بنام خدا
ادامه از قسمت دوم
پوراندخت مانتو شلواری ساده و مشكی به تن دارد. یك شال شكلاتی به سر دارد و در حال انتظار در لابی جلوی در ورودی هتل نشسته است. هر مردی كه از در وارد میشود پوراندخت او را با دقت نگاه می كند و با گذشتن مرد دوباره چشم به در هتل می دوزد. به ساعتش نگاه می كند. 30/6 دقیقه است. با تردید گوشی تلفن همراهش را از كیف بیرون می آورد و شماره را می گیرد. بعد از چند لحظه...
- الو سلام من پوراندخت هستم. بله... شما دیر كردید من نیم ساعته كه منتظرتونم.... بله ولی قرار ما ساعت 6 بود نه 30/6.... نه من اشتباه نمیكنم چون همیشه سر ساعت سر قرارم حاضر میشم... بله... (در حالی كه آهی میكشد):
- خوب به هر حال من منتظرتونم.
گوشی را خاموش كرده و ته كیف می اندازد. كسانی كه از در وارد میشوند نگاهی گذرا به او كرده و رد میشوند. پوراندخت عصبی است ساعت را نگاه میكند 45/6. دوباره به در خیره میشود .هر مرد تنهایی، كه از در وارد میشود پوران یك نیم خیز میكند اما دوباره در صندلی جابجا میشود. مشغول نگاه كردن به كفپوش سالن است كه مردی می گوید:
- پوراندخت خانم ؟
پوران سرش را بلند كرده و متعجب نگاه می كند .مردی چاق، شلواری مشكی و یك پیراهن سفید با راههای قرمز و یك كاپشن قهوه ای رنگ به تن دارد. شكم برآمده مرد روی كمر شلوارش افتاده، قدی كوتاه حدود 5/1 متر دارد. موهای سرش یك دست مشكی است. صورت تراشیده و تمیزی دارد .پوراندخت همچنان با تعجب مرد را نگاه میكند. مرد در حالی كه لبخند میزند میگوید:
- من حمید قاسمی هستم .
پوراندخت بهت زده بلند می شود و احوالپرسی می كند. مرد او را به طرف دیگر سالن راهنمایی می كند. پوراندخت و حمید روبه روی هم روی كاناپه مینشینند. حمید با لبخند میگوید :
- شما چقدر زود اومدین مثل اینكه هول شدین (و قهقهه میزند).
پوراندخت با اخمی در ابرو كه سعی میكند خونسرد نشان دهد میگوید :
- من هول نشدم، قرار ما ساعت 6 بود نه 45/6.
حمید : خوب به هر حال مهم نیست.
گارسون meno را روی میز میگذارد و میرود. حمید meno را جلوی پوران گذاشته، میگوید :
- خوب شما چی میل دارین؟
پوران یك نگاه سرسری به meno انداخته و می گوید :
- من شیر كاكائو میخورم.
حمید با تعجب می گوید:
- خوب كیك چی؟
- نه متشكرم، میل ندارم.
حمید با دقت meno را برانداز كرده و آن را به كناری می گذارد. مشتاقانه به پوران نگاه میكند بعد از كمی مكث میگوید:
- چرا شهر اینجوریه؟ همه جا عزاداریه.
پوران با لبخند می گوید:
- خوب آخه شب تاسوعاست، طبیعیه كه اینجوری باشه.
- من كه سالها از این جور مراسما دور بودم. البته خونوادهام مذهبین اما برای خودم فرقی نمیكنه.
پوران به زنجیر طلای كلفتی كه حمید به گردن دارد خیره میشود. حمید ادامه میدهد:
- خوب شما اول شروع میكنین یا من بگم؟
پوران باز لبخند میزند:
- خوب شما اول بفرمائین.
حمید كمی اطراف را نگاه میكند دوباره نگاهش را در صورت پوران متمركز میكند. پوران سرش را پائین میاندازد.
- خوب من 30 سال در آمریكا بودم. تازه دوماهه كه به ایران برگشتم.
- قصد موندن دارین؟
- خوب آره فكر میكنم دیگه باید تو مملكت خودم زندگی كنم.
- چرا حالا به این نتیجه رسیدین؟
- خوب من تو آمریكا یك زندگی خیلی خوب داشتم، یه شركت ساختمانی داشتم ..... یه خونه 2000 متری با تمام امكانات استخر و باغ و از این چیزا.
