش است.
پدري مهربان، دلسوز با ظرف شير پشت در است و نوعروس بنيهاشم كه براي دلتنگي از فراق پدر، با لحني خاص، قرآن ميخواند، با شنيدن صداي در، شيلهاش (آنچه زنان عرب به گردن ميپيچيدند) را به گردن پيچيده و رداي زنانه بر دوش انداخته، به سوي در خانه ميشتابد و با حسي هوشيارانه با خود نجوا ميكند: بايد رسول خدا باشد، پدرم. پدر وارد ميشود، كاسه شير را به دست دختر ميدهد و با تعارف دردانهاش مينشيند. نگاهي به در و ديوار گلي اتاق، قطعه حصير ساده، ظروف سفالين و تكه پوستي كه در گوشه اتاق پهن شده بود، مياندازد. هيچ نشاني از زرق و برق تجملات نوعروسان عرب نيست.
نگاهي به عروس سه روزه بنيهاشم، و همسر قهرمان بيست و پنج ساله بطحا مياندازد و گواينكه پيامبر(ص) ميخواهند حسن ختام ديدارش را به حادثه شيريني پيوند دهد، لب وا ميكند:
- فاطمه من، عروس آسمان و زمين، نميخواهم بگويم چرا آن پيراهن هفت درهمي كه براي جهيزيهات خريديم را نپوشيدهاي. من كه هيچ، همه اهل مدينه از ماجراي احسان شب عروسي تو باخبرند. آنها با شنيدن ماجرا انگشت حيرت و تعجب به دهان گرفتند، كه اگر چنين نميشد شگفتزده ميشدم. آخر مگر ميشود فاطمه باشي، دختر رسالت باشي و در آستانه ورود به خانه علي – با آن همه ايثار و بزرگمنشي – و وقتي به مسكين رسيدي چشمهايت به تو پشت كنند، سر به زير اندازي و بروي؟! تو هرگز چنين نميكردي و نميكني. تو دختر همان خديجهاي كه تمامي هستياش را به پاي اسلام ريخت. مگر دختران، تنها زيبايي و طراوت را از مادر ميگيرند كه اين مردم چنين در تعجبند؟! تو زيبايي چونان خديجه، تو مهرباني چونان خديجه و درست مانند خديجه بانوي احساني، بابا، پدرت به فداي تو كه سه روز پس از عروسيات همان پيرهني را به تن تو، حوريه بهشتيام، ميبينم كه در خانه بابا ميپوشيدي.
خواستگاران
پيامبر(ص) ادامه ميدهد: نميدانم چرا ناگهان به ياد روزهاي قبل از ازدواج تو افتادم. پيش از علي، ابوبكر و عمر و عبدالرحمنبن عوف و ديگر بزرگان و ثروتمندان براي خواستگاري تو نزد من آمدند و من بعضي از آنها را گفتم كه در انتظار حكم الهي هستم. و به برخي ديگر ميگفتم: «فاطمه هنوز كوچك است» و ميدانستم حتي اگر از تو بپرسم به اين پيوند رضايت نخواهي داد. منتظر فرمان الهي بودم. مگر نه اينكه خميره وجود تو با ماندهاي آسماني شكل گرفت؟! مگر نه اينكه هنگام تولد تو، زنان قريش به مادرت پشت كردند و زنان آسماني و بهشتي قابله تو بودند و مگر نه آن كه نام تو از آسمان نازل شد؟! خب دخترم، ازدواج تو هم كم از جريانهاي قبلي نبوده و نيست. پس خدا، خود تو را به ازدواج آن كه اراده كرده است در ميآورد. اين باور محمد است دخترم! ميدانم كه تو هم غير اين باور را نداري. بد نيست بگويم كه حتي عبدالرحمن پسر عوف روزي به من گفت: «اگر فاطمه را به عقد من درآوري حاضرم اموال فراواني را در راهش خرج كنم و مهريه زيادي در نظر گيرم.»
فاطمه جان، تا آن روز هيچگاه اين قدر خشمگين و ناراحت نشده بودم. او ميخواست فاطمه مرا با پول و مهريه سنگين بخرد. مگر ميشود. يك قطعه از آسمان را به اين سكههاي بيارزش زميني فروخت. مردمي هستند اين شيفتگان پول و ثروت! وقتي سخنش تمام شد مشتي سنگريزه به سوي او پرتاب كردم و فرياد كشيدم: «تو ميخواهي با پول، ازدواج فاطمهام را به من تحميل كني؟!»
