هر که را در هر دو عالم قبله ای است. گرچه نیست آگاه آن کس سوی اوست. هر دو عالم هیچ می دانی که چیست؟ هر دو عکس طاق دو ابروی اوست...

هر که را در هر دو عالم قبله ای ست...

پرده ای از آفتاب

نور ایمان از بیاض روی اوست
ظلمت کفر از سر یک موی اوست
ذره ذره در دو عالم هرچه هست
پرده ای در آفتاب روی اوست
هر که را در هر دو عالم قبله ای است
گرچه نیست آگاه آن کس سوی اوست
هر دو عالم هیچ می دانی که چیست؟
هر دو عکس طاق دو ابروی اوست
چون کمان ابروی او درکشم؟
کان کمان پیوسته بر بازوی اوست
آن همه غوغای روز رستخیز
از مصاف غمزه جادوی اوست
رستخیز آری کلمح بالبصر
از خدنگ چشم چون آهوی اوست
هم زمین از راه او گردی است بس
هم فلک سرگشته ای در کوی اوست
زان سیه گردد قیامت آفتاب
تا شود روشن که او هندوی اوست
آسمان را از درش بویی رسید
تا قیامت سرنگون بر بوی اوست
خلق هر دو کون را درد گناه
بر امید ذره ای داروی اوست
تا که بویی یافت عطار از درش
دل نمی داند که در پهلوی اوست
عطار نیشابوری

خواب و بیدار

ببند پنجره‌ها را که شب هوا سرد است
نگو که باد پیام تو را نیاوردست
بنا نبود خبر بی گدار گفته شود
خبر نباید از این رهگذار گفته شود
خبر تو را، نه تو آن را به یاد آوردست
به باد می رود آن را که بادآوردست
ببند پنجره‌ها را برو بگیر بخواب
نخواستی شب دیگر دوباره دیر بخواب
تمام این همه شب را نخفته ای تا صبح
تمام روزنه‌ها را ببند و سیر بخواب
چگونه نام مرا سربلند می کردی
شبانه ای هم از این دست سر به زیر بخواب
چه قدر چشم به راهی، چه قدر بیداری
تو را به پیغمبر-هان- تو را به پیر بخواب
بخواب پوپک من دست از خیال بکش
برو به بستر و در ذهن خود دو بال بکش
یکی برای من این جا که زودتر برسم
یکی برای خود آن جا به شکل دال بکش
به روی شانه من کوزه ای بزرگ بذار
به پای چشم خودت چشمه ای زلال بکش
ورق بزن به غزل‌های دفتر حافظ
و روح خسته خود را به سمت فال بکش
«زگریه مردم چشمم نشسته در خونست
ببین که در طلبت حال...» هوم ... حال بکش
بخواب حوصله‌ها وقت خواب تنگ ترند
میان خواب ولی قصه‌ها قشنگ ترند
سعید بیابانکی

آشتی

نه از قبیله ابرم، نه از تبار کویرم
که بی بهانه بگریم، و بی ترانه بمیرم
ستاره ای به درخشندگی ماه که دیری است
به دست توده ای از ابرهای تیره اسیرم
فرو نمی کشد این آب، آتش عطشم را
خوشا که باز بیفتد به چشمه سار مسیرم
دلم گرفته برایت ولی اجازه ندارم
که از نسیم و پرنده، سراغی از تو بگیرم
به راستی که برادر، منی که مردم این شهر
از اوج قله عزت، کشیده اند به زیرم
چگونه دست کسی را به دوستی بفشارم
چگونه حرف کسی را به آشتی بپذیرم
بهروز یاسم


بیشتر بدانید : گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست!

بیشتر بدانید : تکه‌هایی از شعرهای قدیمی

 

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: khorasannews.com

 
 
 

پربیننده های این بخش

 
X