-خوب اونوقت تنها زندگی میكردین؟
- نه یه سگم داشتم از این سگهای نژاد گرگی، میشناسین؟
- سگ شما رو نه، نمیشناسم اما نژادشونو چرا. تو فیلمها دیدم.
- آره سگ خیلی خوبی بود اما یك دفعه همه چی رو از دست دادم .اون خونه بزرگ و شركتو و ......
حمید مكثی كرده و بعد با افسوس ادامه می دهد:
- و حتی سگ خوبمو (و سرش را پائین میاندازد)..
- متأسفم ....... ولی چرا این اتفاق افتاد ؟
- چشم خانم.... چشم.
- بله؟ مشكل چشم داشتین؟
- نه منظورم اینه كه منو چشم زدن. از بس كه موفق بودم. یه دفعه همه چی مو از دست دادم.
پوران با تردید نگاه می كند:
- بله خوب البته.............. شما ازدواجم كردین؟
حمید نگاهی به اطراف انداخته و رو به پوران میگوید:
- چرا هیچ كس نمیاد سفارش بگیره؟
پوران لبخند میزند. حمید یكی از گارسونها را صدا میزند. گارسون به طرف میز آنها میآید.
- بله قربان در خدمتم .
- آقا یك ساعته كه ما نشستیم ولی كسی نیومده تا سفارش بدیم .
گارسون مودبانه میگوید:
- معذرت میخوام. بفرمائین من در خدمتم. (بعد نگاهی به پوران و دوباره نگاهی به حمید میاندازد). حمید با مکث میگوید:
- لطف كنید یك شیر كاكائو و یك قهوه فرانسه..... متشكرم.
پوران دور شدن گارسون را تماشا كرده و میگوید:
- خوب نگفتین، شما ازدواج كردین؟
- آهان.... بله میگفتیم .... نه من ازدواج نكردم البته نمی خوام بگم كه در این مدت پسر پیغمبر بودم و دست از پا خطا نكردم.
- خوب بقول فریدون فرخزاد اگه غیر از این بود كه حتماً مریض بودین.
حمید با تعجب پوران را نگاه می كند. سكوت آزاردهندهای برقرار میشود. گارسون با سفارش داده شده به سر میز برمیگردد. با حوصله شیركاكائو و قهوه را روی میز گذاشته و میرود. پوران در حالی كه شیركاكائو را با قاشق هم میزند میگوید:
- خوب حالا تصمیم دارین كه تو ایران زندگی كنین؟
- بله حالا اومدم كه دیگه اینجا باشم. یه آپارتمان تو یوسف آباد خریدم و اثاثش رو هم سفارش دادم كه فكر میكنم تا دو هفته دیگه اونجا مستقر بشم. البته منزل پدریم تو خیابون پیروزیه اما خودم تو یوسف آباد خونه خریدم. سر كوچه مون علی دایی مغازه داره.
پوران با تعجب می گوید:
- پسر دایی تون؟
حمید با خنده می گوید:
- نه........... علی دایی. فكر میكنم فوتبالیست باشه میگن خیلی معروفه.
- آهان علی دایی.
حمید با ناراحتی می گوید:
- من باید به شما بگم كه دیابت دارم.
- بله خوب پیش میاد.
- من تو آمریكا كیسه صفرامو درآوردم .
- آخی.... چرا؟
خوب نیاز به جراحی داشتم ولی موقع عمل كیسه صفرا ،اشتباهی نصف كبدمم درآوردن.
پوران با تعجب یك ابروی خود را بالا برده و به او خیره می شود:
- مگه پزشكای آمریكایی فرق بین كیسه صفرا و كبدو نمیدونن؟ آخه چطور ممكنه؟
حمید با خونسردی می گوید:
- خوب پیش میاد دیگه.
- بعله پیش میاد.(و در حالی كه به كاناپه تكیه میدهد ):
- خوب میفرمودین.
- بله، من چند سالی هم depress بودم.
- خوب طبیعیه زندگی تو غربت و تنهایی.........
حمید حرف پوران را قطع می كند:
- البته الان خیلی بهترم. من تو آمریكا روزگار خیلی بدی رو گذروندم.
- خوب شما كه تو بهشت بهتون اینطور گذشته از جهنم چه توقعی دارین.