فاطمه كه ديدن چهره خشمگين و ناراحت پيامبر برايش سخت بود در حالي كه به رسول خدا حق ميداد، آرام و مهربان گفت:
- اي رسول خدا و برگزيده آدميان،آيا از آسمان در مورد پيوند من و علي خبري آمد؟! - آري دخترم، روزي نشسته بودم. فرشتهاي با بيست و چهار صورت داخل شد و گفت: «اي محمد، خداي عزوجل مرا فرستاد تا نور را با نور تزويج كنم.»
- گفتم: چه كسي را با چه كسي؟!
- گفت: «فاطمه را با علي.»
همين چند روز پيش بود كه عدهاي از بزرگان قريش آمدند و گفتند: «چرا فاطمه را با مهريه كم به ازدواج علي درآوردي و به ما پاسخ منفي دادي؟» و من در پاسخ آنها گفتم:
«فاطمه را من تزويج نكردم او را خداوند به ازدواج علي درآورد. »
خواستگاري اميرالمومنين(ع)
به هر حال پس از شنيدن خبر عقد شما در آسمان، منتظر آمدن علي بودم تا در زمين هم عقدي آسماني و پاك بر پا كنيم؛ به همان پاكي و با همان صداقت و شرافت. تا اينكه علي آمد. آن روز علي در نخلستان يكي از انصار با شترش به آبكشي و آبياري نخلها مشغول بود كه ابوبكر و عمر و سعدبن معاذ نزد او رفته پيشنهاد خواستگاري از تو را داده بودند. علي هم از كارش دست كشيده بود و پس از شستشوي دست و پايش، عباي تميزي بر دوش انداخت و نزد من آمد. وقتي آمد سلام كرد و نشست ولي هيچ نگفت. سرش را به زير انداخت و ساكت ماند.به او گفتم: «علي،گويا براي خواستهاي نزد من آمدهاي كه چنين عرق شرم بر چهرهات نشسته است؟ حاجت خود را بگو و بدان كه پذيرفته ميشود، پسر عمو» عرق چونان قطرههاي شبنمي كه صبحگاهان بر گلبرگهاي گلهاي بهاري مينشيند، بر پيشاني او ميدرخشيد. جنگاوري چنان شجاع كه در ميدان نبرد يكهتاز است، چنين در معركه عشق و محبت، آرام و بيصداست! ميتوانست برايم رجز بخواند و بگويد كه پسر فاطمه دختر اسد است، همان مهمان سه روزه خانه خدا و پسر ابوطالب، پير راستين قريش. ميتوانست از «شب خوابيده در بسترم» بگويد، از سنگهايي كه در طايف با سر و صورتش آشنا ميشدند و سرش را ميشكستند، از بدر و برق شمشيرش و از..
آري ميتوانست همه اينها را به رخ من بكشد، اما او جوانمردتر از اين حرفها بود با همان حالت وصفناشدني گفت: «اي پيامبر خدا،پدر و مادرم فدايت باد. من در خانهات بزرگ شدم و با مهر تو پرورش يافتم. نيكوتر از پدر و مادرم در تربيت من كوشيدي و از فيض وجودت هدايتم نمودي. اي پيامبر خدا، سوگند به خداوند كه اندوخته دنيا و آخرت من تويي.»
اي پيامبر خدا، اكنون هنگام آن رسيده كه علي تشكيل خانواده دهد تا با همسرش انس گيرد. (كشف الغمه. جلد 2. ص 355) اگر... اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من خواهد شد. با گفتن اين سخنان، گويي علي كوه احد را با آن قامت برافراشته، از شانه خود برداشته بود، آرام شد و بيقرارانه در انتظار پاسخ ماند.