- منظورتون چیه؟
- منظورم اون هشت سال جنگیه كه برای ما جهنم بود.
- هوم بله..... یه چیزایی شنیدم.
- خدارو شكر كه فقط شنیدین.
- ضمناً من ورزشكارم.
پوران با تعجب نگاهی به قد كوتاه و شكم برآمده حمید انداخته و لبخند میزند:
- یعنی هنوزم ورزشكارین؟
- نه حالا دیگه نمیتونم ورزش كنم.
پوران در حالیكه لیوان شیر كاكائو را مزه مزه میكند، میگوید:
- چرا؟
- خوب آخه موقع ورزش تاندون دست چپم پاره شد و حالا دیگه نمیتونم بهش فشار بیارم.
پوران با نگرانی او را نگاه می كند:
- حالا كه مشكلی ندارین؟
- نه مشكل خاصی ندارم.
توجه پوران به دست چپ حمید جلب می شود. از ابتدای صحبت دست چپش در جیب كاپشن بوده است. حمید به نقطه ای دور خیره شده است. پوران میگوید:
- قهوه تون سرد نشه ؟
-هوم؟ بله مرسی. من خیلیام میل ندارم .خوب موافقید كه با هم بریم شام بخوریم؟
- شام؟ ولی من خیلی عادت به شام خوردن ندارم.
- مگه میشه؟ به هر حال افتخار بدین كه شام رو با هم بخوریم.
- آخه نمی خوام بیشتر از این وقت شما رو بگیرم.
- خواهش می كنم. بفرمائید......................
پوران با كمی من و من قبول می كند. حمید گارسون را صدا میكند تا صورتحساب را بیاورد. گارسون صورتحساب آماده را در یك پیش دستی گذاشته روی میز میگذارد.
- الو سلام من پوراندخت هستم. بله... شما دیر كردید من نیم ساعته كه منتظرتونم.... بله ولی قرار ما ساعت 6 بود نه 30/6.... نه من اشتباه نمیكنم چون همیشه سر ساعت سر قرارم حاضر میشم... بله... (در حالی كه آهی میكشد):
- خوب به هر حال من منتظرتونم.
گوشی را خاموش كرده و ته كیف می اندازد. كسانی كه از در وارد میشوند نگاهی گذرا به او كرده و رد میشوند. پوراندخت عصبی است ساعت را نگاه میكند 45/6. دوباره به در خیره میشود .هر مرد تنهایی، كه از در وارد میشود پوران یك نیم خیز میكند اما دوباره در صندلی جابجا میشود. مشغول نگاه كردن به كفپوش سالن است كه مردی می گوید:
- پوراندخت خانم ؟
پوران سرش را بلند كرده و متعجب نگاه می كند .مردی چاق، شلواری مشكی و یك پیراهن سفید با راههای قرمز و یك كاپشن قهوه ای رنگ به تن دارد. شكم برآمده مرد روی كمر شلوارش افتاده، قدی كوتاه حدود 5/1 متر دارد. موهای سرش یك دست مشكی است. صورت تراشیده و تمیزی دارد .پوراندخت همچنان با تعجب مرد را نگاه میكند. مرد در حالی كه لبخند میزند میگوید:
- من حمید قاسمی هستم .
پوراندخت بهت زده بلند می شود و احوالپرسی می كند. مرد او را به طرف دیگر سالن راهنمایی می كند. پوراندخت و حمید روبه روی هم روی كاناپه مینشینند. حمید با لبخند میگوید :
- شما چقدر زود اومدین مثل اینكه هول شدین (و قهقهه میزند).
پوراندخت با اخمی در ابرو كه سعی میكند خونسرد نشان دهد میگوید :
- من هول نشدم، قرار ما ساعت 6 بود نه 45/6.
حمید : خوب به هر حال مهم نیست.
گارسون meno را روی میز میگذارد و میرود. حمید meno را جلوی پوران گذاشته، میگوید :
- خوب شما چی میل دارین؟
پوران یك نگاه سرسری به meno انداخته و می گوید :
- من شیر كاكائو میخورم.
حمید با تعجب می گوید:
- خوب كیك چی؟
- نه متشكرم، میل ندارم.
حمید با دقت meno را برانداز كرده و آن را به كناری می گذارد. مشتاقانه به پوران نگاه میكند بعد از كمی مكث میگوید:
- چرا شهر اینجوریه؟ همه جا عزاداریه.
پوران با لبخند می گوید:
- خوب آخه شب تاسوعاست، طبیعیه كه اینجوری باشه.
- من كه سالها از این جور مراسما دور بودم. البته خونوادهام مذهبین اما برای خودم فرقی نمیكنه.
پوران به زنجیر طلای كلفتی كه حمید به گردن دارد خیره میشود. حمید ادامه میدهد:
- خوب شما اول شروع میكنین یا من بگم؟
پوران باز لبخند میزند:
- خوب شما اول بفرمائین.
حمید كمی اطراف را نگاه میكند دوباره نگاهش را در صورت پوران متمركز میكند. پوران سرش را پائین میاندازد.
- خوب من 30 سال در آمریكا بودم. تازه دوماهه كه به ایران برگشتم.
- قصد موندن دارین؟
- خوب آره فكر میكنم دیگه باید تو مملكت خودم زندگی كنم.
- چرا حالا به این نتیجه رسیدین؟
- خوب من تو آمریكا یك زندگی خیلی خوب داشتم، یه شركت ساختمانی داشتم ..... یه خونه 2000 متری با تمام امكانات استخر و باغ و از این چیزا.
-خوب اونوقت تنها زندگی میكردین؟
- نه یه سگم داشتم از این سگهای نژاد گرگی، میشناسین؟
- سگ شما رو نه، نمیشناسم اما نژادشونو چرا. تو فیلمها دیدم.
- آره سگ خیلی خوبی بود اما یك دفعه همه چی رو از دست دادم .اون خونه بزرگ و شركتو و ......
حمید مكثی كرده و بعد با افسوس ادامه می دهد:
- و حتی سگ خوبمو (و سرش را پائین میاندازد)..
- متأسفم ....... ولی چرا این اتفاق افتاد ؟
- چشم خانم.... چشم.
- بله؟ مشكل چشم داشتین؟
- نه منظورم اینه كه منو چشم زدن. از بس كه موفق بودم. یه دفعه همه چی مو از دست دادم.
پوران با تردید نگاه می كند:
- بله خوب البته.............. شما ازدواجم كردین؟
حمید نگاهی به اطراف انداخته و رو به پوران میگوید:
- چرا هیچ كس نمیاد سفارش بگیره؟
پوران لبخند میزند. حمید یكی از گارسونها را صدا میزند. گارسون به طرف میز آنها میآید.
- بله قربان در خدمتم .
- آقا یك ساعته كه ما نشستیم ولی كسی نیومده تا سفارش بدیم .
گارسون مودبانه میگوید:
- معذرت میخوام. بفرمائین من در خدمتم. (بعد نگاهی به پوران و دوباره نگاهی به حمید میاندازد). حمید با مکث میگوید:
- لطف كنید یك شیر كاكائو و یك قهوه فرانسه..... متشكرم.
پوران دور شدن گارسون را تماشا كرده و میگوید:
- خوب نگفتین، شما ازدواج كردین؟
- آهان.... بله میگفتیم .... نه من ازدواج نكردم البته نمی خوام بگم كه در این مدت پسر پیغمبر بودم و دست از پا خطا نكردم.
- خوب بقول فریدون فرخزاد اگه غیر از این بود كه حتماً مریض بودین.
حمید با تعجب پوران را نگاه می كند. سكوت آزاردهندهای برقرار میشود. گارسون با سفارش داده شده به سر میز برمیگردد. با حوصله شیركاكائو و قهوه را روی میز گذاشته و میرود. پوران در حالی كه شیركاكائو را با قاشق هم میزند میگوید:
- خوب حالا تصمیم دارین كه تو ایران زندگی كنین؟
- بله حالا اومدم كه دیگه اینجا باشم. یه آپارتمان تو یوسف آباد خریدم و اثاثش رو هم سفارش دادم كه فكر میكنم تا دو هفته دیگه اونجا مستقر بشم. البته منزل پدریم تو خیابون پیروزیه اما خودم تو یوسف آباد خونه خریدم. سر كوچه مون علی دایی مغازه داره.
پوران با تعجب می گوید:
- پسر دایی تون؟
حمید با خنده می گوید:
- نه........... علی دایی. فكر میكنم فوتبالیست باشه میگن خیلی معروفه.
- آهان علی دایی.
حمید با ناراحتی می گوید:
- من باید به شما بگم كه دیابت دارم.