من كه پيش از آمدنش از عقد آسماني شما خبر داشتم، خرسند شدم اما او را گفتم كه قدري بنشيند تا پاسخ را از تو بشنويم. عزيز بابا، قلب علي در سينهاش بيتابي ميكرد و اين را ميشد از انتظار مبهمي كه در پشت نگاهش خانه كرده بود، فهميد. يادت هست دخترم آمدم نزد تو. صورتت مهتابيتر از هميشه و نورانيتر از هر روز بود. با احترام پيش پاي پدرت ايستادي و بعد هر دو نشستيم. روز خوبي بود آن روز، اين حرفهايي كه من آن روز به تو زدم بايد يك مادر به دخترش بگويد. اين لحظات را زنان كه قهرمان عاطفه هستند خوب ميشناسند. مادرها بهتر ميدانند در دل دخترانشان چه ميگذرد. آنها خود، اين لحظهها را تجربه كردهاند و ميدانند از كجا آغاز كنند و به كجا ختم. اصلا، زبان دختركهايشان را مادران بهتر از پدرها ميدانند. آه، آه، اما خديجه سايه سنگين داغش و جاي خالياش هميشه و در هر لحظه مرا ميسوزاند و ميگرياند. آن روز بغض پدرانهام را درگلو پنهان كردم و گفتم:
«دخترم؛ فاطمهجان، علي پسر ابوطالب به خواستگاري تو آمده. تو او را ميشناسي، خوب هم ميشناسي. او خيلي مرد است و در تمامي آزمونها سربلند بوده است. نيتش بر ما معلوم است، شجاعتش را از ابتداي بعثت تا شب هجرت و در نبرد بدر ديدهاي. او فقط يك عيب دارد و آن اينكه نسبت به خواستگاران پيشين تو فقير است. دخترم، آيا اجازه ميدهي تو را به عقد او در آورم؟»
- ساكت ماندي و مثل هميشه با حيا و شرم، تنها و تنها سكوتت را به پدر هديه كردي. ميدانستم كه اگر راضي نبودي حرفي ميزدي.هنوز از تو جدا نشده بودم تا خبر را به علي دهم كه زير لب گفتي: «فقر عيب نيست، بابا»
- سكوت زيبايي بين من و تو نقش بست. نميداني در دل بابا چه خبر بود، با ديدن روي تو و شنيدن نجواي نجيبانهات. از جاي برخاستم و گفتم:
- «سكوت، نشان رضايت اوست.»
- نميدانم علي صدايم را شنيد يا نه اما اين را ميدانم كه اين سخن من پاسخي بود به آرزوهاي بزرگ علي، آرزوي زندگي با سرور زنان هستي، آرزوي زندگي با كسي كه هنگام تولدش فرشتگان به يكديگر تبريك گفتند و نوري از او در تمام مكه ساطع شد بهشت با نام «تسنيم»، هديه خداوندي به اوست؛ آرزوي زندگي با فاطمه من. تو را ترك كردم و با چهره گشاده كه ترجمان پاسخي شاديآفرين بود، نزد علي آمده و گفتم: «علي، آيا چيزي براي ازدواج داري؟»
- و او گفت: «اي رسول خدا، پدر و مادرم فدايت. هيچچيز از تو پوشيده نيست. تمام ثروت علي يك شمشير است و زره و شتري كه با آن نخلهاي تشنه را سيراب ميكند.»
مهريه فاطمه(س)
- آري فاطمه جان، علي بود و شمشير و زره و شترش، او به شمشیرش براي رودررويي با دشمنان اسلام نياز داشت و به شترش براي امرار معاش.
- از اينرو گفتم زرهاش را بفروشد و بهاي آن را نزد من آورد. علي زره را به چهارصد درهم نقره فروخت و به عنوان مهريه تو، دختر بهشتي من در اختيار پدرت گذاشت. راستي اين را هم بگويم كه در آن عقد آسماني خداوند مهريه تو را يك چهارم دنيا، بهشت و جهنم قرار داد كه دشمنان تو در جهنم جاي خواهند گرفت و دوستان و شيفتگان تو در بهشت.مهريه تو همان است كه در آسمان قرار دادند و مهريه زمينيات نشانهاي بود تا ديگران راه را گم نكنند دخترم!
- پولي كه علي داد، به سلمان، بلال و ابوبكر دادم تا آنچه براي شروع يك زندگي پيامبرگونه نياز است، تهيه كنند و صد و شصت درهم به عمار دادم تا براي تو دختر خوبم بهترين عطرها را تهيه كند. (توفيق ابوعلي.ص154) ميبيني اين وسايل كه اكنون اتاق كوچك تو را پر كرده به دست اصحابم خريداري شد. پيراهنت كه هيچ. آن را براي آخرت از پيش فرستادي، همان را ميگويم كه آن شب به مسكين دادي. هر كس نداند، تو ميداني كه براي هر عمل نيك، ده برابر پاداش ميدهند. اين وعده الهي است.
جهيزيه فاطمه(س)