- بله خوب پیش میاد.
- من تو آمریكا كیسه صفرامو درآوردم .
- آخی.... چرا؟
خوب نیاز به جراحی داشتم ولی موقع عمل كیسه صفرا ،اشتباهی نصف كبدمم درآوردن.
پوران با تعجب یك ابروی خود را بالا برده و به او خیره می شود:
- مگه پزشكای آمریكایی فرق بین كیسه صفرا و كبدو نمیدونن؟ آخه چطور ممكنه؟
حمید با خونسردی می گوید:
- خوب پیش میاد دیگه.
- بعله پیش میاد.(و در حالی كه به كاناپه تكیه میدهد ):
- خوب میفرمودین.
- بله، من چند سالی هم depress بودم.
- خوب طبیعیه زندگی تو غربت و تنهایی.........
حمید حرف پوران را قطع می كند:
- البته الان خیلی بهترم. من تو آمریكا روزگار خیلی بدی رو گذروندم.
- خوب شما كه تو بهشت بهتون اینطور گذشته از جهنم چه توقعی دارین.
- منظورتون چیه؟
- منظورم اون هشت سال جنگیه كه برای ما جهنم بود.
- هوم بله..... یه چیزایی شنیدم.
- خدارو شكر كه فقط شنیدین.
- ضمناً من ورزشكارم.
پوران با تعجب نگاهی به قد كوتاه و شكم برآمده حمید انداخته و لبخند میزند:
- یعنی هنوزم ورزشكارین؟
- نه حالا دیگه نمیتونم ورزش كنم.
پوران در حالیكه لیوان شیر كاكائو را مزه مزه میكند، میگوید:
- چرا؟
- خوب آخه موقع ورزش تاندون دست چپم پاره شد و حالا دیگه نمیتونم بهش فشار بیارم.
پوران با نگرانی او را نگاه می كند:
- حالا كه مشكلی ندارین؟
- نه مشكل خاصی ندارم.
توجه پوران به دست چپ حمید جلب می شود. از ابتدای صحبت دست چپش در جیب كاپشن بوده است. حمید به نقطه ای دور خیره شده است. پوران میگوید:
- قهوه تون سرد نشه ؟
-هوم؟ بله مرسی. من خیلیام میل ندارم .خوب موافقید كه با هم بریم شام بخوریم؟
- شام؟ ولی من خیلی عادت به شام خوردن ندارم.
- مگه میشه؟ به هر حال افتخار بدین كه شام رو با هم بخوریم.
- آخه نمی خوام بیشتر از این وقت شما رو بگیرم.
- خواهش می كنم. بفرمائید......................
پوران با كمی من و من قبول می كند. حمید گارسون را صدا میكند تا صورتحساب را بیاورد. گارسون صورتحساب آماده را در یك پیش دستی گذاشته روی میز میگذارد.
پوران در ماشین كه مینشینند، حمید را نگاه می كند كه با یك دست هم فرمان و هم دنده را كنترل میكند و از دست چپ استفاده نمیكند.
- خوب حالا كجا بریم شام بخوریم؟
- فرقی نمیكنه شما چه پیشنهادی دارین؟
- خوب باید یه جایی بریم كه نه برنج داشته باشه نه نون.
- چرا؟ مگه شما رژیم دارین؟
حمید با خنده می گوید:
- نه ولی گفتم كه من دیابت دارم. برنج و نون نباید بخورم.
پوران هم میخندد:
- خوب برنج و نون رو كه حذف كنیم، چی باید بخوریم؟
- بریم یه كبابی كه همین نزدیكیهاست.
- باشه هر طور میل شماست.
پوران و حمید بعد از پارك كردن از ماشین پیاده میشوند. حمید پوران را به داخل كبابی راهنمایی كرده و خود به دنبالش میرود. داخل كبابی چند میز و صندلی خالی قرار دارد. خانمی پشت صندوق نشسته و آنها را برانداز می كند، چند كارگر كنار تنور مشغول پختن نان و به سیخ كشیدن كباب هستند. یكی از كارگران به جلوی میز آنها می آید تا سفارش بگیرد. پوران یك سیخ كباب كوبیده و حمید دو سیخ كباب كوبیده و یك سیخ جوجه كباب و دوغ سفارش میدهند. بعد از رفتن گارسون پوران میگوید:
- خوب شما چه رشتهای درس خوندین؟
- من مهندسی راه و ساختمون خوندم.
- خوب پس تصمیم دارین كه اینجا تو بخش دولتی كار كنین یا خصوصی؟
حمید در حال خوردن ماست میگوید:
- تو بخش دولتی كه من اصلاً نمیتونم كار كنم. (بعد از قورت دادن لقمه ای نان و ماست ادامه می دهد):
- خصوصی ام نمی تونم... یعنی اینجا نمیتونم كار كنم.
پوران با تعجب:
- یعنی چی؟ اگه خودتون سرمایه كافی ندارین میتونین با یكی دیگه به طور شراكتی شركت بزنین.
حمید نگاهی به اطراف كرده و در حالی كه بلند میشود میگوید:
اینجا چقدر گرمه. (كاپشن را به سختی از تن در می آورد. پوران متعجب میشود كه دست چپ حمید حركتی ندارد. اما به روی خود نمیآورد. حمید دوباره پشت میز نشسته و در حال خوردن باقی مانده ماست میگوید):
- من اصلاً خیال كار كردن ندارم.
پوران طبق عادت، چینی به ابروی خود داده و می گوید:
- پس چه تصمیمی برای زندگی تون دارین؟
- تصمیم؟................... خوب زندگی مو میكنم.
- خوب بله زندگی كه میكنین ولی منظورم اینه كه چه برنامه ای برای زندگیتون دارین یعنی میخواین چه شغلی داشته باشین؟
- شغل ؟....... هیچی.
گارسون دیسهای غذا را روی میز میگذارد و میرود.
حمید در حالی كه چنگال را برداشته و شروع به خوردن میكند میگوید:
- در واقع میدونین من با مردم اینجا مشكل دارم.
- مشكل دارین؟!!
- آره خوب................ چطور بگم، من اینجا حتی برای خریدن یه كبریت می ترسم برم سوپرماركت.
- چرا؟!! خرید كبریت كه اینجا ممنوع نیست؟
- نه منظورم اینه كه مردم اینجا یه جورین، یه حالت وحشی.....
پوران حرف حمید را قطع كرده و میگوید:
- فكر نمیكنم.... ما كه از پشت كوه نیومدیم.
-آره اما من نمیتونم با آدمای اینجا كنار بیام .ازشون وحشت دارم. من حتی برای كارهای مالی ام بانك نمیرم.
پوران با تعجب می گوید:
- پس چی كار میكنین؟
- غذاتون سرد شد. نمیخورین؟
پوران در حالی كه به نقطه ای خیره شده به خود آمده و میگوید:
- نه میل ندارم.
- پس ظرفتونو بدین من (و ظرف را به جلوی خود كشیده و مشغول خوردن می شود .)
بعد از كمی سكوت پوران میگوید:
- خوب میفرمودین.
- آره من بانك اینجا میترسم برم. تصمیم گرفتم پولهایی رو كه از آمریكا آوردم زیر تختم بذارم.
پوران با تعجب میگوید:
- زیر تختتون؟ مگه اونجام عابر بانك شعبه زده؟
حمید در حال خوردن میگوید:
- نه دیگه هر وقت پول خواستم از زیر تختم برمیدارم. اینجوری مطمئن تره.
- بله.......
گارسون برای جمع كردن ظرفهای اضافه سر میز می آید .پوران با نگاه كردن به ساعتش میگوید:
- دیگه كم كم باید بریم.
- جدی؟ حالا تا آخر شب كلی وقته.
- بله اما من دیگه باید برم منزل.نگران میشن.
- خوب. پس باشه (و بطرف صندوق رفته و صورتحساب را پرداخت میكند. با هم از رستوران بیرون میآیند).
- من اگه اجازه بدین برم خونه چون اگه بخوام شما رو برسونم میترسم گم بشم.
- گم بشین؟ البته منزل ما خارج از شهر نیست.
- نه ولی اگه بیام دیگه بلد نیستم برگردم.
- صحیح. خوب من از همین جا یه آژانس میگیرم.
- مشكلی نیست؟
- نه مشكلی نیست. همین روبرو آژانسه. (با هم به آنطرف خیابان میروند.حمید در حالی كه دستش را در جیب كرده با پوران خداحافظی میكند):
- من با شما تماس میگیرم. امیدوارم بازم زیارتتون كنم.
- خواهش می كنم .شبتون بخیر( و به داخل آژانس می رود. بعد از چند لحظه با رانندهای از آژانس خارج شده و سوار ماشین میشود. آنطرف خیابان حمید سوار ماشین شده و حركت می كند. ماشین كه دور می زند، پوران پشت شیشه عقب آن علامت ویژه معلولین را میبیند).
- خوب حالا كجا بریم شام بخوریم؟
- فرقی نمیكنه شما چه پیشنهادی دارین؟
- خوب باید یه جایی بریم كه نه برنج داشته باشه نه نون.
- چرا؟ مگه شما رژیم دارین؟
حمید با خنده می گوید:
- نه ولی گفتم كه من دیابت دارم. برنج و نون نباید بخورم.
پوران هم میخندد:
- خوب برنج و نون رو كه حذف كنیم، چی باید بخوریم؟
- بریم یه كبابی كه همین نزدیكیهاست.
- باشه هر طور میل شماست.
پوران و حمید بعد از پارك كردن از ماشین پیاده میشوند. حمید پوران را به داخل كبابی راهنمایی كرده و خود به دنبالش میرود. داخل كبابی چند میز و صندلی خالی قرار دارد. خانمی پشت صندوق نشسته و آنها را برانداز می كند، چند كارگر كنار تنور مشغول پختن نان و به سیخ كشیدن كباب هستند. یكی از كارگران به جلوی میز آنها می آید تا سفارش بگیرد. پوران یك سیخ كباب كوبیده و حمید دو سیخ كباب كوبیده و یك سیخ جوجه كباب و دوغ سفارش میدهند. بعد از رفتن گارسون پوران میگوید:
- خوب شما چه رشتهای درس خوندین؟
- من مهندسی راه و ساختمون خوندم.
- خوب پس تصمیم دارین كه اینجا تو بخش دولتی كار كنین یا خصوصی؟
حمید در حال خوردن ماست میگوید:
- تو بخش دولتی كه من اصلاً نمیتونم كار كنم. (بعد از قورت دادن لقمه ای نان و ماست ادامه می دهد):
- خصوصی ام نمی تونم... یعنی اینجا نمیتونم كار كنم.
پوران با تعجب:
- یعنی چی؟ اگه خودتون سرمایه كافی ندارین میتونین با یكی دیگه به طور شراكتی شركت بزنین.
حمید نگاهی به اطراف كرده و در حالی كه بلند میشود میگوید:
اینجا چقدر گرمه. (كاپشن را به سختی از تن در می آورد. پوران متعجب میشود كه دست چپ حمید حركتی ندارد. اما به روی خود نمیآورد. حمید دوباره پشت میز نشسته و در حال خوردن باقی مانده ماست میگوید):
- من اصلاً خیال كار كردن ندارم.
پوران طبق عادت، چینی به ابروی خود داده و می گوید:
- پس چه تصمیمی برای زندگی تون دارین؟
- تصمیم؟................... خوب زندگی مو میكنم.
- خوب بله زندگی كه میكنین ولی منظورم اینه كه چه برنامه ای برای زندگیتون دارین یعنی میخواین چه شغلی داشته باشین؟
- شغل ؟....... هیچی.
گارسون دیسهای غذا را روی میز میگذارد و میرود.
حمید در حالی كه چنگال را برداشته و شروع به خوردن میكند میگوید:
- در واقع میدونین من با مردم اینجا مشكل دارم.
- مشكل دارین؟!!
- آره خوب................ چطور بگم، من اینجا حتی برای خریدن یه كبریت می ترسم برم سوپرماركت.
- چرا؟!! خرید كبریت كه اینجا ممنوع نیست؟
- نه منظورم اینه كه مردم اینجا یه جورین، یه حالت وحشی.....
پوران حرف حمید را قطع كرده و میگوید:
- فكر نمیكنم.... ما كه از پشت كوه نیومدیم.
-آره اما من نمیتونم با آدمای اینجا كنار بیام .ازشون وحشت دارم. من حتی برای كارهای مالی ام بانك نمیرم.
پوران با تعجب می گوید:
- پس چی كار میكنین؟
- غذاتون سرد شد. نمیخورین؟
پوران در حالی كه به نقطه ای خیره شده به خود آمده و میگوید:
- نه میل ندارم.
- پس ظرفتونو بدین من (و ظرف را به جلوی خود كشیده و مشغول خوردن می شود .)
بعد از كمی سكوت پوران میگوید:
- خوب میفرمودین.
- آره من بانك اینجا میترسم برم. تصمیم گرفتم پولهایی رو كه از آمریكا آوردم زیر تختم بذارم.
پوران با تعجب میگوید:
- زیر تختتون؟ مگه اونجام عابر بانك شعبه زده؟
حمید در حال خوردن میگوید:
- نه دیگه هر وقت پول خواستم از زیر تختم برمیدارم. اینجوری مطمئن تره.
- بله.......
گارسون برای جمع كردن ظرفهای اضافه سر میز می آید .پوران با نگاه كردن به ساعتش میگوید:
- دیگه كم كم باید بریم.
- جدی؟ حالا تا آخر شب كلی وقته.
- بله اما من دیگه باید برم منزل.نگران میشن.
- خوب. پس باشه (و بطرف صندوق رفته و صورتحساب را پرداخت میكند. با هم از رستوران بیرون میآیند).
- من اگه اجازه بدین برم خونه چون اگه بخوام شما رو برسونم میترسم گم بشم.
- گم بشین؟ البته منزل ما خارج از شهر نیست.
- نه ولی اگه بیام دیگه بلد نیستم برگردم.
- صحیح. خوب من از همین جا یه آژانس میگیرم.
- مشكلی نیست؟
- نه مشكلی نیست. همین روبرو آژانسه. (با هم به آنطرف خیابان میروند.حمید در حالی كه دستش را در جیب كرده با پوران خداحافظی میكند):
- من با شما تماس میگیرم. امیدوارم بازم زیارتتون كنم.
- خواهش می كنم .شبتون بخیر( و به داخل آژانس می رود. بعد از چند لحظه با رانندهای از آژانس خارج شده و سوار ماشین میشود. آنطرف خیابان حمید سوار ماشین شده و حركت می كند. ماشین كه دور می زند، پوران پشت شیشه عقب آن علامت ویژه معلولین را میبیند).
پوراندخت به خانه رسیده و با عصبانیت به اتاقش میرود. در حال عوض كردن لباس خود است كه تلفنش زنگ میزند. با بی حوصلگی گوشی را بر میدارد:
- الو سلام سپیده جون، خوبی؟ آره همین الان رسیدم..... از نظر من بد نبود.... اما یه سری اخلاقای عجیب و غریبی داشت. البته گذشته از مریضیهایی كه داشت. اما خوب نمیخوام خیلی سخت بگیرم ...................... فقط تو خونه نشستنش برام یه مقدار غیر قابل باوره.
- خوب ..... به تو زنگ زد؟ چه زود؟ خوب چی گفت؟ ......جدی میگی؟! یعنی گوسفند پرواری میخواسته؟........ خوب ممنون.كاری نداری؟ .......خداحافظ.
نیمه شب است پوران در رختخواب غلت می زند. كلافه بلند شده در جایش می نشیند، صدای سپیده در گوشش زنگ میزند:
- حالا پوران جون ناراحت نشی...........ولی نظرش این بود كه تو دختر خیلی خوب و تحصیلكرده و اجتماعی هستی اما چون یه مقدار ظریف مریفی به دردش نمیخوری.................
- الو سلام سپیده جون، خوبی؟ آره همین الان رسیدم..... از نظر من بد نبود.... اما یه سری اخلاقای عجیب و غریبی داشت. البته گذشته از مریضیهایی كه داشت. اما خوب نمیخوام خیلی سخت بگیرم ...................... فقط تو خونه نشستنش برام یه مقدار غیر قابل باوره.
- خوب ..... به تو زنگ زد؟ چه زود؟ خوب چی گفت؟ ......جدی میگی؟! یعنی گوسفند پرواری میخواسته؟........ خوب ممنون.كاری نداری؟ .......خداحافظ.
نیمه شب است پوران در رختخواب غلت می زند. كلافه بلند شده در جایش می نشیند، صدای سپیده در گوشش زنگ میزند:
- حالا پوران جون ناراحت نشی...........ولی نظرش این بود كه تو دختر خیلی خوب و تحصیلكرده و اجتماعی هستی اما چون یه مقدار ظریف مریفی به دردش نمیخوری.................
پایان
نویسنده:مرجان پورحسینی
